داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«61» بگو ان شاء الله

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصی در کوفه از خانه بیرون آمد، و مقداری پول برداشته بود که به محله کناسه کوفه برود تا الاغی خریداری کند.
مردی به او رسید و گفت: «کجا می خواهی بروی؟»
او گفت: «به محله کناسه می روم تا الاغی خریداری کنم.»
مرد گفت: بگو ان شاءالله: «اگر خدا بخواهد.»
او گفت: «پول در جیب دارم و الاغ نیز در آن محلّه، بسیار است، بنابراین همه اسباب کار فراهم است و نیازی به ان شاءالله نیست.»
او رفت، اتفاقاً دزد جیب بری با او ملاقات کرد، دریافت که پولش را دزدیده اند، مأیوسانه برگشت، شخصی به او گفت: «از کجا می آئی؟» گفت: من الکناسه ان شاءالله و سرقت دراهمی ان شاءالله.
:«از محله کناسه می آیم، بخواست خدا، و پولهایم دزدیده شد، اگر خدا بخواهد »

«62» ارزش خوشرفتاری با پدر و مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمّاربن حیّان می گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: «پسرم اسماعیل، نسبت به من خوش رفتار است.»
امام صادق(ع) فرمود: اسماعیل را دوست داشتم، اکنون که گفتی با تو خوشرفتاری می کند، بر دوستیم نسبت به او افزوده شد، رسول خدا(ص) خواهر رضاعی داشت، او نزد آنحضرت آمد، پیامبر(ص) تا او را دید، خوشحال شد، و روپوش خود را برای او گسترد، و او را روی آن نشانید و سپس با کمال اشتیاق با او گفتگو کرد، با روی خوش در حالی که خنده بر لب داشت با او گرم صحبت گردید، تا او برخاست و رفت، سپس برادر رضاعی پیامبر(ص) به حضور آنحضرت آمد، پیامبر(ص) آن رفتاری را که نسبت به خواهرش کرد، با او نکرد، شخصی پرسید: «ای رسولخدا! چرا آنگونه که با خواهرت گرم گرفتی، با برادرت گرم نگرفتی؟ با اینکه او مرد بود؟».
پیامبر(ص) در پاسخ فرمود: لانّها کانت ابرّبوالدیها منه: «زیرا آن خواهر، نسبت به پدر و مادرش، خوش رفتارتر بود.»

