فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«198» پاداش صبر و شکر کسی که فرزندش مرده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
به نقل مشهور، پیامبر (ص) از همسرانش، تنها از خدیجه شش فرزند داشت و یک فرزند هم از ماریه قبطیه (یکی دیگر از همسرانش) فرزندان خدیجه به ترتیب ذیل بودند.
1- قاسم 2- عبدالله (طاهر) 3- رقیه 4- ام کلثوم 5- زینب 6- فاطمه زهرا (ع).
و از ماریه قبطیه یک فرزند به نام ابراهیم داشت که یکسال و دوماه و 8 روز و یا یکسال و ششماه و چند روز بیشتر عمر نکرد.
آنچه در اینجا مورد تذکر است، جریان فوت «طاهر» دومین پسر رسول خدا (ص) است.
وقتی که طاهر از دنیا رفت، خدیجه کبری (س) گریه می کرد، پیامبر (ص) او را از گریه کردن نهی فرمود:
خدیجه عرض کرد: «درست می فرمائید نباید گریه کنم، ولی چه کنم از فقدان او دلم آتش گرفته (جگرم می سوزد) از این رو می گریم».
پیامبر (ص) فرمود: «آیا نمی خواهی که در روز قیامت، پسرت طاهر کنار بهشت بایستد وقتی تو را دید، دستت را بگیرد و تو را به بهشت ببرد، که پاکترین و خوشبوترین مکان است.
خدیجه عرض کرد: «براستی همین گونه است؟!».
پیامبر (ص) فرمود: خداوند متعال عزیزترین و بزرگ مقامتر از آن است که میوه دل بنده اش را بگیرد و آن بنده برای خدا صبر و شکر کند ولی خداوند او را عذاب نماید».

«199» اسلام فیروز دیلمی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامی که رسول اکرم (ص) برای شاهان و رؤسای کشورها نامه نوشت و آنها را دعوت به اسلام کرد یکی از آن نامه ها را برای کسری (خسروپرویز) پادشاه ایران نوشت که طبق نقل مشهور، وقتی نامه به او رسید، گفت او (پیامبر) نامش را بر نام من مقدم داشته است، از روی غرور نامه رسول خدا (ص) را پاره کرد.
جالب اینکه روایت شده: «خسروپرویز نامه ای برای «فیروز دیلمی» (که از بقیه اصحاب سیف بن ذی یزن در گیلان بود) به این مضمون نوشت: «به مدینه برو و این بنده ای که نامش را بر نام من مقدم داشته است و با کمال گستاخی مرا به غیر دین خودم دعوت می کند دستگیر کن و به سوی من بیاور».
وقتی که نامه او بدست فیروز دیلمی رسید، فوراً برای اجرای فرمان شاه، به سوی مدینه رفت و به حضور پیامبر(ص) رسید و گفت: «صاحب من (شاه ایران) به من فرمان داده که تو را به نزد او ببرم».
پیامبر (ص) فرمود: «اما پروردگار من به من خبر داد که شب گذشته، صاحب تو کشته شده است».
بعداً خبر رسید که «شیرویه» پسر خسرو پرویز، پدرش (خسرو) را در همان شب کشته است.
فیروز و همراهان از این جریان و غیب گوئی، به حقانیت اسلام، پی بردند و قبول اسلام کردند.

«200» امام صادق (ع) در برابر طاغوت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در روایت مشهور آمده: منصور دوانیقی (دومین طاغوت عباسی) به ربیع (وزیر دربارش) فرمان داد و گفت: «امام صادق (ع) را هم اکنون به اینجا حاضر کن».
ربیع فرمان منصور را اجرا کرد و امام صادق (ع) را احضار نمود، وقتی که منصور آنحضرت را دید، با خشم و تندی گفت: «خدا مرا بکشد اگر تو را نکشم، آیا در مورد سلطنت من اشکال تراشی می کنی و می خواهی غائله بر پا کنی؟!».
امام فرمود: «نه، چنین کاری نکرده ام و کسی که چنین به تو خبر داده، دروغگو است»...
منصور گفت: «فلانی به من خبر داده است».
