داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«64» محکومیت منافقین توطئه گر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جریان جنگ تبوک که در سال نهم هجرت واقع شد، سپاه روم ترسید و عقب نشینی کرد، پیامبر(ص) با همراهان که سی هزار نفر بودند به سوی مدینه باز گشتند.
در این بحران، منافقین خواستند در مدینه که خلوت بود از فرصت استفاده کرده و ضربه خود را بزنند، اما مسلمانان هوشمند در کمین آنها بودند تا توطئه آنها را در نطفه خفه کنند.
یکی از این مسلمین هوشیار «عامر بن قیس» بود، در مدینه منافقی به نام «جلاس» نزد همپالگی های خود به ساحت مقدّس پیامبر(ص) جسارت کرد و بدزبانی نمود و به منافقان هم مسلک خود گفت: «سوگند به خدا اگر محمد راستگو باشد شما بدتر از الاغ هستید» (این گفتگو خبر از توطئه می داد).
هنگامی که پیامبر(ص) به مدینه بازگشت، عامر به حضور پیامبر(ص) آمد، فرصت طلبی منافقین و ناسزاگوئی جلاس را به آنحضرت گزارش داد.
پیامبر(ص)، جلاس را طلبید و جریان را به او گفت.
جلاس، انکار کرد و گفت: عامر دروغ می گوید. پیامبر (ص)، عامر و جلاس را کنار منبر برد و فرمود: در اینجا سوگند یاد کنید، جلاس سوگند یاد کرد که به پیامبر(ص) ناسزا نگفته است، و عامر سوگند یاد کرد که جلاس، ناسزا گفته است.
آنگاه عامر (که در ظاهر محکوم شده بود) دست به دعا بلند کرد و عرض کرد: «خدایا آیه ای در مورد ما دو نفر در این جهت که راستگوی ما کیست بر پیامبر(ص) نازل کن»، پیامبر و مؤمنان، آمین گفتند، هنوز پیامبر و جمعیت متفرق نشده بودند، جبرئیل نازل شد و این آیه (74 توبه) را نازل کرد:
یحلفون بالله ما قالوا و لقد قالوا کلمة الکفر و کفر وابعد اسلامهم و هموار بما لم ینالوا...
:«به خدا سوگند می خورند که (در غیاب پیامبر«ص») ناسزا نگفته اند، در حالی که قطعاً سخنان کفرآمیز گفته اند، و پس از اسلام کافر شده اند، و تصمیم به کاری گرفتند که به آن نرسیدند، آنان فقط از این انتقام می گیرند که خدا و رسولش، آنها را به فضل و کرمش، بی نیاز ساخته، (در عین حال) اگر توبه کنند، برای آنها بهتر است، و اگر روی گردانند مشمول مجازات سخت دنیا و آخرت الهی خواهند شد و در سراسر زمین ولیّ و حامی ندارند.»

«65» وفا و حقشناسی امام علی(ع) نسبت به شاهزاده حبشی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نجاشی پادشاه مهربان و عادل حبشه بود، در آغاز بعثت، جمعی از مسلمین به سرداری «جعفر طیّار» در مکه از گزند مشرکین، به حبشه پناهنده شدند، نجاشی به آنها پناه داد و بسیار به آنها مهربانی کرد و آنها حدود پانزده سال با کمال امنیّت و رفاه در حبشه زندگی کردند، پیامبر(ص) نامه ای برای نجاشی فرستاد و او را دعوت به اسلام کرد، او نامه پیامبر(ص) را روی چشم گذاشت، و در حضور جعفر طیّار(ع) قبول اسلام کرد.
وقتی که نجاشی از دنیا رفت، جبرئیل خبر فوت او را به رسولخدا(ص) داد، رسولخدا(ص) بسیار متأثر شد و سخت گریه کرد، و به مسلمین فرمود: برادر شما «اصحمه» (نجاشی) از دنیا رفت، سپس آنحضرت به صحرا رفت، خداوند پستی و بلندی را از جلو چشم پیامبر(ص) برداشت، آن حضرت جنازه نجاشی را که در حبشه بود دید و بر آن نماز خواند و در نماز هفت تکبیر گفت.
پس از فوت نجاشی، طولی نکشید که در کشور حبشه، هرج و مرج به وجود آمد و سلطنت خاندان نجاشی، منقرض شد. یکی از پسران نجاشی بنام «ابو نیزر» (گویا اسیر شده بود) به عنوان برده به یکی از تجّار مکه فروخته شده بود.
امام علی(ع) از این موضوع اطلاع یافت، به عنوان جبران محبتهای نجاشی به مسلمین (در حبشه) ابونیزر) را از صاحبش خرید و آزاد کرد، از آن پس ابونیزر با کمال آسایش در حضور امام علی(ع) بود.