«63» سرافکندگی علمای بزرگ در برابر امام باقر(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمربن ذرقاضی، و ابن قیس ماصر، و صلت بن بهرام از شخصیتها و علمای برجسته و معروف اهل تسنن در قرن اول هجری بودند، این سه نفر در سفر حج تصمیم گرفتند در مدینه به حضور امام باقر(ع) رسیده و چهار هزار مسأله (روزی سی مسأله) بپرسند (به قول خودشان، با این کار آنحضرت را در بن بست و تنگنا قرار دهند.) ثویربن فاخته معروف به ابوجهم کوفی که از شاگردان امام باقر(ع) بود، در سفر حج با سه شخص نامبرده همسفر شد، آنها به وی گفتند: چهار هزار مسأله نوشته ایم و می خواهیم از امام باقر(ع) بپرسیم، از شما خواهش می کنیم، از امام باقر(ع) برای ما اجازه ورود به حضورش بگیر.
ابوجهل می گوید: من پیش خود غمگین شدم، با آنها وارد مدینه شدیم، من از آنها جدا شده و به حضور امام باقر(ع) رسیدم، و جریان را به امام باقر(ع) گفتم و عرض کردم من در این باره غمناک هستم.
فرمود: هیچ غمگین مباش، هر گاه آمدند، اجازه ورود به آنها بده.
فردای آن روز، خادم امام آمد و گفت: گروهی با عمربن ذر، آمده اند و اجازه ورود می طلبند.
امام فرمود: به آنها اجازه بده وارد شوند، اجازه داده شد و آنها به حضور امام باقر(ع) وارد شدند و پس از سلام نشستند.
ولی شکوه امام آنچنان بر آنان چیره شده بود که مدت طولانی گذشت، که هیچکدام سخن نگفتند.
وقتی که امام این وضع را مشاهده کرد، به کنیزش فرمود: غذا بیاور، کنیز سفره غذا را آورد و گسترد، امام باقر(ع) شروع به سخن کرد (تا بلکه آنها نیز سخن بگویند) فرمود: حمد و سپاس خداوندی را که برای هر چیزی حدّی قرار داده و حتی برای این سفره طعام نیز حدی هست.
ابن ذر گفت: حدّ سفره غذا چیست؟
امام فرمود: خوردن غذا با نام خدا شروع شود، و پس از دست کشیدن از غذا، حمد و سپاس الهی بجا آورده شود.
پس از مدتی، امام از کنیز آب خواست، کنیز کوزه آبی آورد، امام فرمود: حمد و سپاس خداوندی را که برای هر چیزی حدی قرار داده که بازگشت به سوی آن حد دارد، حتی برای این کوزه حدّی است که به آن منتهی می شود.
ابن ذر گفت: حدّ آن چیست؟ امام فرمود: آغاز نوشیدن، همراه نام خدا باشد، و پس از نوشیدن حمد خدا را بجای آورد، و از ناحیه دسته کوزه آب نیاشامد، و همچنین از جانب شکستگی کوزه آب نیاشامد (که مکروه است.)
بعد از غذا، و جمع کردن سفره، امام باقر(ع) از آنان خواست که سخن بگویند و سؤالات خود را مطرح سازند.
ولی آنان همچنان خاموش و ساکت بودند، سرانجام امام از ابن ذر پرسید: «آیا از احادیث ما که به شما رسیده، سخنی نمی گوئی؟»
ابن ذر گفت: چرا ای پسر رسولخدا(ص)، از جمله: رسولخدا(ص) فرمود:
انّی تارک فیکم الثقلین احدهما اکبر من الاخر، کتاب الله و اهل بیتی، ان تمسّکتم بهمالن تضلوا.
:«من در میان شما دو چیز گرانقدر به یادگار می گذارم که یکی از آنها بزرگتر از دیگری است: کتاب خدا و اهل بیت من، هر گاه به این دو تمسّک نمودید، هر گز گمراه نخواهید سد.»
امام باقر(ع) فرمود: ای پسر ذر! هر گاه (در روز قیامت) با رسول خدا ملاقات کنی و او از تو بپرسد که با ثقلیل (قرآن و عترت) چگونه رفتار کردی، چه پاسخ می دهی؟
ابن ذر با شنیدن این سخن، بی اختیار گریست، آنچنانچه که اشکهایش از محاسنش فرو می ریخت و گفت:
امّا الا کبر فمر فناه و امّا الا صغر فقتلناه.
:«اما امانت بزرگتر (قرآن) را پاره کردیم، و امانت کوچکتر (ائمه اهلبیت) را کشتیم.»
امام فرمود: آری اگر چنین بگوئی، راست گفته ای، آنگاه فرمود:
یابن ذر لا والله، لاتزول قدم یوم القیامه حتی تسال عن ثلاث، عن عمره فیما افناه، و عن ماله من این اکتسبه و فیما انفقه، و عن حبّنا اهل البیت.
:«ای پسر ذر!، سوگند به خدا، در روز قیامت، هیچ کسی قدم بر نمی دارد مگر اینکه از او سه سؤال می شود:
1- از عمرش، که در چه راهی به پایان رسانده است.
2- از مالش، که از کجا بدست آورده و در چه راهی مصرف نموده است.
3- و از حبّ و دوستی ما اهل بیت رسولخدا(ص).
ابوجهل می گوید: آنها برخاستند و رفتند، امام باقر(ع) به خادم خود فرمود: پشت سر آنها برو، مواظب باش ببین به همدیگر چه می گویند.
خادم پشت سر آنها رفت و پس از مدتی بازگشت و به امام عرض کرد: همراهان ابی ذر به او گفتند: آیا برای چنین ملاقاتی به اینجا آمده بودید؟ (یعنی مگر بنا نبود چهار هزار مسأله بپرسیم؟!)
ابن ذر گفت: وای بر شما، ساکت باشید، چه بگویم درباره کسی که معتقد است خداوند از مردم در مورد ولایت او سؤال و بازخواست می کند و به حدود و رموز احکام غذا و آب واقف است.