امام فرمود: «او را به اینجا بیاور، تا رخ به رخ گردیم و موضوع روشن شود».
منصور دستور داد، آن مرد را حاضر کردند، به او گفت: تو شنیدی این امور (مخالت با مرا) از این آقا (اشاره به امام صادق علیه السلام).
او گفت: آری.
امام صادق (ع) به منصور فرمود: او را سوگند بده، منصور به آن مرد خبرچین و دروغگو گفت: سوگند می خوری.
او گفت: آری.
امام صادق (ع) به منصور فرمود: او را به من واگذار تا من او را سوگند دهم، منصور اجازه داد.
امام صادق (ع) به او فرمود: بگو: برئت الله وقوّته والتجأت الی حولی وقوّتی، لقد فعل کذ او کذا جعفر: «از خدا و قدرت خدا بیزار شدم و به قدرت و نیروی خود متکی گشتم که جعفر (امام صادق) چنین گفت».
سعایت کننده دروغگو از این گونه سوگند امتناع ورزید و پس از چند لحظه همین سوگند را یاد کرد، هماندم پاهایش به لرزه افتاد، منصور فهمید که او به مجازات سوگند دروغ گرفتار شده، گفت: «این مرد ملعون را از اینجا بکشید و بیرونش بیندازید».
ربیع (وزیر دربار منصور) گوید: منصور نسبت به امام صادق (ع) بسیار خشمگین بود، هنگامی که دیدم امام صادق (ع) وارد بر منصور شد لبهایش حرکت می کرد، وقتی در کنار منصور نشست، می دیدم هر وقت لبهای آنحضرت حرکت می کند، از خشم منصور کاسته می شود، بطوری که سرانجام منصور از امام خشنود شد و خود را به محضر امام نزدیک می نمود.
وقتی که امام صادق (ع) از نزد منصور، بیرون آمد، پشت سرش رفتم و به حضورش رسیدم و گفتم: «قبل از آمدن شما، این مرد (اشاره به منصور) خشمگین ترین افراد نسبت به شما بود، ولی وقتی که به نزد او رفتی و لبهایت را حرکت دادی، خشم او فرو نشست، به من بگو لبهایت را به چه چیز حرکت می دادی؟ امام صادق (ع) فرمود: «لبهایم را به دعای جدم امام حسین (ع) حرکت می دادم».
گفتم: «فدایت گردم، آن دعا چیست»؟
فرمود: آن دعا این است:
یا عدّتی عند شدّتی، و یا غوثی کربتی، احرسنی بعینک التی لاتنام، واکنفنی برکنک الذی لایرام.
«ای نیروبخش من هنگام دشواریهایم، و ای پناه من هنگام اندوهم، به چشمت که نخوابد مرا حفظ کن، و مرا در سایه رکن استوار و خلل ناپذیرت قرار بده».
ربیع می افزاید: به امام صادق (ع) عرض کردم چرا آن دروغگو خبرچین را به ذات پاک خدای یکتا، سوگند ندادی (بلکه به بیزاری از حول و قوه خدا دعوت کردی).
امام فرمود: «این جهت، از این رو بود که در آن صورت خداوند می دید: او به وحدانیتش سوگند می خورد و خدا را ستایش می نماید، در نتیجه نسبت به او حلم می ورزید و مجازات او را تأخیر می انداخت، لذا او را آنگونه که شنیدی سوگند دادم و خداوند او را مشمول عذاب افزون قرار داد».
به این ترتیب، به جوّ خفقان زمان امام صادق (ع) پی می بریم، و در می یابیم که آن اما بزرگوار چگونه از گزند طاغوت وقت، رهائی می یافت، در این شرائط، به تأسیس حوزه بزرگ علمی پرداخت، و چهار هزار دانشمند برجسته تربیت کرد که هر کدام شخصیتی بزرگ بودند، یکی از شاگردان او (حسن بن علی وشّاد) که از استادان حدیث است گوید: «من در مسجد کوفه، نهصد استاد حدیث را دیدم که هر کدام از جعفر بن محمد (ع) نقل حدیث می کردند (ارشاد مفید ص 389- رجال کشی - حسن بن علی وشّاد).
آمین یا ربّ العالمین .