داستان دوستان جلد 4

محمد محمدی اشتهاردی‏

«32» ملاقات ابلیس با موسی(ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
رسولخدا(ص) فرمود: موسی(ع) در مکانی نشسته بود، ناگاه شیطان که کلاه دراز و رنگارنگی بر سر داشت، نزد موسی(ع) آمد و (به عنوان احترام موسی) کلاهش را از سرش برداشت و در برابر موسی (ع) ایستاد و سلام کرد، و بین آن دو چنین گفتگو شد:
موسی: تو کیستی؟
ابلیس: من شیطان هستم.
موسی: ابلیس تو هستی، خدا تو را دربدر و آواره کند؟
ابلیس: من نزد تو آمده ام تا به خاطر مقامی که در پیشگاه خدا داری به تو سلام کنم.
موسی: این کلاه چیست که بر سر داری؟
ابلیس: با (رنگها و زرق و برق) این کلاه دل مردم را می ربایم.
موسی: به من از گناهی خبر بده که هر گاه انسان مرتکب آن گردد، تو بر او مسلط گردی.
ابلیس گفت: اذا اعجبة نفسه، و استکثر عمله و صغر فی عینه ذنبه.
:« در سه مورد بر انسان مسلط می شوم: 1- هنگامی که او از خود راضی شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبین باشد)؛ 2- هنگامی که او عملش را زیاد تصور کند؛ 3- هنگامی که او گناهش را کوچک بشمرد.»

«33» کمک امام صادق(ع) به مستضعف

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصی به محضر امام صادق(ع) آمد و تقاضای قرض کرد، تا هر وقت برایش میسور شد، قرضش را بپردازد.
امام صادق(ع) به او فرمود: «مدت آن را قرار دهم تا هنگامی که محصول کشاورزی تو بدست آید.»
او گفت: نه به خدا، کشاورزی ندارم.
امام فرمود: پس مدت آن را قرار بدهم تا سودی از تجارت بدست آوری.
او گفت: نه به خدا، تجارتی ندارم.
امام فرمود: پس مدت آن را قرار دهم تا (مثلاً) بافته خود را بفروشی.
او گفت: نه به خدا بافندگی ندارم.
امام صادق(ع) فرمود: بنابراین تو از کسانی که خداوند برای او حقی بر اموال ما قرار داده است (تو نیازمندی و کار و کاسبی نداری و بنابراین باید به تو کمک بلاعوض کرد.)
آنگاه امام صادق(ع) کیسه ای را که در آن درهم بود طلبید، و دست در میان آن نمود و یک کف دست، درهم از میان آن بیرون آورد و به او داد و به او چنین سفارش کرد:
اتّق الله و لاتسرف و لا تقتر و لکن بین ذلک قواماً.
:«از خدا بترس و پرهیزگار باش، و در مصرف مال، نه اسراف کن و نه بر خود تنگ بگیر، بلکه حد عادلانه و متوسط را رعایت کن.»

«34» درسهای عبرت از عاقبت رضاخان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
1- رضاشاه وقتی که از ایران رانده شد، یک شمشیر جواهر نشان قدیمی زیبا و گرانقیمت از خزانه سلطنتی ایران که در مراسم تاجگذاری از آن استفاده کرده بود، به خارج برد و در تبعیدگاه خود آفریقای جنوبی از دنیا رفت.
همسرش (تاج الملوک) آن شمشیر را در کنار جسدش در میان تابوت گذارد، به این امید که وقتی تابوت را به ایران برگرداند، آن شمشیر را از آن بیرون آورده و برای خود نگهدارد.
تاج الملوک تلاش کرد تا اجازه بدهند او جنازه را به ایران ببرد و در ایران دفن کند، اما هنوز ایران تحت اشغال انگلیس و روس در جنگ جهانی دوم بود، از این رو به او اجازه انتقال تابوت را به ایران ندادند و چون خواهر ملک فاروق (شاه مصر) بنام فوریه همسر محمدرضا شاه بود، تاج الملوک و همراهان با واسطه کردن ملک فاروق، جنازه رضاخان را با همان تابوت، به مصر بردند و در قاهره در مسجد رفاعی، به عنوان امانت دفن کردند، و بعداً که موانع برطرف شد، جسد رضاخان را به ایران آوردند و دفن کردند.
در ایران سر تابوت را باز کردند تا آن شمشیر را بیرون آورند، آن را در آن تابوت نیافتند، بعد معلوم شد که ملک فاروق سر آن تابوت را باز کرده و شمشیر را ربوده است، و همین موضوع نقش مهمی در طلاق فوریه داشت.
2- رضاخان در زندگی از دو چیز متنفر بود: 1- از سیاه پوستان 2- از غار غار کلاغ.
در آخر عمر او را به ژوهانسبورک آفریقای جنوبی تبعید کردند، و او را در آنجا در باغ بزرگی که درختهای بسیار بلند داشت و آن باغ با دیوارهای بلند دور خود محصور شده بود تحت نظر قرار دادند، و چند نفر خادم سیاه پوست را برای او در آنجا گذاشتند، او در آنجا شب و روز غار غار کلاغهای زیاد را که سر درختها بودند می شنید، و با آن سیاهان آفریقائی سروکار داشت، یعنی به همان دو چیز که متنفر بود، گرفتار گردید. او در آنجا با دست به خود اشاره می کرد و می گفت: «منم اعلیحضرت قدر قدرت، قوی شوکت...» بعد خودش به دنبال این گفتار چند بار می گفت: هی زکّی، هی زکّی، هی زکّی.
ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن در برومندی ز رعد و برق و باد اندیشه کن
از نسیمی دفتر ایام بر هم می خورد از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن