داستان دوستان جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

«34» درسهای عبرت از عاقبت رضاخان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
1- رضاشاه وقتی که از ایران رانده شد، یک شمشیر جواهر نشان قدیمی زیبا و گرانقیمت از خزانه سلطنتی ایران که در مراسم تاجگذاری از آن استفاده کرده بود، به خارج برد و در تبعیدگاه خود آفریقای جنوبی از دنیا رفت.
همسرش (تاج الملوک) آن شمشیر را در کنار جسدش در میان تابوت گذارد، به این امید که وقتی تابوت را به ایران برگرداند، آن شمشیر را از آن بیرون آورده و برای خود نگهدارد.
تاج الملوک تلاش کرد تا اجازه بدهند او جنازه را به ایران ببرد و در ایران دفن کند، اما هنوز ایران تحت اشغال انگلیس و روس در جنگ جهانی دوم بود، از این رو به او اجازه انتقال تابوت را به ایران ندادند و چون خواهر ملک فاروق (شاه مصر) بنام فوریه همسر محمدرضا شاه بود، تاج الملوک و همراهان با واسطه کردن ملک فاروق، جنازه رضاخان را با همان تابوت، به مصر بردند و در قاهره در مسجد رفاعی، به عنوان امانت دفن کردند، و بعداً که موانع برطرف شد، جسد رضاخان را به ایران آوردند و دفن کردند.
در ایران سر تابوت را باز کردند تا آن شمشیر را بیرون آورند، آن را در آن تابوت نیافتند، بعد معلوم شد که ملک فاروق سر آن تابوت را باز کرده و شمشیر را ربوده است، و همین موضوع نقش مهمی در طلاق فوریه داشت.
2- رضاخان در زندگی از دو چیز متنفر بود: 1- از سیاه پوستان 2- از غار غار کلاغ.
در آخر عمر او را به ژوهانسبورک آفریقای جنوبی تبعید کردند، و او را در آنجا در باغ بزرگی که درختهای بسیار بلند داشت و آن باغ با دیوارهای بلند دور خود محصور شده بود تحت نظر قرار دادند، و چند نفر خادم سیاه پوست را برای او در آنجا گذاشتند، او در آنجا شب و روز غار غار کلاغهای زیاد را که سر درختها بودند می شنید، و با آن سیاهان آفریقائی سروکار داشت، یعنی به همان دو چیز که متنفر بود، گرفتار گردید. او در آنجا با دست به خود اشاره می کرد و می گفت: «منم اعلیحضرت قدر قدرت، قوی شوکت...» بعد خودش به دنبال این گفتار چند بار می گفت: هی زکّی، هی زکّی، هی زکّی.
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن در برومندی ز رعد و برق و باد اندیشه کن
از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

«35» درس عبرت از عاقبت محمد رضاشاه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
وقتی که محمد رضا شاه مخلوع در سال 1358 شمسی به مصر رفت، انورسادات رئیس جمهوری معدوم مصر در آن وقت، طرح یک ویلای لوکس را در ساحل مدیترانه، نزدیک محل استراحت خودش در اسکندریه ریخت، که مخصوص شاه مخلوع ایران باشد، ساختن ساختمان آن ویلا نیز شروع شد، ولی وقتی که معالجه شاه به خاطر سرطان در بن بست قرار گرفت، آن ساختمان متوقف گردید، و به جای آن، کار «مقبره لوکس» در مسجد رفاعی قاهره برای محمدرضاشاه، شروع گردید.
دکتر ابراهیم باستانی، کاوشگر نکته سنج تاریخ در مورد پناه بردن محمد رضا شاه مخلوع (در سال 1358) به پاناما چنین می نویسد:
...پادشاهی که طی 38 سال سلطنت، توانسته بود با هشت نه رئیس جمهور آمریکا و سه چهار رهبر شوروی، ملاقات کند، ولی وقتی به زحمت توانستند در «پاناما» جائی برای شاه پیدا کنند «عمر توریخوس» رئیس جمهور پاناما پس از دیدن این پناهندگان، گفته بود: «دو هزار و پانصد سال سلطنت شاهنشاهی، و پنجاه سال سلطنت پهلوی، به دوازده نفر آدم و مشتی بار و بندیل و دو سگ، منحصر شده است» آری خداوند بر ما اهل تاریخ و معلمان تاریخ این مملکت، منّت عظیم داد که ما را دورانی حیات بخشیده است که توانسته ایم، این همه حوادث عبرت آموز را، به چشم خود ببینیم، حوادثی که برای هر کدام از آنها، مورخین امثال بیهقی و جوینی، صد سال و هزار سال می بایست انتظار بکشند، تا یکی از آنها اتفاق افتد.

«36» خوش حکایتی از دیدار امام زمان(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نقل می کنند: بعضی از علمای متعصّب اهل سنّت کتابی در ردّ مذهب جعفری نوشته بود، و آن را برای مردم می خواند و مردم را نسبت به مذهب تشیّع، گمراه و بدبین می نمود، مرجع معروف شیعه، علامه حلّی (متوفی 726 ه.ق) تصمیم گرفت به هر نحو ممکن، آن کتاب را از وی به عنوان امانت بگیرد و پس از اطلاع از مطالب آن، ردّ آن را بنویسد، ولی آن دانشمند سنّی، آن کتاب را به هیچکس نمی داد.
علامه حلی مدتی به عنوان شاگرد او، به کلاس درس او رفت، و ارتباط خود را با او گرم کرد، و پس از ایامی، از او تقاضا کرد که مدتی آن کتاب را به عنوان امانت به وی بدهد.
سرانجام او گفت: «من نذر کرده ام که این کتاب را بیش از یک شب به احدی ندهم.»
علامه، فرصت را از دست نداد، به عنوان یکشب، آن کتاب را از او گرفت و به خانه اش آورد، و تصمیم گرفت از روی آن کتاب، تا آنجا که امکان دارد، رونوشت بردارد، مشغول نوشتن آن کتاب شد، تا نصف شب فرا رسید، ناگهان شخصی در لباس مرحوم حجاز، در همان نصف شب (به عنوان مهمان) بر علامه وارد شد، و پس از احوالپرسی، به علامه گفت: «نوشتن این کتاب را به من واگذار و تو خسته ای، استراحت کن.»
علامه قبول کرد، و کتاب را در اختیار او گذاشت، و به بستر رفت و خوابید، پس از آنکه از خواب بیدار شد، دید کسی در خانه نیست، و آن کتاب (با اینکه قطور بود) بطور معجزه آسائی تا آخر نوشته شده است، و در پایان آن نام مقدس امام زمان، حضرت مهدی (علیه السلام) امضاء شده است، فهمید که آن شخص امام زمان (عج) بوده و علامه را در این کار کمک نموده است.
بعضی در مورد این حکایت گفته اند: «این کتاب، بسیار ضخیم بود که رونویسی از آن، یکسال یا بیشتر، طول می کشید، علامه در آن شب، چند صفحه از آن را نوشت و خسته شد، ناگهان مردی به قیافه مردم حجاز بر او وارد شد و سلام کرد و نشست و به علامه گفت:«تو خط کشی کن و نوشتن را به من واگذار» علامه قبول کرد و به خط کشی مشغول شد، و او می نوشت، اما به قدری سریع می نوشت، که علامه در خط کشی صفحات به او نمی رسید، هنگامی که آواز خروس در سحر آن شب بلند شد، علامه دید، کتاب تا آخر، نوشته شده است.