تحلیلی از زندگانی سیاسی امام حسن مجتبی (ع)

نویسنده : جعفرمرتضی حسینی عاملی

پیش گفتار

زندگانی امام حسن علیه السّلام ارتباطی تنگاتنگ با زندگانی برادرش سید الشهدا، امام حسین علیه السّلام دارد و حتی هر کدام عضوی از دیگری به شمار می رود؛ خصوصاً زندگانی سیاسی آن دو، زیرا هر دو در وقوع حوادث و نیز تأثیر گذاری بر آنها - چه در مرحله موضع گیری و چه در مرحله نتایج و آثار - باهم شریکند.
این ارتباط منحصر نیست به دوره ای که به عنوان امام، مسؤولیت رهبری و هدایت امت اسلامی را بر عهده داشتند، بلکه سراسر زندگانی آن دو، حتی آن موقع را که در دامان پر مهر و محبت جدّ بزرگوارشان پیامبر اکرم صل اللّه علیه و آله به سر می بردند در بر می گیرد، تا چه رسد به تحولاتی که در روزگار خلفای ثلاثه و دوران امامت ظاهری پدرشان امیرالمؤمنین علی علیه السّلام در جامعه اسلامی روی داد.
ما آثار مستقیم موضع گیری امام حسن علیه السّلام را حتی پس از شهادتش - در تمامی موضع گیری ها و حوادث دوران امام حسین علیه السّلام مشاهده می کنیم، چه امام به طور مستقیم مسؤولیت آن را بر عهده داشت و چه به طور غیر مستقیم در آن نفوذ و تأثیر گذاشت.
این مسأله نه تنها به این دلیل است که نقش هر کدام از آن دو به عنوان امام می بایست تداوم بخش نقش دیگری باشد، بلکه علاوه بر آن، از سویی معلول شرایطی است که در آن مقطع زمانی با زندگانی آن همراه بود، و از سوی دیگر به دلیل مسؤولیت های خاصی بود که در آن موقع می بایست بر عهده بگیرند.
از این رو بر کسی که می خواهد زندگانی سیاسی یکی از آن دو را مورد مطالعه و بررسی قرار دهد، لازم است که زندگانی سیاسی یکی از آن دو را مورد مطالعه و بررسی قرار دهد، لازم است که زندگانی دیگری را نادیده نگیرد و مواضع وی را در نظر داشته باشد، و بلکه اگر می خواهد از مسائل مؤثر در فهم عمیق تر چیزی که در صدد مطالعه آن است و برای شناخت علل و اسباب و نتایج و آثار آن تلاش می کند استفاده نماید، باید در ارتباط نزدیک و تنگاتنگ با آن حرکت کند.
ما در این بحث مختصر، هر چند به دلیل نداشتن فرصت کافی و کثرت گرفتاریها نتوانستیم - ولو تا حدودی - در این مسیر گام برداریم، با این وصف، خیلی از آن فاصله نگرفتیم و اگر بگوییم که آثار و نشانه های این حرکت در بحث ما کاملاً از بین نرفته و تا حدودی در آن نمایان است، سخنی گزاف نگفته ایم.
در پایان متذکر می شوم، این تحلیل و بررسی کوتاه خواهد توانست تا حدودی سیمای روشنی از زندگانی سیاسی حضرت مجتبی علیه السّلام را در رسیدن به تصویری هر چند محدود از بعضی جریان های سیاسی در آن برهه زمانی کمک نماید.
20/1/1404 ه ق.
5/8/1362ه ق.
جعفر مرتضی عاملی

سیاست چیست؟

گویند: کسی از حضرت امام حسن علیه السّلام درباره سیاست پرسید، حضرت علیه السّلام فرمود:
«هی ان تراعی حقوق اللّه و حقوق الاحیاء و حقوق الاموات فاما حقوق اللّه فأداء ما طلب و الاجتناب عما نهی و أما حقوق الاحیاء فهی أن تقوم بواجبک نحو اخوانک و لا تتأخر عن خدمة أمتک و أن تخلص لولی الامر ما أخلص لامته. و أن ترفع عقیرتک فی وجهه اذا حاد عن الطریق السوی وأما حقوق الأموات، فهی أن تذکر خیراتهم، و تتغاضی عن مساوئهم، فان لهم ربا یحاسبهم؛
آن «سیاست» رعایت حقوق خداوند و زندگان و حقوق مردگان است: اما حقوق خدا عبارت است از: انجام دادن آنچه امر فرموده و اجتناب از آنچه نهی نموده است؛ حقوق زندگان عبارت است از: ایفای وظیفه در قبال برادران دینی و درنگ نکردن در خدمت به همکیشان و اخلاص نسبت به ولی امر، مادامی که او نسبت به مردم اخلاص دارد و آن گاه که از راه راست منحرف شود، فریادت را در برابرش بلند کنی؛ اما حقوق مردگان عبارت است از: ذکر خوبی های ایشان و خودداری از بیان گناه و لغزش های آنان، زیرا آنان را خدایی است که به اعمال آنان رسیدگی خواهد کرد.»

فصل اول زندگانی سیاسی امام حسن علیه السّلام در عهد رسول خدا صلی اللّه علیه وآله

پیامبر اکرم صلی اللّه علیه واللّه فرمود:
«لو کان العقل رجلاً لکان احسن؛
اگر قرار بود عقل به صورت انسانی مجسم شود، همانا به صورت حسن جلوه می کند.»
سر آغاز
بنابر قول مشهور، امام حسن علیه السّلام در پانزدهم ماه مبارک رمضان، سال سوم هجری در دوران زندگانی رسول اکرم صلی اللّه علیه واللّه متولد شد و هفت سال از عمر شریفش را در دامان پر مهر و محبت جدش سپری کرد. این سال ها اگر چه بسیار اندک بود، اما کافی بود تا سیمای کوچکی از شخصیت پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی اللّه علیه و آله را در امام متبلور سازد آن حضرت را شایسته نشان افتخاری نماید که جدش بدو بخشید، آن گاه که برحسب روایت، خطاب به امام حسن علیه السّلام فرمود:
«أشبهت خلقی و خلقی؛
تو از لحاظ آفرینش و خلق و خوی (صورت و سیرت) مانند من هستی.»
علامه پژوهشگر، علی احمدی می گوید:
اضافه می کنم، مصاحبت و همنشینی با بزرگان، اثر روحی عظیمی بر انسان دارد؛ کسی که با بزرگی معاشرت کند و با شخصیت عظیمی مصاحبت داشته باشد، آن قدر از نورش بر او می تابد و چنان عطر معنوی اش او را در بر می گیرد که موجب غنای نفس و تعالی ذات است.
احادیث فراوانی که درباره معاشرت و انتخاب وارد شده، بر این معنا اشاره دارد. امیرالمؤمنین علیه السّلام در خطبه قاصعه در مورد همنشینی و مصاحبت خود با پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله می فرماید:
«و لقد کنت اتبعه اتباع الفصیل اثر امّه، یرفع لی فی کل یوم من اخلاقه علما و یأمرنی بالاقتداء... .»
اضافه می کنم: رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله نحله ارزشمندی به حسنین علیه السّلام عطا کرد، آن گاه که فرمود: «اماالحسن فان له هیبتی و سؤددی و أماالحسین فله جودی و شجاعتی؛ هیبت و سیادت من از برای حسن است، و بخشش و شجاعتم از آن حسین.»
پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و آینده امت اسلامی
رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله مسؤولیت هدایت و سرپرستی امت را بر عهده دارد و مسؤول تبلیغ و حمایت از آینده رسالت و نیز وضع ضمانت های لازم در این زمینه است. هموست که از طریق وحی از آینده این مولود جدید آگاهی دارد، و هموست که از همین راه می داند که نقش رهبری مهمی در انتظار امام حسن علیه السّلام است واز سویی از جهت این که نماینده اراده الهی در پرورش و آماده سازی وی برای ایفای این نقش مهم و حساس است، مأموریت دارد تا خود شخصاً در پرورش حضرت شرکت کند و دست به کار تربیت و پرورش او شود، چه در جهت ساخت شخصیت این نوزاد به عنوان یک انسان کامل که ویژگی های انسانی خاص خود را داشته باشد، چه در جهت آماده کردن وی متناسب با مسؤولیت های بزرگی که در زمینه هدایت و رهبری امت بر عهده خواهد گرفت.
از آن جایی که این مسؤولیت های است که پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی اللّه علیه و آله بر عهده داشت، طبیعی می نماید که باید آن کس که جانشین وی می گردد، همان صفات و صلاحیت هایی را داشته باشد که در شخصیت مبارک آن حضرت متجلی بود.
بدین گونه باید سخن رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله به امام حسن علیه السّلام را که فرمود: «تو از لحاظ آفرینش و خلق و خوی (صورت سیرت) مانند من هستی» نشان لیاقت و شایستگی برای احراز این منصب الهی، یعنی وراثت و خلافت پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و جانشینی وصی او، علی بن ابی طالب علیه السّلام تلقی کرد.
آری فرق نمی کند ،چه این مسأله در ارتباط باشد با ساخت شخصیت این نوزاد، متناسب با مسؤولیت های سنگینی که باید در زمینه هدایت، سرپرستی و رهبری امت بر عهده گیرد، و چه مربوط باشد به ایجاد فضای روحی و روانی، مناسب در میان امت اسلامی، که می بایست تسلیم تلاش های بعضی از جناح ها در ربودن حق قانونی و مشروع امت در حفظ رهبری الهی خویش نگردد، یا حداقل تحت تأثیر تحریف ها، هوچیگری ها و شایعات و حتی فعالیتهایی قرار نگیرد که برای از بردن مبانی و اصول اساسی بینش اعتقادی و سیاسی امت مسلمان صورت می گیرد، و از سویی اسلام سعی دارد آن را در اندیشه و شعور امت اسلامی تعمیق و ترسیخ کند.
از این جاست که در می یابیم چه رازی در این مطلب نهفته است و پیامبر صلی اللّه علیه و آله چه هدفی را دنبال می کند که با تأکیدات مکرر خویش، گاهی به صراحت و گاهی به اشارت، بر نقشی که امام حسن و برادرش امام حسین علیه السّلام در آینده در رهبری امت اسلامی ایفا خواهند کرد تأکید داشت و آن دو را برای مسؤولیت های بزرگی آماده می کرد، تا بدان جا که آشکار فرمود:
«الحسن و الحسین امامان قاما او قعدا.»
حسن و حسین امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایطی حاصل نشود.
همچنین خطاب به آن دو فرمود:
«أنتما الامامان و الا مّکماالشفاعة؛
شما هر دو امامید و پیشوا، مادرتان را حق شفاعت است.»
در کتاب مودة القربی آمده که پیامبر صلی اللّه و علیه و آله به امام حسین علیه السّلام فرمود:
أنت سید، ابن سید، أخو سید، و أنت امام، ابن امام، أخو امام، وانت حجّة، ابن حجّة، اخوحجّة و أنت ابو حجج تسعه، تاسعهم قائمهم؛
تو بزرگوار، پسر بزرگوار و برادر بزرگواری، و تو امام، پسر امام و برادر امامی؛ تو حجت خدا، پسر حجت خدا و پدر حجت های خدایی که نه نفرند و آخرینشان قائمشان است.»
همچنین در روایتی در باره امام حسن علیه السّلام فرمود:
«و هو سیّد شباب اهل الجنّه و حجّة اللّه علی الامّة، أمره امری و قوله قولی، من تبعه فانّه منّی و من عصاه فانّه لیس منّی... ؛
و او سرور جوانان اهل بهشت است حجت خدا در میان امت، فرمان او فرمان من است و گفتارش گفتار من، هر کس او را پیروی کند از من است و هر کس از او نافرمانی کند از من نیست....»
روایت احادیث زیاد دیگری نیز هست که بیانگر امامت این دو تن و نه تن از فرزندان امام حسین علیه السّلام می باشد، طالبان بدان جا مراجعه کنند.
آری تمام آنچه گذشت بدین معناست که رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله بدین منظور علوم سودمند و حکمت های درخشان زیادی را در حسنین علیه السّلام دمید و شایستگی های کافی را در آن دو پرورش داد که آنان را برای تصدی منصب خلافت و هدایت امت، پس از خویش آماده کند.از طرفی ملاحظه می کنیم که رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله سعی دارد تا امور مربوط به آن دو را از لحاظ عقیدتی و تشریعی و حتی از نظر عاطفی و وجدانی به شخص خویش مربوط سازد از این رو فرمود:
«انا سلم لن سالتم و حرب لن حاربتم.»
بدین معنا احادیث زیادی وارد شده که فعلاً مجال تتبع و استقصای آن نیست .
در روایت دیگری از انس ابن مالک است که گفت: روزی حسن بر پیامبر صلی اللّه علیه و آله وارد شد، خواستم او را از پیامبر دور سازم، پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:
«ویحک یا أنس، دع ابنی، و ثمره فؤادی، فان من آذی هذا فقد آذانی، فقد آذی اللّه؛
وای بر تو ای انس، فرزند و میوه دلم را رها کن! هر کس این کودک را اذیت کند، مرا اذیت کرده و هر کس مرا اذیت کند، خداوند را آزرده است.»
رسول اکرم صلی اللّه و آله مردم را از آنچه بر امام حسن علیه السّلام خواهد گذشت خبر داد و آن طور که روایت شده فرمود:
«انّ ابنی هذا سید، و سیصلح اللّه علی یدیه بین فئتین عظیمتین؛
این پسرم سید است و امید است خداوند به دست او میان دو گروه بزرگ، صلح بر قرار کند.»
پیشگویی های حضرت صلی اللّه علیه و آله در مورد سبط شهید، امام حسین علیه السّلام نیز بسیار است که در اینجا نمی توانیم معترض آنها گردیم، ان شاء اللّه در جای خود خواهد آمد.
علاوه بر این، می بینیم که پیامبر اکرم صلی اللّه و آله دهان امام حسن علیه السّلام و گلوی امام حسین علیه السّلام را می بوسد؛ این اشاره صریحی است به سبب شهادت آن دو بزرگوار و اعلام همدردی با آنها و نیر تأییدی است بر موضع گیریها و مسائل مربوط به آن دو.
اضافه بر این احادیث زیادی هست که از نقش ائمه و موقعیت آنها در میان امت اسلامی به طور عام بحث می کند، مثل حدیث «باب حطّه» و حدیثی که می فرماید: «اینان دانشمندان الهی امتند» و نیز این که «معدن علم» می باشند و یکی از«ثقلین»؛ علاوه بر این ها نیز احادیثی آمده است که به مصائبی که از سوی امت متوجه آنان خواهد شد اشاره دارد و فعلاً مجال تتبع و استقصای آن نیست.
به هر حال، شواهد زیادی موجود است که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله اهتمام زیادی داشت تا مبانی و اصولی را که برای تشکیل بینش اعتقادی و سیاسی صحیح و کامل در قبال نقش آینده حسنین علیه السّلام لازم و ضروری است واز طرفی بیانگر ضمانت های کافی و دژ محکم و نفوذ ناپذیری برای وجدان امت اسلامی در قبال هر گونه تحریف و تفسیر باشد، کاملاً بیان و روشن کند؛ شواهد آن قدر زیاد است که فعلاً مجال استقصای آن ها نیست.
علاوه بر مطالبی که بیان شد، بر امور زیر تأکید می کنیم:
1.عاطفه پیامبر بیانگر موضع اوست
امام حسن علیه السّلام محبوب ترین مردم نزد رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله بود؛ محبت حضرت نسبت به امام حسن و برادرش امام حسین علیه السّلام به حدی بود که خطبه خود را در مسجد قطع کرد و از منبر فرود آمد تا آن دو را در آغوش گرم خود بگیرد.
علاوه بر احادیث و اخباری که در این باره گذشت، روایات دیگری نیز وارد شده که در مباحث آتی خواهیم آورد؛ باید بگوییم که استقصای تمام آنها در این فرصت کوتاه ممکن نیست.
همه می دانند که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله در موضع گیری ها و تمام کارهایی که انجام می داد و یا از انجام دادن آنها اجتناب می ورزید، بر اساس منافع شخصی و خواسته های نفسانی یا تحت تأثیر احساسات و عواطف گام بر نمی داشت، بلکه با تمام وجود و عواطف و احساسات و جمیع افکار و نیروها و امکانات خود، فانی در خدا بود؛ از این رو آن حضرت از خدا بود و به خاطر دین و رسالت الهی زندگی می کرد و در راه محبت خدا و در حال لقای پروردگارش رحلت فرمود؛ پس «خدای سبحان اول بود و استمرار بود و پایان»؛ بدین معنا که هر موضعی، از هر نوع و هر اندازه که باشد، اگر قدمی در راه خدمت به دین خدا و اعتلای کلمه الهی نباشد، ممکن نیست که از رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله صادر شود، نه بدین معنا که آن حضرت از عواطف و احساسات انسانی نوع بشر بر خوردار نبود، یا اینکه به عواطف و احساسات خویش میدان نمی داد تا آن طور که حق طبیعی آن هاست، در زندگی تأثیر مثبت داشته باشد یا حتی از آنها استفاده مباح نمی کرد، بلکه می خواهیم بگوییم: هر گاه این عواطف و احساسات به صورت موضع گیری های علنی و آشکار جلوه کند و حضرت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله در اظهار آن در ملأ عام و حتی گاهی اوقات بر روی منبر اصرار داشته باشد، می بایست در خدمت رسالت و برای رسیدن به اهداف عالیه رسول خدا صلی اللّه و آله باشد، حتی آن جا که حضرت از احساسات و عواطف خود در امور شخصی صرف استفاده می کند، آن را عبادتی سرشار از بخشش و عطا و غنی از مواهب می سازد که بدو توان افزون داده و حضرتش را به قرب الهی نزدیک سازد.
آری آنچه ذکر نمودیم، روایات و اخبار فراوانی را تفسیر و تبیین می نماید که از رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله در مورد علاقه و محبت آن حضرت نسبت به حسنین علیه السّلام وارد شده است؛ مثلاً، حضرت در مورد امام حسن علیه السّلام فرمود:
«اللهم ان هذا ابنی و أنا أحبّه، و أحب من یحبّه؛
خدایا این کودک، پسر من است و او را دوست می دارم، او را دوست بدار و نیز هر کس که او را دوست می دارد، دوست بدار!»
همچنین فرمود:
«أحبّ اهل بیتی الیّ الحسن و الحسین....»
محبوب ترین فرد از خاندانم من، حسن است و حسین....»
در این باره روایات بسیاری وارد شده است.
این موضع متمایز رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله در قبال حسنین علیهم السّلام و آن پرورش بی نظیر، بدون شک از دلالت ها و اشارت های مهم و فراوانی سرشار است که ما به گوشه ای از آن اشاره کردیم،
سزاوار است در این جا موضع گیری و گفتار و رفتار رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله را به هنگام تولد آن دو بیان کنیم تا مطلب بهتر روشن شود.
هنگامی که مژده ولادت امام حسن علیه السّلام به گوش پیامبر صلی اللّه علیه و آله رسید، به خانه دخترش زهرای بتول علیه السّلام آمد و فرمود:
«یا أسماء هاتی ابنی؛ ای اسماء، فرزندم را بیاور!» و یا فرمود: «هاتی ابنی؛ فرزندم را بیاور!»
همچنین پیامبراکرم صلی اللّه علیه و آله در نامگذاری این مولود مبارک بر پروردگارش پیشی نگرفت، تا این که وحی الهی نازل شد و به پیامبر خبر داد: «خداوند متعال این نوزاد را حسن نامید». سپس حضرت گوسفندی را قربانی کرد و خود شخصاً موی سرش را تراشید و به اندازه وزن آن، نقره صدقه داد و با دست مبارک بر سر او نوعی عطر مخلوط موسوم به «خلوق» مالید و نافش را برید، و کارهای دیگری که در این باره نقل شده است و ما در این جا بدان نمی پردازیم.
این که حضرت فرمود: «ای أسماء، فرزندم را بیاور!»، آن هم در اولین روز ولادت آن حضرت، بیانگر معنایی ژرف و هدفی والاست که در داستان مباهله بدان اشاره خواهیم کرد.
2. داستان مباهله
از مسائل مربوط به زندگانی سیاسی امام حسن علیه السّلام در روزگار جدش رسول خدا صلی اللّه علیه و آله داستان «مباهله» است. به نظر مرحوم علامه طباطبایی، این مسأله در سال ششم هجرت یا قبل از آن بوده است.
خلاصه این قضیه آن طور که در تفسیر قمی آمده چنین است:
گروهی از شخصیت ها و علمای عیسوی مذهب نجران به پیامبر صلی اللّه علیه و آله آمدند و درباره عیسی با وی مناظره کردند؛ پیامبر صلی اللّه علیه و آله بر آنان اقامه حجت کرد، اما آنان نپذیرفتند. پس با هم قرار گذاشتند که در پیشگاه خدا به مباهله بپردازند و نفرین همیشگی و خشم فوری خدا را برای دروغگویان بخواهند.
خداوند می فرماید:
«انّ مثل عیسی عنداللّه کمثل آدم خلقه من تراب ثمّ قال له کن فیکون الحق من ربّک فلاتکن من الممترین فمن حاجّک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالو ندع أبناء نا وابناء کم و نساءنا و نسساء کم و انفسنا و انفسکم ثمّ نبتهل فنجعل لعنة اللّه علی الکاذبین؛
به طور محقق، مثل عیسی نزد خدا نظیر مثل آدم است که خدا او را از خاک خلق کرد و سپس فرمان داد: باش! و او وجود یافت. حق همه اش از ناحیه پروردگار توست، پس مبادا از دودلان مردد باشی؛ پس هر کس با تو درباره بندگی و رسالت عیسی مجادله کرد، بعد از این که از مطلب آگاه شدی، به ایشان بگو: بیایید ما فرزندان خود و شما فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما زنان خود را، ما نفس خود را شما نفس خود را بخوانیم و سپس مباهله کنیم و دوری از رحمت خدا را برای دروغگویان در خواست کنیم.»
وقتی برگشتند، رؤسای نجران (سید و عاقب و اهتم) گفتند: اگر قومش را برای مباهله ما بیاورد، مباهله می کنیم، چون می فهمیم که او پیغمبر نیست، و اگر با نزدیکانش بیاید، مباهله نمی کنیم، چون هیچ کس علیه زن و بچه خود اقدامی نمی کند، مگر این که در ادعایش صادق باشد.
در روز مقرر، پیغمبر صلی اللّه علیه و آله با علی و فاطمه و حسنین علیهم السّلام برای مباهله بیرون آمد. نصارا از مردم پرسیدند: اینان چه کسانی هستند؟ گفتند: این مرد، پسر عمو و وصی و داماد او، علی بن ابی طالب است، و این زن، دختر او فاطمه، و این دو کودک، پسرانش حسن و حسین هستند. نصارا سخت دچار وحشت شدند و به رسول خدا عرضه داشتند: ما حاضریم تو را راضی کنیم، ما را از مباهله معاف دار! رسول خدا صلی اللّه علیه و آله با اینان به جزیه مصالحه کرد و به دیار خود برگشتند.
این خلاصه ای بود از آنچه در تفسیر قمی آمده است.
در بعضی از متون آمده: نصارا به پیامبر صلی اللّه علیه و آله گفتند: چرا با اصحاب بزرگوار و یاران و پیروان گرانمایه و شایسته ات با ما مباهله نمی کنی؟!
پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:
«اجل! أباهلکم بهؤلاء خیر اهل الأرض و أفضل الخلق؛»
شگفتا! من با بهترین مردم روی کره زمین و نیکوترین آفریده های خدا با شما مباهله می کنم.»
اسقف مسیحی به همکیشان خود گفت:
من چهره های می بینم که اگر از خدا بخواهند که کوهی را جا بکند، خواهد کند... آیا خورشید را نمی بینید که رنگش دگرگون شده و افق را نگاه نمی کنید که ابرهای سیاه آن را در بر گرفته، بادهای سیاه و سرخ وزیدن گرفته و از کوه ها دودی به هوا برخاسته است؟! عذاب به سوی ما روان شده است. به مرغان بنگرید که آنچه را که در سینه دارند قی می کنند و به درختان نگاه کنید که چگونه برگ هایشان می ریزد و به زمین بنگرید که چگونه در زیر پای ما لرزان است.
طبرسی در مجمع البیان می گوید: «مفسران اجماع دارند که مراد از «ابناءنا» حسن و حسین است.»
زمخشری می گوید: «در این مسأله دلیلی است بر فضیلت اصحاب کساء که هیچ دلیل دیگری از آن قوی تر نیست.»
ما در این فرصت کوتاه نمی توانیم تمامی جوانب را در داستان مباهله آن طور که باید و شاید مورد بحث قرار دهیم، چه خود نیازمند تألیف جداگانه ای است؛ در این جا تنها به چند نکته اکتفا می کنیم:
1- نمونه زنده
این که پیامبر(ص) امام حسن و حسین علیهم السّلام را برای مباهله به همراه خود بیرون برد، یک مسأله عادی و اتفاقی نبود، بلکه کاملاً در ارتباط بود با معانی و مضامین مهمی که به شخصیت آن دو مربوط می شد. حسنین علیهم السّلام آن مصداق حقیقی و مثل اعلی و میوه برتری بودندن که اسلام اهتمام زیادی در حفظ و نگهداری آن داشت و می کوشید تا آن را به عنوان یگانه نمونه عالی سازندگی خلاق معرفی کند که به بالاترین درجات رشد و کمال رسیده است، و حتی اسلام می توانست پس از ناتوانی تمامی ادله و براهین، با تمام وضوح و روشنی و قاطعیت، در کاستن از حقد و کینه دشمنان، آن را به عنوان عزیزترین و گرانبهاترین چیزی معرفی کند که می توان پس از این مرحله در اثبات حقانیت و صداقت خویش تقدیم داشت؛ این مسأله، یک نمونه زنده در اثبات حقانیت اسلام است.
امکان ندارد که پیامبر خدا(ص) در دعوی خویش دروغگو باشد، زیرا آمادگی دارد تا خود و کسانی را در راه اثبات این مدعا قربانی سازد، که علاوه بر این که نزدیک ترین مردم به اویند، در قله نضج و کمال دینی قرار دارند؛ همان طور که دیدیم، رؤسای نصارای نجران نیز بدین امر اعتراف داشتند، زیرا اگر چه محبت نزدیکان، خود یک امر طبیعی است و انسان را وادار می کند تا هر آنچه را که در کف دارد فدا کند، اما فکر از دست دادن آنها را به خود راه ندهد، لیکن آن چیزی که این محبت را دو چندان می کند و آن را تحکیم می نماید و بسیاری از احتمالات فدا ساختن خانواده و نزدیکان را از بین می برد، این است که علاوه بر عامل قرابت نسبی، نزدیکان از یک شخصیت متمایز با امتیازات، کمالات و فضیلت هایی برخوردار باشد که دیگران فاقد آن هستند.
اگر انسان آماده باشد تا چنین افرادی را از خانواده خویش فدا سازد، این خود بهترین دلیل در صدق مدعا و بارزترین گواه است که این فرد در دین، به طور کامل فانی است، و به خوبی بیان می کند که هدفش دنیای فانی و مال و منالی پست نیست.
آری، این همان نتیجه ای است که از داستان مباهله که نزاع اصلی در آن، پیرامون حضرت عیسی (ع) دور می زد به دست آمد.
2- برنامه ریزی در خدمت رسالت
از سوی دیگر، ممکن است بعضی تصور کنند، این که ما این کودک و برادرش را مثل اعلی و یگانه نمونه خلاقیت و سازندگی اسلام شمردیم، ناشی از پیروی کور کورانه و غیر مسؤولانه از عواطف و احساسات متأثر از تعصب مذهبی است که خود بر اثر لجاجت دشمنان برانگیخته شده است؛ اما حقیقت کاملاً برعکس است؛ آنچه ما ذکر کردیم، ناشی از شعور سلیم اعتقادی که ادله و براهین، ما را بدان ملزم کرده است؛ این دلایل تأکید دارد که پیشوایان و امامان ما، حتی در سنین طفولیت هم در سطح بالایی از شایستگی و لیاقت برای پذیرفتن امانت الهی و رهبری حکیمانه و آگاهانه امت اسلامی قرار داشتند؛ همان طور که می دانید، وضع در مورد امام جواد (ع) و امام مهدی (عج) - که اراده الهی تعلق گرفت تا مسؤولیت رهبری امت را در سال های اول زندگی عهده دار شوند - چنین بود، درست مانند پیامبر خدا عیسی (ع) که کاملاً وضع او نیز به همین حال بود؛ خدای متعال درباره اش می گوید:
«فأشارت الیه قالوا کیف نکلّم من کان فی المهد صبیّا قال انّی عبداللّه آتینی الکتاب و جعلنی نبیّا؛»
به فرزند اشاره کرد گفتند: ما چگونه با طفلی که در گهواره است سخن گوییم؟ طفل گفت: همانا من بنده خدایم که به من کتاب آسمانی عطا کرد و مرا پیامبر خود قرار داد.»
در مورد پیامبر خدا، یحیی(ع) نیز وضع همین گونه بود؛ خدای سبحان درباره اش می فرماید:
«یا یحیی خذ الکتاب بقوّة و آتیناه الحکم صبیّاً؛»
ای یحیی، کتاب را به نیرومندی بگیر! و در کودکی به او دانایی عطا کردیم.»
آری، حسنین علیهم السّلام در ایام طفولیت در سطح بالای از رشد و کمال انسانی قرار داشتند و تمامی صلاحیت ها و شایستگی ها را دارا بودند؛ شایستگی هایی که موجب می شد مورد عنایت پروردگار و شایسته نشان های افتخار زیادی باشند که اسلام بر زبان پیامبر عظیم الشأن صلی اللّه علیه و آله به آن ها بخشیده است؛ از سویی این ویژگی
از سویی این ویژگی ها بود که آن دو را قادر می ساخت تا بتوانند مسؤولیت های سنگینی را در زمینه رهبری حکیمانه امت به عهده گیرند. آری می بایست این صفات و ویژگی ها را دارا باشند تا شرکت دادن آنها در دعوی و مباهله برای اثبات آن درست باشد.
آن طور که علامه طباطبایی و استاد مظفر- قدس اللّه سر هما- اشاره کرده اند، مراد از این آیه که می فرماید: «فنجعل لعنة اللّه علی الکاذبین» این است که کاذبین کسانی هستند که در یک طرف مباهله قرار دارند و اگر دعوی و مباهله بر سر آن، بین شخص رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سید و عاقب و اهتم بود، لازم بود در آیه تعبیری بیاورد که قابل انطباق بر مفرد و جمع هر دو باشد؛ مثلاً بگوید: «فنجعل لعنة اللّه علی الکاذبا» یا «علی من کان کاذبا»، ولی از آنچه در آیه آمده است معلوم می شود دروغگویی که نفرین شامل حالش می شود، جمعیتی است که در یک طرف این محاجه قرار گرفته، حال یا در طرف رسول خدا یا در طرف نصارا. این مطلب می رساند که هر کس برای مباهله حضور یافت، در دعوی شریک است، زیرا کذب جز در آن نیست؛
بنابراین، علی، فاطمه و حسنین علیماالسّلام در دعوی و دعوت برای مباهله بر سر آن شریک بودند؛ این از بالاترین مناقبی است که خدای تعالی اهل بیت پیامبرش را بدان اختصاص داده است.
همان طور که گذشت، زمخشری می گوید: «در این مسأله دلیلی است بر فضیلت اصحاب کساء که هیچ دلیل دیگری از آن قوی تر نیست.»
طبرسی و دیگران گفته اند:
«ابن ابی علان که یکی از پیشوایان معتزلی است می گوید: این آیه می رساند که حسنین در آن حال مکلف بوده اند، زیرا مباهله جز با افراد بالغ جایز نیست. اصحاب ما (شیعه امامیه) می گویند: کمی سن از حد بلوغ، منافاتی با کمال عقل ندارد و احتلام که در شرع مقدس حد بلوغ شناخته شده، فقط برای احکام شرعی است(واضح است که عامه مردم مدنظرند). سن حسنین در حال مباهله به
حدی بوده که مانع از کمال عقل آنها نیست؛ علاوه بر این، ما معتقدیم که جایز است در مورد ائمه خرق عادت شود و چیزهایی به اینان داده شود که به دیگران داده نشده است، و اگر سن کودکی ایشان در آن موقع طوری است که معمولاً موقع کمال عقل در انسان نیست، ممکن است به خاطر امتیازهایی که دارند، به طور استثنایی و خرق عادت، به آنان کمال عقل داده شده باشد، چه اینان نزد پروردگار از جایگاه و موقعیت خاصی برخوردارند و امتیازهایی دارند که سایر افراد بشر ندارند. مؤیّد این مطلب فرموده رسول اکرم (ص) است که در اوان کودکی آن دو فرمود: این دو پسرم، حسن و حسین، امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایطی حاصل نشود.»
اضافه می کنم: از مطالبی که مؤید نظر علامه طباطبایی و علامه مظفر و دیگران است، «سوره هل أتی» است که در شأن اهل کساء نازل شده است و خدا در آن، همه آنها را به بهشت وعده می دهد و از جمله اهل کساء، حسن و حسین (ع) هستند.
همچنین شرکت در بیعت رضوان؛ گواهی گرفتن آن دو در قضیه فدک توسط حضرت زهرا و سایر اقوام و موضع گیری های پیامبر اکرم (ص) در مناسبت های مختلف، مؤید این مدعاست.
تمامی این مسائل بدین خاطر بود که رسول اکرم (ص) می خواست مردم را از نظر روحی و وجدانی برای پذیرش امامت ائمه (ع) - هر چند از سن کمی برخوردار باشند - آماده ساز؛ مثلاً در امام جواد و امام مهدی (ع) وضع چنین بود.
علیها السلام. سیاست های شوم
در آن زمان، سیاست های منحرفی عرض اندام می کرد که لازم بود با آن مقابله نمود و در برابر آن ایستاد و موضع گیری کرد. ما در این جا به چند مورد اشاره می کنیم:
الف) آوردن زن، آن هم شخصیتی مثل حضرت زهرا(س) که نمونه عالی و منحصر به فرد زن مسلمان است، در یک چنین امر دینی خطیر و سرنوشت سازی بدین منظور بود که برداشت تنفر آور جاهلیت از زن را محو سازد، چه آنان برای زن هیچ گونه ارزش و منزلت حائز اهمیتی قائل نبودند، بلکه برعکس، زن را منبع شقاوت و بدبختی می دانستند که برای قبیله خود ننگ و عار به همراه دارد و مظنّه خیانت است؛ از این رو احدی تصور نمی کرد روز شاهد باشد که زن زن در مسأله حساس و سرنوشت ساز و حتی مقدسی مثل مباهله شرکت داشته باشد، تا چه رسد به اینکه شریک مدّعا و شریک دعوت برای اثبات آن باشد.
