فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«194» اعتراض شدید امام صادق به طاغوت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
معلّی بن خنیس از یاران و شاگردان مخلص و مبارز و عالم امام صادق (ع) بود، داود بن علی فرماندار مدینه از طرف خلفای جور بود، به دستور او «معلّی» را به شهادت رساندند و اموالش را غارت نمودند.
روزی داود به حضور امام صادق (ع) آمد در حالی که عبایش در زمین کشیده می شد، امام صادق (ع) به او شدیداً اعتراض کرده و فرمود: «مولا و دوستم معلّی را کشتی و اموالش را به یغما بردی، آیا نمی دانی که انسان هنگامی که عزیزی را از دست بدهد، خوابش می برد، ولی در جنگ خوابش نمی برد، سوگند به خدا حتماً که تو را نفرین می کنم!».
داود با طعنه و مسخره گفت: «باشیم و نفرین تو را ببینیم».
امام صادق (ع) به خانه اش بازگشت، آن شب تا صبح نخوابید، همواره به نماز و مناجات پرداخت و در مناجات خود می گفت: یاذاالقوّة و یا ذالمحال الشّدید و یا ذاالعزّة الّتی کلّ خلقک لها ذلیل، اکفنی هذا الطّاغیة و انتقم لی منه: «ای خداوند که صاحب قدرت و نیروی استوار هستی، ای خدائی که دارای عذاب شدید می باشی، و ای صاحب شوکتی که تمام خلق تو در برابر آن خوار و ذلیل اند، مرا از (گزند) این طاغوت (داود بن عبدالله) کفایت کن و انتقام مرا از او بگیر».
ساعتی نگذشت که در مدینه صداها بلند شد که داود بن علی از دنیا رفت.
به این ترتیب امام صادق (ع) در ان جوّ خفقان و وحشت، به طاغوتیان اعتراض شدید می کرد و برای آنها نفرین می نمود، و به شاگردان و یاران مخلص خود، توجّه خاص داشت.

«195» اعتراض پیامبر (ص) از نامگذاری بد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امّ سلمه یکی از همسران نیک پیامبر (ص) بود، خداوند به برادر مادریش، پسری داد، نام او را «ولید» گذاشتند.
پیامبر (ص) به آنها اعتراض کرد و فرمود: «آیا فرزند خود را همنام فرعونهای خود می کنید، این نام را تغییر دهید و نامش را «عبدالله» بگذارید، بدانید که بزودی در آینده شخصی از این امت خواهد آمد، که به او «ولید» می گویند که بدترین افراد امّت من است و بدی او از فرعون نسبت به قومش بیشتر می باشد».
روایت کننده گوید: بعدها مردم معتقد بودند که او ولید بن عبدالملک (ششمین خلیفه اموی) است، و عقیده ما این بود که او ولید بن یزید بن عبدالملک (یازدهمین خلیفه اموی) است.

«196» دعای علی (ع) در مورد دوست مخلص خود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عمرو بن حمق یکی از یاران مخلص و دوستان صمیمی امیرمؤمنان علی (ع) است، در جنگ صفّین که جنگ سختی بین سپاه علی (ع) با لشکر معاویه بود، به علی (ع) عرض کرد: «ما به خاطر تحصیل مال و یا خویشاوندی، با تو بیعت نکرده ایم، بلکه بیعت ما با تو براساس پنج چیز است:
1- تو پسر عموی رسول خدا (ص) هستی 2- تو داماد آنحضرت و همسر حضرت زهرا (ع) هستی 3- تو پدر دو فرزند رسول خدا می باشی 4- تو نخستین فردی هستی که به پیامبر (ص) ایمان آوردی 5- تو بزرگترین مرد از مجاهدان اسلام بوده و سهم تو در جهاد با کفار، از همه بیشتر است.
بنابراین اگر فرمان دهی تا کوه را از جای برکنیم، و دریا را از آب تهی سازیم تا جان بر تن داریم سر از فرمان تو برنتابیم و دوستانت را یاری نموده و با دشمنانت، دشمن می باشیم».
امیر مؤمنان (ع) برای این دوست مخلص خود چنین دعا کرد:
اللهمّ نوّر قلیه بالتّقّوی واهده الی صراط مستقیم:
«خداوندا! قلب او را به تقوی و پاکی منوّر گردان و به راه راست هدایتش کن».
سپس فرمود: «ای «عمرو!» کاش صد تن در لشکر من مانند تو وجود داشت»
عمرو بن حمق سرانجام بدستور معاویه به شهادت رسید و سرش را از بدنش جدا کردند و به نیزه زدند و برای همسرش آمنه که در زندان بود فرستادند.
امیر مؤمنان علی (ع) روزی به او فرمود: «تو را بعد از من می کشند، و سرت را از تن جدا کرده و می گردانند و این سر، نخستین سری است که در تاریخ اسلام، از جائی به جای دیگر منتقل می شود، وای بر قاتل تو».
همانگونه که علی (ع) خبر داده بود، واقع شد، و «عمرو» با اینکه می دانست به دشواریهای بسیار سختی گرفتار می شود، با کمال قدرت و صلابت به راه خود ادامه داد و لحظه ای از خط علی (ع) خارج نشد، و دعای علی (ع) در وجود او دیده می شد، او هم دلی پاک و نورانی داشت و هم تا دم مرگ، در راه راست گام برداشت.