فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«192» عمر بن سعد را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در ماجرای حضرت مسلم بن عقیل و دستگیری آنحضرت در درگیری جنگ، او را اسیر کرده نزد ابن زیاد آوردند.
پس از آنکه حضرت مسلم (ع) یقین کرد که او را خواهند کشت، خواست وصیت کند، در آنجا عمر بن سعد را دید، به او فرموود: «بین من و تو خویشاوندی هست، اکنون احتیاج به تو پیدا کرده ام، لازم است که نیازم را برآوری ولی این نیاز، سرّی است که تنها باید تو بدانی».
عمر سعد دنیاپرست که تنها به دنیای خود فکر می کرد، حاضر نبود که با مسلم (ع) بطور سرّی صحبت کند مبادا ابن زیاد به او ظنین گردد.
اما خود ابن زیاد به عمر سعد گفت: «در مورد حاجت پسر عمویت، خودداری مکن».
در این هنگام عمر سعد برخاست و با حضرت مسلم (ع) به کناری رفت ولی ابن زیاد آنها را می دید.
حضرت مسلم علیه السّلام به او چنین وصیت کرد:
1- شمشیر و زره مرا بفروش و با پول آن قرض مرا ادا کن چرا که از آن وقتی که به کوفه آمده ام تا حال، ششصد درهم (و به قولی فرمود: هزار درهم) قرض گرفته ام.
2- پیکرم را پس از قتل، از ابن زیاد بگیر و دفن کن.
3- و برای امام حسین (ع) نامه بنویس و در آن نامه جریان قتل مرا گزارش کن.
عمر سعد بلند شد و نزد ابن زیاد آمد و همه این اسرار را فاش نمود، که ابن زیاد با آن خباثتش عمر سعد را خائن خواند.
در اینکه به وصیت حضرت مسلم (ع) عمل نشد، فعلاً کاری نداریم، آنچه در اینجا مطرح است، اوج خباثت و پستی عمر سعد است، که اسرار نماینده امام حسین (ع) را فاش نمود، با اینکه «کتمان سرّ» از دستورات مؤکد اسلامی و اخلاقی انسانی است.
ولی در این اسرار، نکته مهمی جلب توجه می کند و آن اینکه حضرت مسلم (ع) وقتی وارد کوفه شد، حدود 20 هزار نفر با او بیعت کردند و اموال بسیار در اختیار او گذاشتند ولی او از بیت المال مسلمین برنداشت به گونه ای که هنگام شهادت ششصد یا هزار درهم مقروض با اینکه 64 روز در کوفه صاحب اختیار، و والی و فرماندار از طرف امام برحق بود.
نمایندگان و والیان و سرپرستان امور باید این درس بزرگ را از حضرت مسلم (ع) شهید آغازگر کربلا بیاموزند.

«193» ورود دوازده فرشته به محضر پیامبر (ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سید بن طاووس گوید: راویان حدیث گویند: «هنگامی که یکسال از عمر مبارک امام حسین (ع) گذشت، دوازده فرشته به صورتهای گوناگون به محضر رسول خدا (ص) آمدند، یکی به صورت شیر، دومی به صورت گاو، سومی به صورت اژدها و چهارمی به صورت انسان و هشت فرشته دیگر به صورت دیگر که با چهره های برافروخته و چشمای گریان و بالهای گسترده بودند و عرض کردند: ای محمد (ص) به فرزندت حسین (ع) پسر فاطمه آن خواهد آمد که از ناحیه قابیل (یکی از فرزندان آدم) به هابیل رسید، و مانند پاداش هابیل به حسین (ع) داده خواهد شد، و برعهده قاتل او همان بار گناهی است که بر قاتل هابیل هست.
و در همه آسمانها فرشته مقرّبی نبود، مگر اینکه به محضر حسین (ع) رسیده و همه پس از عرض سلام، مراتب تسلیت خود را عرض کرده و از پاداش عظیمی که به آنحضرت داده می شود، خبر دادند، و خاک قبرش را به رسول خدا (ص) نشان می دادند، و آن بزرگوار عرض می کرد: خداوندا خوار کن کسی را که حسین (ع) را خوار کند و بکش آن را که حسین (ع) را بکشد و قاتلش را به آرزویش نرسان».

«194» اعتراض شدید امام صادق به طاغوت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
معلّی بن خنیس از یاران و شاگردان مخلص و مبارز و عالم امام صادق (ع) بود، داود بن علی فرماندار مدینه از طرف خلفای جور بود، به دستور او «معلّی» را به شهادت رساندند و اموالش را غارت نمودند.
روزی داود به حضور امام صادق (ع) آمد در حالی که عبایش در زمین کشیده می شد، امام صادق (ع) به او شدیداً اعتراض کرده و فرمود: «مولا و دوستم معلّی را کشتی و اموالش را به یغما بردی، آیا نمی دانی که انسان هنگامی که عزیزی را از دست بدهد، خوابش می برد، ولی در جنگ خوابش نمی برد، سوگند به خدا حتماً که تو را نفرین می کنم!».
داود با طعنه و مسخره گفت: «باشیم و نفرین تو را ببینیم».
امام صادق (ع) به خانه اش بازگشت، آن شب تا صبح نخوابید، همواره به نماز و مناجات پرداخت و در مناجات خود می گفت: یاذاالقوّة و یا ذالمحال الشّدید و یا ذاالعزّة الّتی کلّ خلقک لها ذلیل، اکفنی هذا الطّاغیة و انتقم لی منه: «ای خداوند که صاحب قدرت و نیروی استوار هستی، ای خدائی که دارای عذاب شدید می باشی، و ای صاحب شوکتی که تمام خلق تو در برابر آن خوار و ذلیل اند، مرا از (گزند) این طاغوت (داود بن عبدالله) کفایت کن و انتقام مرا از او بگیر».
ساعتی نگذشت که در مدینه صداها بلند شد که داود بن علی از دنیا رفت.
به این ترتیب امام صادق (ع) در ان جوّ خفقان و وحشت، به طاغوتیان اعتراض شدید می کرد و برای آنها نفرین می نمود، و به شاگردان و یاران مخلص خود، توجّه خاص داشت.