فهرست کتاب


داستانها و پندها جلد 4

محمد محمدی اشتهاردی‏

(24) صدقه روزی را فراوان می کند حضرت صادق (ع) بفرزند خود محمّد فرمود پسرجان از مخارج چقدر زیاد

آمده عرض کرد چهل دینار، او را امر کرد از منزل خارج شود و آن مبلغ را صدقه بدهد. گفت در این صورت چیزی نخواهد ماند موجودی همین چهل دینار هست فرمود آنرا صدقه بده قطعاً خداوند عوض خواهد داد (اما علمت ان لکن شیی ء مفتاح، مفتاح الرزق الصدقة) نمیدانی هر چیزی کلیدی دارد کلید روزی صدقه است پس اینک چهل دینار را بعنوان صدقه بده محمّد امر امام (ع) را انجام داد.
بیش از ده روز نگذشت که از محلی مبلغ چهار هزار دینار برای آن جناب رسید. فرمود پسرجان برای خدا چهل دینار دادیم خداوند چهارهزار دینار عوض آنرا داد.

(25) شرط بهشت

حضرت صادق (ع) فرمود عدّه ای از انصار به خدمت پیغمبر (ص) آمده پس از سلام عرض کردند یا رسول الله حاجتی داریم، فرمود چیست حاجت شما گفتند میخواهیم برای ما بهشت را ضمانت بفرمائید پیغمبر (ص) سر به زیر انداخت و با چیزی بر روی زمین می کشید پس از لحظه ای سر برداشته فرمود ضمانت میکنم به شرطی که از احدی چیزی نخواهی و سوال نکنی پس از این شرط خود را مقیّد نموده که سؤال نکنند بطوری که در مسافرت هنگام سواری اگر شلاّق یکی از آنها می افتاد از ترس سؤال و درخواست، به کسی نمی گفت آن را بدهد. پیاده میشد و برمیداشت حتی بر سر سفره آب میخواست یک نفر از او نزدیک تر به آب بود نمیگفت آب را بده از جا حرکت کرده آب میخورد.

(26) اثر این دعا شگفت انگیز بود

یونس پیامبر (ع) پس از آنکه سی سال قوم خود را به ایمان دعوت نمود هیچکدام ایمان نیاوردند مگر دو نفر یکی عابدی بود بنام ملیخا- یا (تنوخا) دیگری عالمی روبیل نام، حضرت صادق (ع) فرمود خداوند عذاب وعده داده شده را از هیچ امّتی برطرف نکرده مگر قوم یونس، هر چه آنها را به ایمان خواند نپذیرفتند. با خود اندیشید که نفرینشان کند عابد نیز او را بر اینکار ترغیب مینمود ولی روبیل میگفت نفرین مکن زیرا خداوند دعای ترا مستجاب میکند از طرفی دوست ندارد بندگانش را هلاک نماید.
بالاخره یونس(ع) گفتار عابد را پذیرفت و آنها را نفرین کرد به او وحی شد در فلان روز و ساعت عذاب نازل میشود. نزدیک تاریخ عذاب، یونس بهمراهی عابد از شهر خارج شد ولی روبیل در همانجا توقّف کرد ساعت نزول بلا فرا رسید، آثار کیفر ظاهر شد قوم یونس آشفته شدند (چون هر چه گشتند یونس را نیافتند) روبیل به آنان گفت اینک که یونس نیست بخدا پناه ببرید زاری و تضرّع کنید شاید بر شما ترحّمی فرماید.
پرسیدند چگونه پناه ببریم؟ روبیل فکری کرده گفت فرزندان شیرخواره را از مادرانشان جدا کنید حتی بین شتران و بچه هایشان و گوسفندان و بره ها و گوساله ها و ماده گاوها تفرقه بیاندازید و در میان بیابان جمع شوید آنگاه اشک ریزان از خدای یونس خدای آسمانها و زمینها و دریاهای پهناور طلب عفو و بخشش کنید.