ب) آوردن حسنین (ع) برای مباهله با انصاری نجران به عنوان پسران رسول اکرم (ص) با اینکه آن دو حضرت، فرزندان صدیقه طاهره، دخت گرانقدر پیامبر بودند، آن چنان که خواهیم دید، از دلالتی مهم و معنایی ژرف و عمیق برخوردار است.
یک اشکال و پاسخ آن
قبل از پرداختن به این مطلب و بیان مفاد آن، لازم دیدیم به اشکال یکی از محققان (سید مهدی روحانی) پاسخ دهیم که می گوید:
«این آیه، تنها دلالتی که دارد این است که آوردن فرزندان «اصحاب» این دعوت جدید مطلوب است و بیشتر از این چیزی نمی گوید، چنان که فرمود: «ابناءنا» و فرمود «ابنائی»، و در آیه چیزی که بر لزوم آوردن فرزندان شخص صاحب دعوت دلالت کند وجود ندارد و همین که فرزندان یکی از اصحاب دعوت باشند، در صدق امتثال کافی است، پس آیه نمی رساند که حسنین فرزندان رسول خدایند»
در پاسخ می گوییم:
1) امام علی (ع) در روز عاشورا به این آیه مبارکه استدلال کرد که خداوند او را نفس پیامبر (ص) و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زنان آن حضرت قرار داده است. امام کاظم (ع) نیز با این آیه بر هارون الرشید احتجاج کرد و یحیی بن یعمر و نیز سعید بن جبیر - چنان که خواهد آمد - بر حجاج استدلال نمود. این استدلال و احتجاج به واسطه یک امر تعبّدی صرف
نبود، بلکه به ظهور آیه مبارکه بود که دشمن راهی جز تسلیم و خضوع در برابرش نیافت و مجبور به پذیرش آن شد.
2) اگر مراد از «انباءنا» مطلق فرزندان اصحاب دعوت بود، باید مقصود از «أنفسنا» تمامی مردانی باشد که این را دین را پذیرفته بودند، نه فقط شخص رسول اکرم صلی اللَّه آله علیه و آله بنابراین مناسبت تر این بود که به جای «أنفساء» می فرمود: «و رجالنا و رجالکم.» به علاوه مناسب نیست که مقصود از «انفس» شخص رسول خدا صلی اللَّه آله علیه و آله باشد و مراد از «أبناء» و «نساء»، فرزندان و زنان دیگران، زیرا ظاهر این است که فرزندان و زنان همان کسانی مورد نظر است که لفظ «انفسنا» منظور است، زیرا اگر منظور از «انفسنا» شخص رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله باشد و مراد از «ابناءنا» فرزندان دیگران، مثل این بود که بگوییم: «اگر ادعای من نادرست باشد، فرزندان فلانی بمیرند.»
3) گذشته از این، می بینیم کلمات «أنفسنا»، «أبناءنا» و«نساءنا»به صیغه جمع آمده است، پس چرا باید از «انفس» به دو تن و از «أبناء» نیز به دو تن و از «نساء» به یک تن اکتفا شود؟! این خود دلالت می کند که افرادی که رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله با خود آورد، خصوصیت ویژه ای داشتند.
اگر مقصود، مجرد آوردن افرادی به عنوان نمونه بود، پس چرا از هر کدام به یک تن اکتفا نکرد؟! و اگر اختصاص یک گروه خاص به شرف معینی منظور است تا بیان شود که تنها اینان هستند که به قلّه فنای در این دعوت که مباهله بر سر آن است رسیده اند، پس صحیح خواهد بود اگر گفته شود: این آیه بر وجود فضیلتی در اصحاب کساء دلالت می کند که هیچ فضیلتی بالاتر از آن نیست، خصوصاً با توجه به مطلبی که از دو علامه بزرگوار، طباطبایی و مظفر در این باره گذشت ؛ آن جا که گفتند: اینان در دعوی و در دعوت برای مباهله برای اثبات آن با رسول اکرم صلی اللَّه علیه و آله شریکند.
بدین ترتیب روشن می شود که این ادعا که آیه بر چیزی بیشتر از امر به آوردن نمونه ای از فرزندان اصحاب این دعوت دلالت نمی کند، قابل قبول نبوده و به هیچ عنوان نمی توان بدان اعتماد کرد.
بازگشت به آغاز
اشکالی بود که مناسب دیدم بدان اشاره کنیم و بعضی از پاسخ های که می توان در رد آن داد.در اینجا می خواهیم اشاره کنیم که آوردن حسنین علیه السّلام برای مباهله به این عنوان بود که آن دو، فرزندان رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله هستند - هر چند فرزند دخت گرانقدر آن حضرت بودند - تا دیگر مجالی برای انکار یا شک و تردید برای احدی باقی نماند.
اینان خود اقرار دارند که «این آیه دلالت دارد که هر چند حسنین فرزندان دخت پیامبر بودند، با این حال می توان گفت: آن دو پسران رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله بودند، زیرا پیامبر صلی اللّه علیه و آله وعده داده بود که فرزندان خود را بخواند و آن دو را خواند.»
این اقدام رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله معانی و مفاهیم مهمی در بر داشت، زیرا علاوه بر آنچه در فوق بدان اشاره کردیم و همان طور که قبلاً متذکر شدیم، هدف رسول خدا صلی اللّه علیه و آله این بود که برداشت تنفرآور جاهلیت را در مورد فرزندان زایل سازد نه فرزندان دختر». این عقیده موجب مشکلات فراوان روانی، اجتماعی، اقتصادی و غیره می شد و منطقی جز منطق جاهلیت و تعصبات کور نداشت.
آنچه باعث می گردد که انسان نسبت به وضع مسلمانان اندوهگین باشد، این است که می بینیم پس از رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله اصرار ورزیدند که همان برداشت جاهلی از فرزند باقی بماند، چنان که در آرا و فتاوای فقهی آنان کاملاً منعکس شد؛ از این آیه قرآنی ذیل را مختص فرزندان پسر دانستند، بدون این که برای فرزندان دختر سهمی قائل باشند؛ این آیه می فرماید:
«یوصیکم اللّه فی اولاًدکم للذّکر مثل حظّ الانثیین؛»
حکم خدا در حق فرزندان شما این است که پسران، دو برابر دختران ارث برند.»
ابن کثیر گوید: «گفته اند: اگر انسان چیزی را به فرزندان خویش هبه یا وقف کند، تنها فرزندان بلافصل و یا فرزندان پسرانش می توانند از آن بهره مند شوند، و در این باره به قول شاعر استدلال کرده اند که گفت:
بنونا بنو آبنائنا و بناتنا بنوهن ابناء الرجال الاباعد
«فرزندان ما، فرزندان پسران مایند، اما فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بیگانه اند.»
عینی گفته است: «دانشمندان قواعد دستوری عرب، این فراز از شعر را گواه گرفته اند بر جواز تقدیم خبر بر مبتدا، و کارشناسان مسائل ارث، آن را هم دلیل بر این گرفته اند که تنها پسران پسر می توانند از مال ارث ببرند و هم این که پیوند مردمان به یکدیگر، از طریق پدران است ؛ فقها نیز در باب وصیت از آن استفاده کرده و علمای معانی و بیان در بحث تشبیه آن را به کار برده اند.»
قرطبی در تفسیر خود نقل می کند که: «مالک بن انس، فرزندان دختر را در چیزی که وقف فرزند یا فرزند فرزند شده، سهیم نمی دانست.»
مالک، همان فردی است که اهتمام عباسیان درباره اش به جایی رسید که می خواستند مردم را به زور وادار سازند که به کتاب او (موطأ) عمل کنند. آن گاه که منصور اموال عبداللّه بن حسن را گرفت و فروخت و در بیت المال مدینه گذاشت، مالک بن أنس مخارج خود را از عین این اموال برداشت. هرگاه منصور می خواست کسی را والی مدینه کند، ابتدا با مالک مشورت می کرد.
آری این مالک با این خصوصیات است که چنین نظری دارد و از آن دفاع می کند.
محمّدبن حسن شیبانی می گوید:
«اگر کسی برای فرزند فلان کس وصیت کرد و آن کس، هم فرزند پسر داشت و هم فرزند دختر، وصیت از آن فرزند پسر است نه فرزند دختر.»
آری، خدای بزرگ این مفهوم منفور جاهلی را لغو کرد، امّا اینان به پیروی از جوّ سیاسی و در جهت اجرای اهداف حاکمان عباسی و اموی، که در صدد تثبیت این مفهوم بودند، گام برداشتند و آن را همچنان حفظ کردند و تا جائی پیش رفتند که آن را در نظرهای فقهی خود نیز منعکس کردند.
از طرف دیگر، لازم بود تا فرصت از کینه توزان و منحرفان - که در آینده نزدیک از این مفهوم منفور برای رسیدن به مقاصد سیاسی در ارتباط با موضوع امامت و خلافت و رهبری پس از رسول اکرم (ص) و درست در ارتباط با شخص کسانی که پیامبر (ص) آنان را که در قضیه مباهله با خود بیرون برد و در حدیث کسا و آیه تطهیر و دیگر
مواردی که فعلاً مجال ذکر آن نیست، به اکرام و گرامیداشت آنان پرداخت، بهره برداری و سوء استفاده خواهند کرد - گرفته شود، زیرا کسانی که پس از رسول اکرم (ص) خواهان خلافت بودند، در سقیفه چنین احتجاج کردند که ما اولیا و عشیره رسول خداییم و نیز ما عترت پیامبریم و با رسول خدا در پیوند خویشاوندی از دیگران نزدیک تریم.
امویان که روی کار آمدند، همین روش را پیمودند؛ طرح جهنمی آنان و هم دیگران در جهت تضعیف اهل بیت (ع) و برکناری آنان از صحنه سیاسی و زعامت اسلامی و در نهایت، نابودی تبلیغاتی، سیاسی، اجتماعی و روانی و حتی جسمانی آنان حرکت می کرد و نوک تیز حملات آنان اولاً و بالذات متوجه کسانی بود که خدای سبحان تطهیر کرده و رسولش آنان را برای مباهله با اهل کفر و لجاج با خود بیرون برده است.
از بین بردن اهل بیت (ع) به نحوی که بیان کردیم، بر ایشان کاری مشکل و سخت و از سویی از هرچیز مهم تر بود، زیرا امت اسلامی مطالب فراوانی از پیامبر (ص) درباره آنان شنیده بودند و کاملاً آگاه بودند که آیات قرآنی فراوانی در شأن آنان نازل شده است که بیانگر فضایل آنان است، تا چه رسد به موضع گیری های بسیار پیامبر (ص) که هیچ کس نمی توانست آن را نادیده گرفته یا لااقل تحریف و دگرگون جلوه دادن آن به سادگی امکان پذیر نبود.
آری، برای همین بود که امویان تلاش داشتند تا وانمود کنند که تنها آنان نزدیکان پیامبر (ص) و اهل بیت اویند، تا جایی که ده تن از بزرگان اهل شام در برابر سفاح سوگند خوردند که تا زمانی که مروان کشته شد، جز بنی امیه نزدیکانی برای پیامبر یا اهل بیتی که از او ارث ببرند، سراغ نداشتند.
اروی، دختر عبدالمطلب، این مسأله را برای معاویه، گوشزد کرد و گفت: «و پیامبر ما بود که پیروز شد و نصرت و پیرزوی از آن او شد، اما پس از او شما و ما مسلط شدید و احتجاج کردید که با رسول خدا قرابت و خویشاوندی دارید...»
کمیت، شاعر اهل بیت، چنین می سراید:
و قالوا ورثناها أبانا و امّنا
ولا ورثتهم ذاک امّ و لاأب
«گفتند که آن را پدر و مادرمان برای ما به ارث گذاشته اند، در حالی که آن را نه مادری برایشان به ارث گذارده بود و نه پدری.»
