داستانها و پندها جلد 4

نویسنده : محمد محمدی اشتهاردی

(1) نتیجه سخاوت

حضرت صادق (ع) فرمود عده ای از یمن وارد بر پیامبر (ص) شدند در میان آنها یکی از همه بیشتر با سخنان درشت پیغمبر (ص) را مورد خطاب قرار میداد و به یاوه بحث میکرد.
پیغمبر اکرم (ص) از سخنان بیهوده او خشمگین شد، به طوریکه آثار خشم در پیشانی مبارکش هویدا گردید و رنگ چهره اش تغییر کرد. سر به زیر انداخته بزمین نگاه میکرد جبرئیل نازل شد عرض کرد پروردگارت سلام رسانده و میگوید (هذا رجل سخی یطعم الطعام) این مرد سخاوتمندی است که مردم را ضیافت میکند.
خشم پیغمبر (ص) فرو نشست سر برداشته فرمود: اگر نه این بود که جبرئیل از طرف پروردگارم خبر داد که تو مرد سخاوتمندی هستی و طعام به مردم میدهی چنان ترا طرد کرده می راندمت که داستانت برای دیگران عبرت شود آن مرد عرض کرد آیا پروردگارت سخاوت را دوست دارد، جواب داد آری (قال انی اشهد ان لااله الا الله و انک رسول الله» هماندم به یگانگی خدا و پیغمبری آنجناب اعتراف نموده گفت به آن خدائی که ترا بحق مبعوث نموده تا کنون کسی را از مال خود مأیوس نکرده ام.

(2) سخاوت امام حسین (ع)

عمروبن دینار گفت حسین ابن علی (ع) به عبادت زید بن اسامه رفت زید در حال مریضی اظهار غم و اندوه فراوان مینمود. فرمود برادر از چه چیز اندوهناکی عرض کرد شصت هزار درهم مقروضم (فقال الحسین (ع) هو علی) قرضت بعهده من است می پردازم. گفت میترسم تا پرداخت نشده بمیرم فرمود تا من از طرف تو نپردازم نخواهی مرد قبل از در گذشت زید قرضش را پرداخت (و کان یقول: شر خصال الملوک الجن من الاعدا والاعدا والقسود علی الضعفا والبخل عند الاعطا) پیوسته میفرمود زشت ترین صفات در پادشاهان ترس از دشمنان و سنگدلی بر بیچارگان و بخل هنگام بخشیدن است.

(3) سخاوتمندترین مردم

روزی مردی اعرابی وارد مدینه شده پرسید سخاوتمندترین مردم مدینه کیست. حسین بن علی (ع) را به او معرفی نموده به محل حضرت راهنمائیش کردند وارد مسجد شد، آنجناب را در محل نماز دید ایستاد و این چند شعر را خواند.
لم یخب الان من رجاک و من
حرّک من دون بابک الحلقت
انت جواد و انت معتمد
ابوک قد کان قاتل الفسقه
لولا الذی کان من اوائلکم
کانت علینا الجحیم منطبقه
سید الشهدا(ع) نماز را تمام کرده به قنبر فرمود از مال حجاز چیزی باقیمانده عرض کرد چهار هزار دینار موجود است دستور داد بیاورد، کسی که سزاوارتر به آن بوده رسید وقتی دینارها را حاضر نمود امام (ع) دو برد خود را از تن درآورده پولها را در آنها پیچید، به واسطه ی شرم و حیا دستش رااز شکاف درب خارج نمود به اعرابی تسلیم کرد این شعر رانیز آنجناب خواند.
خذها فانی الیک معتذر
و اعلم بانی علیک ذوشفقه ل
وکان فی سیرنا الغداه عصا
امست سماناً علیک مندفقه
لکن ریب الزمان ذغیر
والکف منی قلیله النفقه
اعرابی پول را گرفته شروع به گریه کرد. امام (ع) فرمود شاید آنچه ما داریم کم بود. گفت هرگز، گریه ام برای اینست که چگونه دست سخاوتمند شما در دل خاک جای میگیرد .
شعیب بن عبدالرحمن گفت: هنگام دفن حضرت اباعبدلله (ع) بر پشت مبارکش اثری غیر متعارف مشاهده کردند، از زین العابدین(ع) سبب پیدایش آن اثر پرسیدند فرمود بواسطه انبانهای نان و خرمائیکه بر در خانه بیچارگان و یتیمان و بیوه زنان می برد این اثر پیدا شده.