داستان دوستان جلد 4

محمد محمدی اشتهاردی‏

«60» اعلام عمربن عبدالعزیز بر برتری امام علی(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در عصر خلافت عمر بن عبدالعزیز(که داستانش در داستان 50 گذشت) مردی از اهل تسنّن چنین سوگند یاد کرد:
انّ علیاً هذه الامة و الا امراتی طالق ثلاثاً.
:«همانا علی(ع) بهترین فرد این امت است، و گر نه همسرم سه طلاقه است.»
و آن مرد معتقد بود که علی(ع) بهترین شخص امت اسلامی بعد از پیامبر(ص) است، پس طلاق او باطل می باشد.
(با توجه به اینکه سه طلاق در یک مجلس به عقیده اهل تسنن واقع می شود.)
پدر آن زن که معتقد به برتر بودن علی(ع) بر سایر مسلمین نبود، این طلاق را صحیح می دانست.
بین شوهر آن زن و پدر آن زن، نزاع در گرفت، شوهر می گفت: این زن، همسر من است و طلاق باطل است زیرا شرط طلاق عدم برتری علی(ع) بر سایر امت است، اکنون که روشن است علی(ع) بر همه برتری دارد، پس طلاق واقع نشده است.
پدر می گفت: طلاق واقع شده زیرا علی(ع) برتر از همه نیست، پس آن زن بر شوهر، و مسأله حادّی به وجود آمد.
میمون بن مهران جریان را برای عمر بن عبدالعزیز نوشت، تا او این قضیّه را حل کند، در حالی که پدر، دخترش را گرفته بود و می گفت بر شوهرش حرام شده، و شوهر همسرش را گرفته بود و می گفت: این زن من است.
عمر بن عبدالعزیز، مجلسی تشکیل داد و جمعی از بنی هاشم و بنی امیه و بزرگان قریش را به آن مجلس دعوت کرد و به آنها گفت: در این باره مسأله را روشن سازند، بگومگو در آن مجلس زیاد شد، بنی امیّه سکوت کردند و در جواب مسأله در ماندند. سرانجام یک نفر از بنی عقیل (از بنی هاشم) گفت: طلاق واقع نشده است، زیرا علی(ع) برتر از سایر افراد امت است، بنابراین چون طلاق مشروط به عدم برتری امام علی(ع) است، در حالی که علی(ع) برتر است، پس طلاق واقع نشده است.
مرد عقیلی در توضیح ادّعای خود به عمربن عبدالعزیز گفت: تو را به خدا سوگند می دهم، آیا مگر نه این است که رسولخدا(ص) به عیادت فاطمه(س) هنگامی که همسر علی(ع) بود و بیمار شده بود رفت و به او فرمود: دخترم چه غذائی میل داری؟ فاطمه(س) عرض کرد: انگور می خواهم.
با اینکه فصل انگور نبود، و علی(ع) نیز در سفر بود، پیامبر(ص) چنین دعا کرد:
اللهم اتنا به مع افضل امتی عندک منزلة.
:«خدایا انگور را بوسیله آن کس که مقامش در پیشگاه تو از همه افراد امتم بهتر است، به ما بفرست.»
ناگاه علی(ع) در خانه را زد و وارد خانه شد، زنبیلی در دست داشت که با عبایش روی آن را پوشانده بود.
پیامبر(ص) فرمود: ای علی! این چیست؟
علی(ع) گفت: این انگور است که فاطمه (س) میل دارد، و برای او آورده ام.
پیامبر(ص) فرمود: «الله اکبر، الله اکبر»، خدایا همانگونه که مرا شاد کردی از این جهت که علی(ع) را به عنوان برترین شخص امت اختصاص دادی، دخترم را نیز به وسیله این انگور قرار بده.
سپس انگور را نزد فاطمه(س) نهاد و فرمود: «دخترم بنام خدا از این انگور بخور»
فاطمه(س) از آن انگور خورد، هنوز پیامبر(ص) از خانه فاطمه(س) بیرون نرفته بود که فاطمه(س) سلامتی خود را باز یافت. عمربن عبدالعزیز به مرد عقیلی گفت:«راست گفتی و نیکو بیان کردی، گواهی می دهم که من این حدیث را شنیدم و دریافتم و پذیرفتم.»
آنگاه به شوهر آن زن گفت: «دست زن خود را بگیر و به خانه ات ببر، او زن تو است، اگر پدرش از تو جلوگیری کرد، صورتش را خورد کن...»
به این ترتیب در آن مجلس باشکوه، عمربن عبدالعزیز (همنشین خلیفه اموی) رسماً برتری امام علی(ع) را بر سایر افراد امّت، اعلام کرد، و بر همین اساس زوجیّت زن مذکور را ابقاء نمود.

«61» بگو ان شاء الله

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصی در کوفه از خانه بیرون آمد، و مقداری پول برداشته بود که به محله کناسه کوفه برود تا الاغی خریداری کند.
مردی به او رسید و گفت: «کجا می خواهی بروی؟»
او گفت: «به محله کناسه می روم تا الاغی خریداری کنم.»
مرد گفت: بگو ان شاءالله: «اگر خدا بخواهد.»
او گفت: «پول در جیب دارم و الاغ نیز در آن محلّه، بسیار است، بنابراین همه اسباب کار فراهم است و نیازی به ان شاءالله نیست.»
او رفت، اتفاقاً دزد جیب بری با او ملاقات کرد، دریافت که پولش را دزدیده اند، مأیوسانه برگشت، شخصی به او گفت: «از کجا می آئی؟» گفت: من الکناسه ان شاءالله و سرقت دراهمی ان شاءالله.
:«از محله کناسه می آیم، بخواست خدا، و پولهایم دزدیده شد، اگر خدا بخواهد »

«62» ارزش خوشرفتاری با پدر و مادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمّاربن حیّان می گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: «پسرم اسماعیل، نسبت به من خوش رفتار است.»
امام صادق(ع) فرمود: اسماعیل را دوست داشتم، اکنون که گفتی با تو خوشرفتاری می کند، بر دوستیم نسبت به او افزوده شد، رسول خدا(ص) خواهر رضاعی داشت، او نزد آنحضرت آمد، پیامبر(ص) تا او را دید، خوشحال شد، و روپوش خود را برای او گسترد، و او را روی آن نشانید و سپس با کمال اشتیاق با او گفتگو کرد، با روی خوش در حالی که خنده بر لب داشت با او گرم صحبت گردید، تا او برخاست و رفت، سپس برادر رضاعی پیامبر(ص) به حضور آنحضرت آمد، پیامبر(ص) آن رفتاری را که نسبت به خواهرش کرد، با او نکرد، شخصی پرسید: «ای رسولخدا! چرا آنگونه که با خواهرت گرم گرفتی، با برادرت گرم نگرفتی؟ با اینکه او مرد بود؟».
پیامبر(ص) در پاسخ فرمود: لانّها کانت ابرّبوالدیها منه: «زیرا آن خواهر، نسبت به پدر و مادرش، خوش رفتارتر بود.»