ابراهیم بن مهاجر می گوید:
أیهاالناس اسمعوا أخبرکم
عجباً زاد علی کل عجب...
عجباً من عبد شمس انهم
فتحوا للناس أبواب الکذب
ورثوااحمد فیما زعموا
دون عباس بن عبدالمطلب
کذبوا و اللّه ما نعلمه
یحرز المیراث الا من قرب
«ای مردم! گوش فرا دهید تا شگفتی را که از همه شگفتی ها بالاتر است برای شما بیان کنم ؛ عجب از بنی عبد شمس که در دروغگویی را بر روی مردم گشوده اند و مدعی اند که آنان تنها وارث پیامبر بوده اند، نه عباس بن عبدالمطلب ؛ به خدا دروغ گفته اند و آنچه ما می دانیم، ارث به خویشاوند نزدیک می رسد نه خویشاوند دور.»
رسول اکرم به هنگام تقسیم خمس بنی نضیر یا خیبر، بنی عبد شمس را از جمله نزدیکان خود خارج کرد، و چون عثمان و جبیربن مطعم اعتراض کردند و گفتند: نزدیکی بنی عبد شمس و بنی هاشم به یک اندازه است، حضرت از آنان نپذیرفت. این داستان در تاریخ معروف است و به تواتر نقل شده است.
سپس عباسیان روی کار آمدند و همین را در پیش گرفتند و وانمود کردند که آنان نزدیکان محمّد (ص) پیامبر خدایند، تا بدین ترتیب حکومت خویش را شرعی جلوه دهند؛ حتی هارون بر مزار پیامبر حاضر شد و عرض کرد: «السّلام علیک یا رسول الله، السّلام علیک یا ابن عمّ». در مقابل، امام کاظم علیه السّلام پیش رفت و فرمود: «السّلام علیک یا رسول اللّه، السّلام علیک یا ابة». چهره هارون درهم شد و خشم و غضب بر او مستولی گشت.
عباسیان در ابتدای روی کار آمدن، رشته وصایت و دعوت خویش را به امیرالمؤمنین علیه السّلام پیوند دادند و در استفاده از عواطف و احساسات جریحه دار مردم، از ظلم و ستم و دردهایی که علویان و اهل بیت علیهماالسّلام از سوی گذشتگان آنها(امویان) تحمل کرده بودند، سود جستند، اما دیدند اگر بخواهند حکومت خویش را تحکیم بخشند، دیگر نمی توانند به وجود کسانی که با علی علیه السّلام پیوند خویشاوندی نزدیکتری از آنان دارند، به پیوند دادن خود با امیرالمؤمنین علیه السّلام ادامه دهند ؛ از این رو بعضی از اصول و پایه های فکری و عقیدتی مردم را به بازی گرفتند. مهدی عباسی (آن طور که به نظر می رسد، مبتکر و صاحب اصلی این فکر باید پدرش منصور باشد) فرقه ای تأسیس کرد که ادعا نمود:
«امامت بعد از پیامبر خدا صلی اللّه علیه و آله به عباس بن عبدالمطلب، سپس به پسرش عبداللّه و سپس به فرزندش علی رسید، و همچنین تا این سلسله به عباسیان منتهی شد. بیعت با علی بن ابی طالب علیه السّلام را صحیح و معتبر می شمردند، زیرا عباس، خود، آن بیعت را صحیح و نافذ دانسته بود، نیز ادعا می کردند که ارث مال عموست، نه دختر، و از این رو حق خلافت از طریق فاطمه علیه السّلام به حسن و حسین نمی رسد و در اظهار و تثبیت این ادعا کوشش فراوانی کردند.»
تا جایی که شاعر بنی عباس چنین سروده است:
أنی یکون و لیس ذاک بکائن لبنی البنات وراثة الاعمام
«چگونه می شود که میراث عموها برای دخترزادگان باشد، در حالی که چنین نیست و نخواهد شد.»
او با این بیت به پول فراوانی دست یافت.
این مطلب، موضوع گسترده و پر شاخ و برگی است و تا حدودی درباره آن در کتاب خود، زندگانی سیاسی امام رضا علیه السّلام به طور مشروح بحث کرده ایم، طالبان بدان جا رجوع کنند.
مقابله و مبارزه با توطئه زشت
اگر چه این جریان سیاسی از حمایت و پشتیبانی زیاد و اصرار فراوان حکام و دار و دسته آنان برخوردار بود، به گونه ای که تمامی نیروها و امکانات مادی و معنوی خود را در راه تأکید و تثبیت آن بسیج کردند، لیکن جریانی را در پیش روی خویش داشتند که همچون کوهی مقاوم در مقابل آنان ایستاده بود و مانع موفقیت آنها در تحریف حقایق و تزویر تاریخ می شد. این جریان، وجود اهل بیت پیامبر علیهماالسّلام بود که قوی ترین حجت ها و بزرگترین شواهد و قرائن را از قرآن و اخبار متواتر و موضع گیرهای پشت در پشت نبوی، از آن خود داشت و بسیاری از صحابه رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله آن را می دانستند و از پیامبر صلی اللّه علیه و آله دیده و شنیده و تابعان از آنها و دیگران از تابعان شنیده بودند.
از جمله این شواهد و دلایل دندان شکن غیر قابل انکار «آیه مباهله» است.
امویان و عباسیان در مواضع گوناگون تلاش فراوانی از خود به خرج دادند، تا فرزندی حسنین علیهماالسّلام را انکار کنند؛ از این رو از سوی اهل بیت علیهماالسّلام و شیعیان آنها و دیگر افراد منصف، با احتجاجات و استدلال های قوی و شکننده ای مواجه شدند و موجب گردید تا کوشش های آنان به ضرر خودشان تمام شود که: «چاه کن خود به چاه است.»
خوب متوجه شدند اسلوب احتجاج و منطق، حق را نمایان می کند؛ یعنی همان چیزی را که آنها تلاش می کردند تا آن را مخفی نگهدارند و تحریف کنند؛ از این رو سعی کردند تا از راه ارهاب و اکراه و اجبار، ائمه معصومین علیهماالسّلام و شیعیان مخلص آنان را از میدان به در کنند و از انظار مردم دور نگه دارند، و آن گاه که متوجه شدند این روش نیز کار ساز نیست، درصدد بر آمدند تا از راه سم یا با شمشیر، آنها را از میان بر دارند.
نمونه های تاریخی مهم
در این جا نمونه هایی را ذکر می کنیم که بیانگر تلاش و کوشش مخالفان برای انکار فرزندی حسنین علیهماالسّلام و در بر گیرنده استدلال به آیه مباهله است:
1. ذکوان، غلام معاویه گوید:
معاویه گفت: مبادا بفهم که احدی این کودک فرزندان رسول خدا صلی اللّه علیه و آله می نامد، بگویید: فرزندان علی علیه السّلام.
مدتی پس از آن، معاویه مرا امر کرد که فرزندانش را به ترتیب شرافت بنویسم. پس فرزندان وی و فرزندان پسرانش را نوشتم و فرزندان دخترانش را رها کردم. نوشته را برایش آوردم، نگاهی به آن انداخت و گفت: وای بر تو! بزرگان فرزندانم را فراموش کرده ای؟ گفتم: کی؟ گفت: آیا فرزندان فلان دخترم فرزندان نیستند؟ آیا فرزندان فلان دخترم فرزندانم به شمار نمی روند؟ گفتم: خدایا آیا فرزندان دخترانت فرزندان تو هستند، اما فرزندان فاطمه فرزند رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نیستند؟! گفت: تو را چه شده؟ خدا تو را بکشد! احدی این سخن را از تو نشنود.»
2. امام حسن علیه السّلام چنین با معاویه احتجاج فرمود:
«فأخرج رسول اللّه صلی اللّه علیه و آله من الأنفس معه أبی، و من البنین أنا و أخی، و من النساء فاطمه أمیّ، من النّاس جمیعاً، فنحن أهله، و حمه و دمه، و نفسه، و نحن منه و هومنّا؛
از میان همه مردم، رسول خدا صلی اللّه علیه و آله از «أنفس»، پدرم، و از فرزندان من و برادرم، و از زنان، فاطمه مادرم را با خود برد. پس ما اهل بیت او و گوشت و خون او و نفس او هستیم، ما از اوییم و او از ماست.»
3. رازی در تفسیر آیه شریفه:
«و من ذریّته داود و سلیمان و ایّوب و یوسف... و زکریّا و یحیی و عیسی»
بعد از بیان که آیه فوق بر فرزندی حسنین علیهماالسّلام دلالت دارد، می گوید:
«گویند: ابو جعفر باقر در نزد حجاج بن یوسف به این آیه استدلال کرد.»
4. امیر المؤمنین علیه السّلام در روز شورا بر اعضای آن استدلال کرد که خدای متعال او را نفس پیامبر صلی اللّه علیه و آله و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زن او قرار داده است.
5. شعبی گوید:
نزد حجاج بودم که یحیی بن یعمر، فقیه خراسان، را از بلخ - در حالی که با آهن بسته شده بود - به پیش او آوردند. حجاج به وی گفت: تو می گویی حسن و حسین فرزندان پیامبر صلی اللّه علیه و آله هستند؟ گفت: بلی. حجاج گفت: باید دلیل آن را به طور روشن و آشکار از کتاب خدا برایم بیاری، و گرنه اعضای بدنت را یکی یکی قطع خواهم کرد. گفت: ای حجاج! آن را به طور واضح و آشکار از کتاب خدا می آورم. شعبی گوید: از جرأت یحیی که گفت: «ای حجاج» تعجب کردم. حجاج گفت: این آیه را برایم نیاوری که می گوید: ندع ابناءنا وابناءکم. گفت: آن را به طور واضح و آشکار از کتاب خدا می آورم و آن، این آیه است که می فرماید:
«و نوحاً هدینا من قبل، و من ذریّته داود و سلیمان... و زکریّا و یحیی و عیسی».
پدر عیسی کیست و حال این که خدا او را به اولاد نوح ملحق کرده است؟! شعبی گوید: حجاج سرش را مدتی به زیر انداخت، سپس بالا آورد و گفت: گویا من این آیه را در کتاب خدا نخوانده بودم، او را رها سازید.»
در کتاب نورالبقس آمده: حجاج از او خواست تا دیگر آن را بیان نکند.
6. سعید بن جبیر نیز داستانی شبیه به داستان یحیی بن یعمر با حجاج دارد؛ از این رو کلام را با بیان آن طولانی نمی کنیم.
7. روزی هارون الرشید امام کاظم علیه السّلام را خواست و به آن جناب عرضه داشت: چگونه می گویید ما ذریّه رسول خداییم، با این که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله پسر نداشت؟ و ذریّه و نسل هر انسانی از فرزند پسر باقی می ماند، نه فرزند دختر و شما فرزندان دخترید، پس ذریه رسول خدا صلی اللّه علیه و آله نیستید؟ امام کاظم علیه السّلام از او خواست که مرا پاسخ دادن به این سوال معاف بدار، اما هارون نپذیرفت. حضرت چنین استدلال کرد که قرآن در سوره انعام، عیسی را از ذریه ابراهیم می داند با اینکه نسبت عیسی از طرف مادر به ابراهیم می رسد. آن گاه امام کاظم علیه السّلام به آیه مباهله که می فرماید: «ابناءنا» استدلال کرد.
8.عمر و بن عاص کسی را نزد امیرالمؤمنین علیه السّلام فرستاد و چند چیز را بر او عیب گرفت. از جمله گفت: تو حسن و حسین را فرزندان رسول خدا می نامی؟ حضرت علیه السّلام به فرستاده عمرو گفت:
«قل للشانی ء ابن الشانی ء لو لم یکونا ولدیه لکان ابتر کما زعم ابوک ؛
به بدخواه پسر بدخواه بگو: اگر حسن و حسین فرزند رسول خدا صلی اللّه و علیه و آله نبودند، آن طور که پدرت پنداشت، ابتر و دم بریده بود.»
