فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«197» پاسخ امام به سؤال عروس

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در اوائل سالهای پیروزی انقلاب، اتفاق می افتد که بعضی تقاضا می کردند تا حضرت امام خمینی (مدظله) عقد ازدواج آنها را بخواند، در یکی از این مراسم، دختر خانمی که برای مجلس عقد آمده بود، امام به او فرمود: «شما مرا وکیل کنید تا شما را به ازدواج این مرد درآورم».
دختر در جواب امام عرض کرد: «من شما را در دنیا وکیل می کنم به شرط اینکه شما در آخرت از من شفاعت کنید».
امام پس از اندکی درنگ، فرمود: «معلوم نیست که من در آخرت شفاعت کنم ولی اگر خدا اجازه شفاعت داد از تو شفاعت می کنم!».

«198» پاداش صبر و شکر کسی که فرزندش مرده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
به نقل مشهور، پیامبر (ص) از همسرانش، تنها از خدیجه شش فرزند داشت و یک فرزند هم از ماریه قبطیه (یکی دیگر از همسرانش) فرزندان خدیجه به ترتیب ذیل بودند.
1- قاسم 2- عبدالله (طاهر) 3- رقیه 4- ام کلثوم 5- زینب 6- فاطمه زهرا (ع).
و از ماریه قبطیه یک فرزند به نام ابراهیم داشت که یکسال و دوماه و 8 روز و یا یکسال و ششماه و چند روز بیشتر عمر نکرد.
آنچه در اینجا مورد تذکر است، جریان فوت «طاهر» دومین پسر رسول خدا (ص) است.
وقتی که طاهر از دنیا رفت، خدیجه کبری (س) گریه می کرد، پیامبر (ص) او را از گریه کردن نهی فرمود:
خدیجه عرض کرد: «درست می فرمائید نباید گریه کنم، ولی چه کنم از فقدان او دلم آتش گرفته (جگرم می سوزد) از این رو می گریم».
پیامبر (ص) فرمود: «آیا نمی خواهی که در روز قیامت، پسرت طاهر کنار بهشت بایستد وقتی تو را دید، دستت را بگیرد و تو را به بهشت ببرد، که پاکترین و خوشبوترین مکان است.
خدیجه عرض کرد: «براستی همین گونه است؟!».
پیامبر (ص) فرمود: خداوند متعال عزیزترین و بزرگ مقامتر از آن است که میوه دل بنده اش را بگیرد و آن بنده برای خدا صبر و شکر کند ولی خداوند او را عذاب نماید».

«199» اسلام فیروز دیلمی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامی که رسول اکرم (ص) برای شاهان و رؤسای کشورها نامه نوشت و آنها را دعوت به اسلام کرد یکی از آن نامه ها را برای کسری (خسروپرویز) پادشاه ایران نوشت که طبق نقل مشهور، وقتی نامه به او رسید، گفت او (پیامبر) نامش را بر نام من مقدم داشته است، از روی غرور نامه رسول خدا (ص) را پاره کرد.
جالب اینکه روایت شده: «خسروپرویز نامه ای برای «فیروز دیلمی» (که از بقیه اصحاب سیف بن ذی یزن در گیلان بود) به این مضمون نوشت: «به مدینه برو و این بنده ای که نامش را بر نام من مقدم داشته است و با کمال گستاخی مرا به غیر دین خودم دعوت می کند دستگیر کن و به سوی من بیاور».
وقتی که نامه او بدست فیروز دیلمی رسید، فوراً برای اجرای فرمان شاه، به سوی مدینه رفت و به حضور پیامبر(ص) رسید و گفت: «صاحب من (شاه ایران) به من فرمان داده که تو را به نزد او ببرم».
پیامبر (ص) فرمود: «اما پروردگار من به من خبر داد که شب گذشته، صاحب تو کشته شده است».
بعداً خبر رسید که «شیرویه» پسر خسرو پرویز، پدرش (خسرو) را در همان شب کشته است.
فیروز و همراهان از این جریان و غیب گوئی، به حقانیت اسلام، پی بردند و قبول اسلام کردند.