ابونیزر قامتی بلند و چهره ای زیبا داشت و سیاه چهره نبود، هر کس او را می دید، تصور می کرد که یک عرب حجازی است.
هیئتی از حبشه به مدینه آمدند تا ابوذر را به خود به حبشه ببرند، و مقام پادشاهی را به او بسپرند.
او نپذیرفت و به آنها گفت: «پس از آنکه خداوند نعمت اسلام را بر من ارزانی داشت، دیگر به پادشاهی، اشتیاق ندارم.» به این ترتیب امام علی(ع)، ابونیزر را در حضور خود نگهداشت و بپاس حقشناسی از خدمات پدرش، به او مهربانی کرد.

«66» وقف چشمه ابونیزر و چشمه دیگر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام علی (ع) بعد از رحلت رسولخدا(ص)، در عصر خلفا، که او را از مقام رهبری کنار زدند، بیشتر به امور کشاورزی اشتغال داشت، با زحمات و تلاشهای خود چندین باغ احداث کرد و چندین چشمه و مزرعه را احداث و نوسازی نمود، و از دسترنج خود هزار برده خرید و آزاد ساخت.
نگهداری و سر پرستی دو چشمه و باغ را به عهده «ابونیزر» فرزند نجاشی شاه حبشه (که داستانش در داستان قبل بیان شد) واگذار کرد، یکی از آنها بنام ابونیزر، و نام دیگری باغ «بغیبغه» بود.
ابونیزر می گوید: من در باغ بودم، روزی امام علی(ع) وارد باغ شد، و فرمود: آیا غذا در نزد تو هست؟
عرض کردم: با کدوئی که از این باغ بدست آمده و روغن، غذائی آماده ساخته ام.
فرمود: آن غذا را بیاور بخوریم.
من برای آماده کردن غذا برخاستم، آنحضرت نیز برخاست و کنار آب چشمه رفت و دست خود را شست، سپس متوجّه شد که دستش به خوبی شسته نشده بود، به کنار نهر آب بازگشت و با آب و ماسه تمیز، دست خود را کاملاً تمیز شست. سپس با دو کف دست از آب آشامید، سپس به من فرمود: «کف دستها، تمیزترین ظرفها است.»
سپس نم آب را که در دستش بود به شکمش مالید و فرمود: «کسی که (با خوردن مال حرام) شکمش را پر از آتش کند، خدا او را از رحمتش دور سازد» (من ادخل بطنه النّار فابعده الله).
سپس آنحضرت کلنگ را بدست گرفت و داخل چاه چشمه شد و به لای روبی قنات پرداخت، در حالی که عرق از پیشانیش می ریخت از چاه بیرون آمد، و بار دیگر به داخل چاه رفت و همچنان به لای روبی پرداخت، و هنگام کلنگ زدن به زمین چاه، صدای همهمه آنحضرت به بیرون چاه می رسید، آن قنات را به گونه ای پاکسازی نمود که به اندازه گردن شتر، آب آن زیاد شد، سپس با شتاب از چاه بیرون آمد و فرمود: «خدا را گواه می گیرم که این چشمه و باغ را وقف کردم»، آنگاه به من فرمود: دوات و کاغذ به اینجا بیاور، من با شتاب رفتم و قلم و دوات و کاغذ تحصیل کردم و به حضور آنحضرت آوردم.
آنحضرت وقفنامه را چنین نوشت: بسم الله الرّحمن الرّحیم: این دو باغ را بنده خدا علی امیر مؤمنان وقف کرد، نام این دو باغ، چشمه «ابونیزر» و چشمه بغیبغه» است، تا محصول آن وقف فقرای مردم مدینه و مسافران درمانده گردد، لیقی بهما وجهه حرّ النّار یوم القیامة: «تا با وقف این دو باغ، علی(ع) چهره اش را از گرمای آتش دوزخ و قیامت، حفظ کند،» این دو باغ فروخته نشود و به کسی بخشیده نگردد، تا خداوند که خیرالوارثین است، آن را به ارث ببرد (یعنی تا قیامت وقف باشد) مگر آنکه حسن و حسین(ع) به این دو باغ نیازمند گردند، این دو باغ برای حسن و حسین(ع) نه برای دیگران، طلق و آزاد باشد.»
نقل شده: امام حسین(ع) مقروض شد، معاویه دویست هزار دینار برای امام حسین(ع) فرستاد که چشمه ابونیزر را به دویست هزار دینار بفروشد.
امام حسین(ع) قبول نکرد و فرمود: «پدرم این دو چشمه و باغ را وقف نموده تا صورتش در قیامت از حرارت آتش دوزخ محفوظ بماند، بنابراین آن را به هیچ قیمت نمی فروشم.»