9.امام حسین علیه السّلام در کربلا عرض کرد:
«اللهم انا اهل بیت نبیّک، و ذریته و قرابته، فاقصم من ضلمنا، و غصبنا حقنا،انک سمیع قریب؛»
خدایا! ما اهل بیت پیامبر تو و ذریه و نزدیکان او هستیم؛ پس کسانی را که بر ما ظلم کرده اند و حق ما را غصب نموده اند نابود کن! به راستی که تویی شنونده نزدیک.»
محمّدبن اشعث گفت:چه قرابتی بین تو و محمّد است؟!
امام حسین علیه السّلام عرضه داشت:
«اللهم انّ محمّدبن الأشعث یقول: لیس بینی و بین محمّد قرابة، اللهم أرنی فیه هذا الیوم ذلا عاجلاً؛»
خدایا! محمّدبن أشعث می گوید: بین من و محمّد قرابتی نیست؛ خدایا! در این روز هرچه زودتر او را ذلیل و خوار به من نشان بده!» پس خدا نفرین امام حسین علیه السّلام را اجابت فرمود.
از سوی دیگر، ائمه علیهماالسّلام احتجاجات دیگری نیز به «آیه مباهله» درباره خلافت امیرالمؤمنین و برتری آن جناب و غیره دارند که فعلاً مجال ذکر آنها نیست.
بعضی از موضع گیریهای امام حسن علیه السّلام
آری، ائمه علیهماالسّلام در مخالفت با کینه توزان و مغرضان و در ایستادگی با صلابت و محکم در مقابل سیاست های آنان، تنها به موضع گیرهای استدلالی خویش اکتفاء نکردند، بلکه آن را به دیگر مناسبت ها نیز کشاندند و در اعلان آن در ملأعام استمرار و تداوم بخشیدند و در مناسبت ها و مواضع حساس زیادی بر آن تأکید نمودند و طوری بطلان ادعاهای پوچ و واهی آنان را بر ملا کردند که جای هیچ گونه شک و شبهه ای باقی نماند.
امام حسن علیه السّلام نیز مخالفت خود را در مناسبت ها و مواضع مختلفی بیان می کرد و فقط به اظهار و بیان این که فرزند رسول خداست اکتفا نکرد، بلکه تأکید می ورزید که امامت و خلافت فقط و فقط حق اوست و با وجود او نوبت به کسانی مثل معاویه نمی رسد، زیرا معاویه نه تنها صفات و ویژگی های ضروری و لازم برای امانت و خلافت رسول خداصلی اللّه علیه و آله را ندارد، بلکه بر عکس، به صفاتی متّصف است که اساساً با خلافت و امامت در تضاد و تناقص است.
ما در اینجا به بعضی از موارد اشاره می کنیم:
1. امام حسن علیه السّلام بلافاصله پس از شهادت پدرش علی علیه السّلام برای مردم خطبه ای خواند و در قرآن فرمود:
«ایها النّاس! من عرفنی فقد عرفنی، و من لم یعرفنی، فأنا الحسن بن علی، آنا ابن النّبی و أنا ابن الوصی؛
ای مردم! هر کس مرا شناخت که شناخت، هر کس مرا نشناخت، پس بداند که منم حسن پسر علی، منم پسر پیامبر و منم پسر وصی پیامبر.»
به کلمه «وصی» در عبارت اخیر دقت کنید.
در متن دیگری آمده که حضرت فرمود: «پس منم حسن پسر محمّد صلی اللّه علیه و آله و در مقتل خوارزمی آمده: «منم فرزند پیامبر خدا».
همچنین امام حسن علیه السّلام آن روز فرمود:
«أنا ابن البشیر النذیر، أنا ابن الداعی الی اللّه باذنه، انا ابن السّراج المنیر، انا ابن من أذهب اللّه عنهم الرجس و طهّرهم تطهیراً، انا من اهل بیت افترض اللّه طاعتهم فی کتابه؛»
منم فرزند بشیر، منم فرزند نذیر، منم فرزند آن کس که به اذن پروردگارم مردم را به سوی او می خواند، منم پسر چراغ تابناک، من از خاندانی هستم که خدای تعالی پلیدی را از ایشان دور کرده و به خوبی پاکیزه شان فرموده، من از خاندانی هستم که خداوند طاعت ایشان را در کتاب خود واجب کرده است.»
ابن عباس بر خاست و گفت: «این، پسر دختر پیامبر شما و وصی امامتان است، پس با او بیعت کنید!.»
در متن دیگری دارد که امام حسن علیه السّلام در آن هنگام فرمود:
«و عنده نحتسب عزانا فی خیر الاباء رسول اللّه ؛
ما سو گواری خود را در عزای بهترین پدرها، یعنی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به حساب خدا موکول می کنیم.»
2. در مناسبت دیگری در شام، معاویه به اشاره عمروبن عاص از حضرت خواهش کرد که بالای منبر رفته و خطبه بخواند، به این امید که شاید درمانده شود، پس حضرت بلای منبر رفت و حمد و ثنای الهی را به جای آورد. سپس خطبه مهمی ایراد کرد که مطالبی را که گذشت در بر داشت و در آن مطالب بسیار دیگری نیز بیان فرمود.
راوی گوید:
«طولی نکشید که دنیا بر معاویه تیره و تار شد و آن عده از مردم شام و دیگران که امام حسن - ع - را نمی شناختند، او را شناختند».
سپس آن جناب از منبر پایین آمد. معاویه به حضرت گفت: «ای حسن! تو امیدوار بودی که خلیفه باشی، اما شایستگی آن را نداری!»
امام حسن - ع - فرمود:
«اما الخلیفة فمن سار بسیرة رسول اللّه (ص) و عمل بطاعة اللّه عز و جل. و لیس الخلیفة من سار بالجور و عطّل السنن واتّخذ الدنیا امّا و أبا، و عباد اللّه خولاً، و ماله دولاً، ولکن ذلک امر ملک اصاب ملکا، فتمتع منه قلیلاً، و کان قد انقطع عنه...؛»
خلیفه آن کس است که به روش پیامبر - ص - سیر کند و به طاعت خدای عزّوجل عمل نماید. خلیفه آن کس نیست که با مردم به جور رفتار کند و سنت را تعطیل نماید و دنیا را پدر و مادر خویش بگیرید و بندگان خدا را برده، و مال او را دولت خود (پندار) زیرا این، وضعیت پادشاهی است که به سلطنت رسیده و مدت کمی از آن بهره مند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است....»
همین قضیه پس از ماجرای صلح با معاویه، در کوفه بین حضرت و معاویه روی داده است، اما در مقتل خوارزمی آمده که این مسأله در مدینه اتفاق افتاد .
این مسأله مؤید گفته برخی است که می گویند: معاویه امام حسن - ع - را مسموم کرد، زیرا آن حضرت برای رفتن به شام و مبارزه با او آماده می شد.
3. در متن دیگری آمده: معاویعه از امام خواست که بر فراز منبر رفته و برای مردم خطبه بخواند. حضرت بالای منبر رفت و خطبه خواند. از جمله فرمود: منم پسر... منم پسر... تا جایی که فرمود:
«لو طلبتم ابناً لنبیّکم مابین لا بتیها لم تجدوا غیری و غیر أخی؛»
اگر همه جا بگردید تا برای پیامبرتان پسری پیدا کنید، بدانید که غیر از من و برادرم، کسی را نخواهید یافت».
4. در نص دیگری دارد: معاویه از امام حسن علیه السّلام خواست تا بالای منبر رفته و نسبت خود را بیان کند. امام بالای
منبر رفت و فرمود:
«بلدتی مکّه و منی، و أنا ابن المروة والصّفا، و أنا ابن النبی المصطفی...؛»
شهر من مکه و منی است و منم فرزند مروه و صفا و منم پسر پیامبر برگزیده خدا...»
تا این که مؤذن اذان گفت و بدین جا رسید: «أشهد أنّ محمّداً رسول اللّه؛ حضرت رو به معاویه کرد و فرمود:
«أمحمّد ابی أم أبوک؟! فان قلت لیس بأبی، کفرت و ان قلت: نعم، فقد أقررت...أصبحت العجم تعرف حق العرب بأنّ محمّداً منها، یطلبون حقنا و لایرودون الینا حقنا؛
آیا محمّد پدر من است یا پدر تو؟! اگر بگویی که پدرم نیست، کفر ورزیده ای و اگر بگویی: آری، پس اقرار کرده ای که من پسر او هستم... اقوام غیر عرب، حقوق عرب را در این که محمّد صلی اللّه علیه و آله از اینان است به رسمیت شناختند؛ اینان حق ما را خواستارند، اما به ما بر نمی گردانند.»
5. در مناسبت دیگری معاویه از آن حضرت صلی اللّه خواست که خطبه بخواند و آنان را موعظه کند. پس حضرت خطبه ای ایراد کرد و از جمله فرمود:
«أناابن رسول اللّه، انا ابن صاحب الفضایل، اناابن صاحب المعجزات و الدلایل، انا ابن امیرالمؤمنین، أنا المدفوع عن حقّی... انا امام خلق اللّه و ابن محمّد رسول اللّه؛»
منم پسر رسول خدا، منم پسر صاحب فضایل، منم پسر صاحب معجزات و دلایل، منم پسر امیرالمؤمنان، منم که از خود بر کنارم... منم امام خلق خدا و منم پسر محمّد، رسول خدا صلی اللّه علیه و آله.»
معاویه ترسید که مبادا حضرت چیزی بگوید که از گفتارش میان مردم شورشی پدید آید، گفت: آنچه گفتید بس است. پس آن حضرت از منبر فرود آمد.
6. حتی معاویه را می بینم که به این مسأله اعتراف دارد و روزی به امام عرضه داشت: «خصوصاً تو ای ابو محمّد! تو پسر رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سرور جوانان اهل بهشتی.»
فرموده امام حسن علیه السّلام به ابوبکر و نیز گفته امام حسین علیه السّلام به عمر که «از منبر پدرم فرود آی!»، اگر مقصود از پدرم(ابی) رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله باشد، در همین زمینه داخل است، و آن طور که از اعتراف آن دو (ابوبکر و عمر) بر می آید، منظور، رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله است (آن طور که خواهد آمد)، و در صورتی که منظور «أبی» پدرشان امیرالمؤمنین باشد - آن طور که محقق پژوهشگر، سیّد مهدی روحانی، احتمال داده است - در زمینه احتجاجاتی داخل است که برتری علی علیه السّلام بر دیگران در مسأله خلافت انجام داده اند، بدین صورت از ابوبکر و عمر در این زمینه، اعتراف صریح و مهمی گرفته اند.
موضع گیری های دیگری از ائمه و ذریّه طاهرین آنها
امام حسین علیه السّلام برای مردم خطبه خواند و فرمود:
«اقررتم بالطاعه، و آمنتم بالرسول محمّد صلی اللّه علیه و آله ثمّ انّکم زحفتم الی ذریّته و عترته تریدون قتلهم...ألست أنا ابن بنت نبیّکم، و ابن وصیّه، و ابن عمّه؛»
به اطاعت و فرمانبرداری اعتراف کردید و به رسول خدا محمّد صلی اللّه علیه و آله ایمان آوردید؛ سپس بر ذرّیه و عترت او یورش بردید و می خواهید آنان را به قتل به رسانید! آیا من دختر زاده پیامبر شما و فرزند وصی و پسر عمویش نیستم؟!