«بدستور روبیل عمل کردند پیران کهنسال صورت بر خاک گذاشته اشک میریختند آوای حیوانات و اشک و آه قوم یونس با هم آمیخته شاید خاشاک بیابان را نیز با خود هماهنگ کردند، رحمت بی انتهای پروردگار جهان بر سر آنها سایه افکند، عذاب نازل شده، برطرف گردید و به جانب کوهها روانه شد.
پس از گذشتن تاریخ عذاب، یونس به طرف قوم خود بازگشت تا ببیند آنها چگونه هلاک شده اند با کمال تعجب مشاهده کرد مردم به طریق عادّی زندگی می کنند عدّه ای مشغول زراعتند: از یک نفر پرسید قوم یونس چه شده اند. آن مرد یونس را نمی شناخت او بر قوم هود نفرین کرد خداوند نیز تقاضایش را پذیرفت عذاب نازل شد ولی آنها گرد یکدیگر جمع شدند گریه و زاری نموده از خدا خواستند او بر آنها رحم کرده عذاب را برطرف نموده اینک در جستجوی یونسند تا ایمان آورند.
یونس خشمگین شد باز از آن محیط دور شده به نزدیک دریا رفت چنانچه خداوند نیز داستان خشم یونس را در این آیه بیان می کند
(وذاالنون اذذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر علیه) کنار دریا رسید در آنجا یک کشتی را در حال حرکت مشاهده کرد
تقاضا نمود او را نیز سوار کنند مسافرین موافقت کرده یونس سوار شد کشتی حرکت کرد میان دریا که رسید خداوند یک ماهی بزرگ را مأمور نمود بطرف کشتی رود یونس ابتدا جلو نشسته بود حمله ماهی و هیکل درشت او را مشاهده کرد از ترس به آخر کشتی رفت ماهی باز به طرف یونس آمد مسافرین گفتند در میان ما نافرمانی است باید قرعه اندازیم بنام هر کس که درآمد او را طعمه همین ماهی قرار دهیم. قرعه کشیدند بنام یونس خارج شد او را میان دریا انداختند (فالتقمه الحوت و هو ملیم) ماهی یونس را فرو برد و او خویش را سرزنش می کرد.
در روایت ابی الجارود حضرت باقر (ع) میفرماید سه شبانه روز در شکم ماهی بود در دل دریاهای تاریک خدا را خواند دعا کرد مستجاب نمود (فنادی فی الظلمات ان لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین فاستجبنا له و نجیناه من له الغم و کذلک ننجی الؤمنین) فریاد برداشت در تاریکیها(تاریکی شکم ماهی و تاریکی شب و تاریکی دریا) پروردگارا بجز تو خدائی نیست منزّهی تو من از ستمکارانم دعایش را مستجاب کردیم و او را از اندوه نجات دادیم این چنین نیز مؤمنین را نجات میدهیم ماهی یونس را بکنار دریا میان ساحل انداخت چون مویهای بدن او ریخته و پوستش نازک شده بود خداوند درخت کدوئی برایش در همانجا رویانید تا در سایه آن از حرارت آفتاب محفوظ بماند یونس در آن هنگام پیوسته به تسبیح و ذکر خدا مشغول بود تا آن ناراحتی و نازکی پوست برطرف شد خداوند کرمی را مأمور کرد ریشه کدو را خورد کدو خشک شد یونس از این پیش آمد اندوهگین گردید. خطاب رسید برای چه محزونی چه شده؟ عرض کرد در سایه این درخت آسوده بودم کرمی را مأمور کردی تا او را خشک کرد! فرمود: یونس اندوهگین میشوی برای خشک شدن یک درخت که آنرا خود نکاشته ای و نه آبش داده ای و به آن اهمّیت نمیدادی هنگامیکه از سایه اش بی نیاز میشدی امّا ترا اندوه فرا نمیگیرد برای صد هزار مردم بینوا که میخواستی عذاب بر آنها نازل شود اکنون آنها توبه کردند بجانب ایشان برگرد، یونس بسوی قوم خود بازگشت همه گردش را گرفته ایمان آوردند.