در جایی دیگر، آن گاه که اوضاع جنگ بحرانی شد، فرمود:
«ونحن عترة نبیک، و ولد حبیبک محمّد صلی اللّه علیه و آله؟ الّذی اصطفیته بالرسالة...؛»
و ما عترت پیامبر تو و فرزند حبیب تو محمّد صلی اللّه علیه و آله هستیم که او را به رسالت برگزیدی .»
در روز عاشورا، در وصف لشکر یزید فرمود:
«فانما أنتم طواغیت الأمة... و قتله اولاًد الانبیاء و مبیری عترة الاوصیا؛»
یقیناً شما طاغوت های اسلامی هستید... شمایید قاتلان فرزندان پیامبران و نابود کنندگان عترت اوصیا....»
آن گاه که آنان را به خدا سوگند داد و فرمود:
«أنشدکم اللّه، هل تعرفونی؟؛ شما را به خدا سوگند می دهم، آیا مرا می شناسید؟» اعتراف کردند و گفتند: «آری، تو فرزند رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و دخترزاده او هستی.»
امام سجاد علیه السّلام نیز آن گاه که خطبه غرّای خود را در شام ایراد کرد، موضع مهمی اتخاذ کرد. در آن جا فرمود:
«أیها النّاس! انا ابن مکّ ء و منی، انا ابن زمزم و الصّفا، انا ابن من حمل الرکن باطراف الرداء... انا من حمل علی البراق و بلغ به جبرئیل سدرة المنتهی... ؛»
ای مردم! منم فرزند مکه و منی، منم فرزند زمزم و صفا، منم فرزند آن کس که حجرالاسود را در وسط ردای خود گذاشت و به مردم فرمان داد تا بردارند و خود با دستان خویش بر محل آن گذاشت... منم فرزند آن کس که او را بر براق حمل کردند و جبرئیل او را به سدرةالمنتهی رساند... .»
نتیجه این خطبه چنان شد که مردم فریاد گریه برآوردند و یزید ترسید که فتنه و آشوبی بر پا شود؛ پس به مؤذن دستور داد که برای اقامه نماز اذان بگوید، اما حضرت سجاد علیه السّلام خطبه خود را ادامه داد و احتجاجات دندان شکن خود را علیه یزید دنبال کرد؛ مردم پراکنده شدند و در آن روز نمازشان به هم ریخت.
عقیله بنی هاشم، زینب علیه السّلام را می بینیم که در مقابل یزید به پا می خیزد تا بگوید:
«أمن العدل یا ابن الطلقاء تخدیرک حرائرک و اماءک و سوقک بنات رسول اللّه سبایا؟... و استأصلت الشأفة باراقتک دماء ذریّه رسول اللّه صلی اللّه علیه و اله... و لتردنّ علی رسول اللّه بما تحمّلت من سفک دماء ذرّیه و انتهکت من حرمته و لحمته؛
ای پسر آزاد شده! این عدالت است که زنان و دختران و کنیزان تو در پس پرده بنشینند و تو دختران پیغمبر را به عنوان اسیر، این و آن سو ببری؟ تو با ریختن خون فرزندان پیغمبر صلی اللّه علیه و آله ریشه را از بن کندی... با باری که از ریختن خون دودمان پیامبر صلی اللّه علیه و آله و شکستن حرمت و عترت و پاره های تن او بر دوش می کشی، به حضور رسول خدا صلی اللّه علیه و آله خواهی شد.»
او در خطبه ای که برای مردم کوفه ایراد کرد، فرمود:
«الحمد اللّه و الصّلاة علی أبی، محمّد و آله الطّیبین الأخیار.»
در متن دیگری چنین آمده:
«و الصّلاة علی أبی، رسول اللّه.»
فاطمه علیه السّلام دختر امام حسین علیه السّلام نیز در خطبه ای که برای مردم کوفه بیان کرد گفت:
«و أن محمّداً عبده و رسوله و أنّ اولاده ذبحوا بشط الفرات؛»
و شهادت می دهم که محمّد بنده و فرستاده خداست و فرزندانش در کنار شط فرات کشته شدند.»
قدم به قدم به دنبال رسول خدا صلی اللّه علیه و آله
این موضع گیری ائمه علیهماالسّلام و ذریه طاهرینشان جز به پیروی از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله که به جهان غیب می نگریست و آینده را به عیان می دید - نبود. اخبار و احادیث زیادی از پیامبر صلی اللّه علیه و آله وارد شده که بیان می کند: پیامبر صلی اللّه علیه و آله اصرار زیادی داشت تا قضیه فرزندی حسنین علیهماالسّلام را آن چنان در وجدان امت اسلامی تثبیت کند که مجالی برای شک و شبهه باقی نمانده؛ به عنوان نمونه به موارد ذیل اشاره می کنیم:
1. رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله فرمود:
«هذان ابنای من أحبّهما فقد أحبّنی؛»
این دو، پسران من هستند؛ هر کس آن دو را دوست بدارد، مرا دوست داشته است.»
در متن دیگری آمده:
«هذان ابنای، وابنای ابنتی؛ اللهم انی أحبّهما و أحبّ من یحبّهما؛
این دو، پسران من و پسران دخترم هستند؛ خدایا! من آن دو را دوست می دارم و نیز هر کس را که آن دو را دوست بدارد، دوست می دارم.»
در روایت دیگری از عایشه آمده که پیامبر صلی اللّه علیه و آله حسن را در آغوش می گرفت و به سینه اش می چسباند و می فرمود: «اللّهمّ انّ هذا ابنی و انا أحبّه فأحببه وأحبّ من یحبّه؛»
پروردگارا! این کودک، پسر من است و من او را دوست می دارم؛ پس او را دوست بدار و هر کس را که او را دوست می دارد، دوست بدار!»
2. رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله به محض تولد یکی از آن دو (امام حسن و امام حسین) به اسماء فرمود:
«یااسماء هاتی ابنی؛ ای اسما، فرزندم را بیاور!
3. حضرت می فرمود:
«هذا ابنی سیّد؛ این پسرم سید و سرور است.»
4. پیامبر صلی اللّه علیه و آله در مسجد می نشست و می فرمود:
«دعوا ابنی لی؛ فرزندم را برایم بخوانید.»
راوی گوید: حسن دوان دوان آمد و پیامبر او را در آغوش گرفت... پیامبر صلی اللّه علیه و آله دهانش بر دهان او گذارد و گفت: «پروردگارا! من او را دوست می دارم، تو نیز او را دوست بدار و کسی که او را دوست دارد نیز دوست بدار!» پیامبر صلی اللّه علیه و آله این جمله را سه بار تکرار فرمود.
5. پیامبر صلی اللّه علیه و آله فرمود:
«کلّ ابن آدم ینتسبون الی عصبة أبیهم الأ ولد فاطمة فانّی أنا أبوهم، و أنا عصبتهم؛
هر یک از فرزندان آدم به خانواده پدرش نسبت می برد، جز فرزندان فاطمه که من پدرشان هستم و خانواده آنهایم.»
همین اندازه در این باره کافی است، چه استقصای جمیع روایات با ذکر منابع، کار مشکل و بلکه غیر ممکنی است و می بایست برای مباحث آینده به اندازه کافی وقت و مجال داشته باشیم.
کسانی که متون بیشتری دالّ بر فرزندی حسین علیه السّلام می خواهند، به الغدیر (ج 7، ص 124 - 129) مراجعه کنند.
3. گواهی حسین و نوشته ثقیف
می بینیم که رسول اکرم علیه السّلام به هیأتی که از طائف به مدینه آمدند، نوشته ای داد و علی و حسین علیه السّلام را بر آن شاهد گرفت.
ابوعبید می گوید:
«از این حدیث، مطالبی استفاده می شود، از جمله: نوشتن امضای حسین علیه السّلام با این که کم سن و سال بودند. بعضی از علمای تابعین قبول داشتند که امضای بچه ها قبول می شود. پس این کار پسندیده ای است و در سنت پیامبر علیه السّلام آمده است.»
کتّانی می گوید:
«از این حدیث معلوم می شود که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله از لحاظ فقهی، شهادت کودکان و نوشتن نام آنان را در قرار دادها قبل از رسیدن به سن بلوغ پذیرفته است، با این که شهادت آنان در صورتی پذیرفته می شود که پس از بلوغ ادا نمایند. همین طور از این ماجرا می فهمیم که شهادت پدر و پسر بر عقد واحد پذیرفته می شود و اشکالی ندارد. این مطلب در نورالنبراس نقل شده است.»
محمّد خلیل هراس در پاورقی خود بر الاموال می نویسد:
«نمی توان گفت که این عمل رسول خدا صلی اللّه علیه و آله خصوصیتی را برای حسنین - رضی اللّه عنهما- اثبات می کند، زیرا اولاً: دلیلی بر این مطلب نداریم؛ ثانیاً: مادامی که طفل ممیز است، می بایست شهادتش را معتبر دانست، چه گاهی اوقات بدان احتیاج پیدا می شود.»
ما از وی می پرسیم: آیا پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله غیر از این دو کودک کسی را از صحابه خود پیدا نکرد که بر این مسأله خطیر - که مربوط است به سر نوشت عده کثیری - گواهی دهد؟! مگر آن موقع که هیأت نمایندگی ثقیف به حضور پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله شرفیاب شد، آن حضرت تک و تنها بود؟ آیا آن گاه که آن ها با هم به توافق رسیدند و حضرت رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله معاهده را نوشت، کسی آن جا نبود که بتواند شهادت دهد که حضرت دو کودک خرد سال را که هنوز به سن پنج سالگی نرسیده بودند به گواهی نگیرد؟!
کوچکترین مراجعه ای به متون تاریخی، این احتمال را بسیار بعید می گرداند، زیرا این متون به صراحت بیان می کند که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برای اعضای هیأت نمایندگی ثقیف در حیاط مسجد خیمه ای زد تا قرآن را بشنود و مردم را در موقع نماز ببیند. از این گذشته، خالد بن سعید بن عاص در آن جلسه حضور داشت و خالدبن ولید، منشی رسول خدا صلی اللّه علیه و آله برای نوشتن قرار داد بود و با این وصف، شهادت ندادند و رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله آن دو را به گواهی نگرفت!
ابن رشد اندلسی در کتاب خود بدایة المجتهد تأکید دارد که به اجماع مسلمین، شاهد باید عادل باشد.
او می گوید:
«مسلمین اتفاق دارند که هر جا عدالت شرط است، بلوغ هم شرط است، اما در این که آیا کودکان می توانند در مورد جراحت و قتل، علیه همدیگر شهادت دهند، اختلاف نظر دارند. جمهور فقهای بلاد را نظر بر این است که چنین شهادتی پذیرفته نیست، زیرا همان طور که گفتیم: مسلمین اجماع دارند که از جمله شروط شهادت، عدالت شاهد است، و نیز یکی از شروط عدالت، بلوغ می باشد؛ پس کودکان نمی توانند شهادت بدهند و برای همین، در حقیقت چنین چیزی نزد مالک، شهادت نیست، بلکه قرینه حالیه است.»
بدین ترتیب می فهمیم که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله با این کار می خواست امتیازی را برای حسنین علیهماالسّلام اثبات کند، و از طرف دیگر آن دو در این سن بسیار کم در حد بالایی از تمیز و تعقل بودند و شایستگی داشتند تا مسؤولیت های سنگینی را حتی در معاهده های مهم سیاسی - مانند همین معاهده ای که بین رسول صلی اللّه علیه و آله و هیأت نمایندگی ثقیف به امضا رسید، بالاخص این که قبیله به دشمنی شدید با اسلام و مسلمین معروف بودند - بر عهده بگیرند.
4.بیعت رضوان
1. شیخ مفید (ره) در مورد حسنین علیهماالسّلام می گوید:
«از نشانه های روشن بر کمال ایشان و اختصاص خداوند به آن دو - صرف نظر از آنچه در داستان مباهله گذشت - این است که پیامبر صلی اللّه علیه و آله با آن دو بیعت کرد و در ظاهر با هیچ کودکی جز آن دو بیعت ننمود، و دیگر آن که قرآن پاداش بهشت را در برابر کردار نیکشان قرار داد، با این که آن دو به ظاهر کودک بودند و درباره کودکان دیگر که مانند آنان بودند، چنین آیه ای نازل نشد.
خدای تعالی می فرماید: و یطعمون الطّعام علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً.»
2. مأمون، خلیفه عباسی، در ضمن احتجاجات خود بر خاندانش، در مورد امام جواد علیه السّلام گفت:
«وای بر شما! این خانواده از میان همه مردم به فضیلتی مختص شده اند که می بینید کودکی خرد سالی مانع ایشان از کمال نیست. آیا نمی دانید که رسول خدا صلی اللّه علیه و آله خویش را با خواندن امیرالمؤمنین علی علیه السّلام شروع کرد؟ در حالی که علی علیه السّلام در آن هنگام کودکی ده سآله بود و رسول خدا صلی اللّه علیه و آله اسلام او را پذیرفت و بدان حکم کرد و کس دیگری غیر از او را در آن سن به دین اسلام دعوت نفرمود؛ و نیز با حسنین علیهماالسّلام با این که کمتر از شش سال داشتند بیعت کرد جز آن دو با هیچ کودکی در آن سن بیعت نکرد. آیا هم اکنون به فضیلتی که خداوند نصیب این خانواده کرده است آشنایی ندارید، و نمی دانید که ایشان نژادی هستند که یکی از دیگری است و درباره آخرینشان همان جاری است که درباره اولین آنها؟...»
امام صادق علیه السّلام نیز فرمود:
«لم یبایع النّبی صلی اللّه علیه و آله من لم یحتلم الّا الحسن والحسین، و عبداللّه بن جعفر و عبداللّه بن عباس رضی اللّه عنهم؛
پیامبر صلی اللّه علیه و آله جز حسن و حسین و عبداللّه بن جعفر و عبداللّه بن عباس (رضی اللّه عنهم) با کودکی که به سن احتلام (بلوغ) نرسیده بود بیعت نکرد.)
همچنین فرمود:
«ولم یبایع صغیرا الامنا؛
پیامبر صلی اللّه علیه و آله با کودک خردسالی جز از خاندان ما بیعت نکرد.»
گفته مأمون و شیخ مفید می رساند که عبداللّه بن جعفر و عبداللّه بن عباس را راویان اضافه کرده اند، زیرا مأمون و نیز شیخ مفید قاطعانه منکرند که پیامبر صلی اللّه علیه و آله با کودکی جز حسنین علیهماالسّلام بیعت کرده باشد و این که آن را در مقام احتجاج و استدلال آورده اند، دلیل بر این است که مسأله در آن زمان مسلم و قطعی بوده و آنچه که در روایت اخیر آمده، بعدها اضافه شده است.
روشن است که اگر بیعت چنان است که برای طرف مقابل تعهدآور باشد و مسؤولیت های معینی را در ارتباط با آینده دعوت و جامعه و نجات مردم از آسیب های آتی بر عهده اش می گذرد، چنان که در بیعت رضوان بود، معلوم می گردد که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله در حسنین علیهماالسّلام لیاقت و توان پذیرش این باره عمل خواهند کرد.
ممکن است بعضی گویند که تکلیف در آن موقع مشروط به رشد و تمیز بوده است؛ لذا بیعت با آن دو، بیانگر هیچ نوع امتیازی برایشان نیست، بلکه تنها می رساند که در آن زمان از قوه تمیز و تشخیص بر خوردار بوده اند و به تبع آن تکلیف متوجه آنها شده بود.
پاسخ ما این است:
اولاً: این که گویند: تکلیف منوط به تمیز بود، باید دانست که مهلت آن مدت ها پیش و درست در عام الخندق (سال چهارم یا پنجم هجری) در مسأله پذیرش پسر عمر در جنگ به پایان رسید و از آن زمان، تکلیف مشروط به سن شد.
ثانیاً: بر فرض که در آن موقع تکلیف منوط به تمیز بوده باشد، این سؤال مطرح است که چرا این مسأله از میان تمام مردم به حسنین علیه السّلام اختصاص یافت؟ آیا معقول است که بگوییم: در آن جا کسی ممیز نبود؟ حتی در سن دوازده یا سیزده سالگی و امثال این ها؟ بدون شک این جریان بیانگر امتیازی خاص برای حسنین علیه السّلام است که احدی از خلق خدا در آن شریک نیست، همان طور که شیخ مفید(ره) و مأمون گفته اند.
ثالثاً: در بسیاری از اوقات، صرف تکلیف و تمیز کافی نیست، زیرا طبیعت مسؤولیت مورد نظر اقتضا می کند که باید در شخصی که بدین منظور آماده می شود، توانایی ها، ملکات و امکانات ایمانی و فکری معینی وجود داشته باشد، و مورد بیعت رضوان نیز از قبیل موارد است.
آنچه این مطلب را روشن می کند، این است که می بینیم بسیاری از کسانی که آمادگی خود را برای پذیرش این مسؤولیت ها اعلام کردند و بیعت آنان پذیرفته شد - چنان که در بیعت با امیرالمومنین (ع) در روز غدیر و آن گاه که خلیفه شد و... وضع بدین منوال بود - به بیعت خود وفا نکردند و روشن گردید که آن ها توانایی هایی را که می بایست در فردی که تعهدی بدو سپرده می شود و یا مسؤولیت های بزرگی را در ارتباط با رسالت و دین بر عهده می گیرد، به وفور یافت شود دارا نبودند.
حسن و حسین (ع) امامند و پیشوا
حالا معنا و مفهوم عمیق این گفته پیامبر (ص) را می فهمیم که فرمود:
«الحسن و الحسین امامان قاما أو قعدا.»
حسن و حسین امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایطی حاصل نشود.
یا دیگر گفته های آن حضرت که این معنا را بیان می کند، با این که عمرشان در آن زمان از عدد انگشتان یک دست تجاوز نمی کرد. امام حسن (ع) بر کسانی که به دلیل صلحش با معاویه به وی اعتراض می کردند به همین گفته پیامبر(ص) استدلال می کرد.
بعضی مایلند ادعا کنند که خلافت امام حسن (ع) با انتخاب و بیعت مسلمین با آن حضرت بود، نه به وصیت کسی، حتی پدرش.
اما گفته پیامبر و سایر مطالبی که در این باره گذشت، این ادعا را تکذیب می نماید. ما روایات زیادی داریم که می گوید: امیرالمؤمنین (ع) به خلافت امام حسن (ع) بعد از خود وصیت کرده است. می توان موارد زیر را در این جا بر شمرد:
1.امام حسن (ع) در نامه ای به معاویه نوشت:
« و بعد، فان امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب لمانزل به الموت و لّانیی هذا الامر بعده؛
وبعد (از حمد و سپاس خدا)، آن گاه که امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب در آستانه رحلت بود، امر خلافت را به من سپرد.»
در بعضی از منابع آمده:
«مسلمین خلافت را به من سپردند.»
2.ابن عباس پس از شهادت امیرالمؤمنین (ع) گفت:
«این دختر زاده پیامبر شما و وصی امامتان است، پس با او بیعت کنید!»
3. هیثم بن عدی گفت:
«بسیاری از مشایخی که درک کردم، برایم حدیث کردند که علی بن ابی طالب خلافت را به حسن سپرد.»
4. ابن ابی الحدید معتزلی حنفی درباره خلافت می گوید:
«علی در هنگام مرگ برای حسن پیمان گرفت.»
5. گفته اند:
«جندبن عبداللّه بر علی (ع) وارد شد و گفت: یا امیرالمؤمنین! اگر تو را از دست دادیم - خدا کند از دست ندهیم - با حسن بیعت کنیم؟ فرمود: آری.» 6. ابن کثیر گوید:
«بنابر نص حدیث سفینه، خلافت خلفای چهارگانه، ابوبکر، عمر، عثمان و علی، تحقق یافت، زیرا حدیث سفینه می گوید، خلافت بعد از من سی سال به طول می انجامد، سپس نوبت به حسن بن علی می رسد، و همین طور هم شد. چرا که علی (ع) به خلافت وی پس از خود وصیت کرد و مردم عراق با او بیعت نمودند.»
7. به نظر ابوالفرج و دیگران، هنگامیکه خبر رحلت امیرالمؤمنین و بیعت مردم با امام حسن (ع) به ابوالاسود رسید، بر خاست و خطبه خواند؛ از جمله گفت:
«و به امانت فرزند رسول خدا و فرزند خودش و سلاله و شبیه پیامبر از لحاظ خلق و خوی (صورت و سیرت) وصیت کرد.»
8. مسعودی معتقد است که امیرالمؤمنین (ع) فرمود:
«من به خلافت حسن و حسین سفارش می کنم؛ پس سخن آنان را گوش دهید و فرمانشان را اطاعت کنید.»
بسیاری از مؤلفان، سفارش امام علی (ع) به خلافت فرزندش، امام حسن (ع) را در کتب خود آورده اند؛ (برای اطلاع بیشتر، می توانید) به آنها رجوع کنید.
9. اینها علاوه بر دیگر اقوالی است که از پیامبر (ص) در این باره آمده است؛ از جمله اینکه:
«شما هر دو امامید و پیشوا مادرتان را حق شفاعت است.»
همچنین این گفته حضرت (ص) که فرمود:
«حسن و حسین امامند و پیشوا، چه شرایط برای رسیدن به خلافت و امامت ظاهری آنان آماده شود و چه چنین شرایط حاصل نشود.»
علاوه بر این، احادیث بسیاری است که امامان را با اسامی آنان ذکر می کند.
به علاوه نصوص زیادی است که از طریق اهل بیت و شیعیان آنها به ما رسیده است و فعلاً مجال ذکر آن ها نیست.
10. آن گاه که امیرالمؤمنین (ع) رحلت کرد، مردم نزد امام حسن (ع) آمدند و عرضه داشتند:
«تو خلیفه و جانشین پدرت و وصی او هستی.»
11. مسعودی گوید:
«گروهی از مردم گفته اند: علی (رض) به دو فرزندش حسن و حسین وصیت کرد که هر دو در آیه تطهیر شریک وی بودند و این گفتار بسیاری از کسانی است که قائل به تعیین و نصب امام بوده اند.»
12. علی (ع) فرمود:
«انت یا حسن وصیی، والقائم بالأمر بعدی؛
ای حسن! تو وصی و خلیفه پس از من هستی.»
در نص دیگری آمده:
«یابنیّ، أنت ولی الامر و ولی الدّم؛
ای پسرم! تو صاحب امر امامت و صاحبان خون هستی.»
در نص دیگری فرمود:
«الحسن و الحسین فی عترتی، واوصیائی، و خلفائی؛
حسن و حسین از خاندان و اوصیا و جانشینان من هستند.»
13. شیعیان اتفاق نظر دارند که «علی بر امامت پسرش حسن تصریح کرده است.»
همچنین دیگر اخبار و احادیثی که در این جا مجال تتبع و استقصای آن نیست. در آغاز این فصل، بعضی از روایاتی که بر این مطلب دلالت دارد بیان شد.
همچنین دیگر اخبار و احادیثی که در این جا مجال تتبع و استقصای آن نیست. در آغاز این فصل، بعضی از روایاتی که بر این مطلب دلالت دارد بیان شد.
آنچه درباره زندگانی سیاسی امام حسن (ع) در عهد رسول اکرم (ص) بیان کردیم کافی است و در این فرصت کوتاه، بیش از این امکان پذیر نیست. در فصل آینده به بررسی زندگانی سیاسی آن حضرت در روزگار «شیخین» می پردازیم