فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«191» اسیر قهرمان و طاغوتچه خونخوار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبیدالله بن زیاد را همه می شناسید که دژخیم خون آشام یزید، در کوفه بود و ماجرای کربلای خونین به دستور مستقیم او به وجود آمد، او از بی رحم ترین افراد تاریخ است.
هنگامی که حضرت مسلم علیه السّلام نماینده امام حسین علیه السّلام در یک جنگ نابرابر، در کوفه قهرمانانه جنگید تا سرانجام در حالی که سخت مجروح شده بود، توسط دژخیمان ابن زیاد اسیر شد، او را به فرمان ابن زیاد به فرمانداری نزد ابن زیاد آوردند، اینک حماسه این اسیر قهرمان را بنگرید: مسلم علیه السّلام هنگام ورود به مجلس ابن زیاد، سلام نکرد.
یکی از نگهبانان به او گفت: «به فرماندار سلام کن».
مسلم - ساکت باش وای بر تو، سوگند به خدا که او فرماندار من نیست.
ابن زیاد - اشکالی ندارد خواه سلام کنی و خواه سلام نکنی، کشته خواهی شد.
مسلم - اگر تو مرا بکشی، تازه گی ندارد، بدتر از تو، بهتر از مرا کشته است، از این گذشته تو در شکنجه و زجرکشی و رذالت و پستی از همگان پیشی گرفته ای.
ابن زیاد - ای مخالف سرکش، تو بر پیشوایت (یزید) خروج کرده ای وصف وحدت مسلمانان را در هم شکستی، و فتنه و آشوب برانگیختی.
مسلم - ای پسر زیاد، صف وحدت مسلمین را، معاویه و پسرش یزید درهم شکست، و فتنه و آشوب را تو و پدرت «زیاد» برپا کردید (آیا مرا تهدید به مرگ می کنی؟) من امیدوارم که خداوند مقام شهادت را به دست بدترین افراد خلق به من عنایت فرماید.
ابن زیاد - تو در آرزوی چیزی (رهبری) بودی که به آن نرسیدی و خداوند آن را به اهلش سپرد.
مسلم - ای فرزند مرجانه، چه کسی شایستگی آن را دارد.
ابن زیاد - یزید بن معاویه.
مسلم - سپاس خداوندی را که خودش بین ما و شما حکم فرماید.
ابن زیاد - تو گمان کرده ای که تو را در این امور (رهبری) بهره ای است؟!
مسلم - سوگند به خدا نه اینکه گمان دارم بلکه یقین دارم.
ابن زیاد - بگو بدانم چرا به این شهر آمدی و محیط آرام کوفه را بهم زدی و آشوب و جنگ و خونریزی بپا کردی؟
مسلم - منظور من از آمدن به اینجا، این امور نبود، و باعث این امور شما بودید، چرا که منکرات و زشتیها را رواج دادید و نیکیها را دفن نموده و از بین بردید، و بدون رضای مردم بر آنان حکومت کردید، و امور ضد دستورات الهی را بر آنها تحمیل نمودید و رفتارتان همچون رفتار کسری و قیصر (شاهان ایران و روم) بود، فاتیناهم لنأ مرفیهم بالمعروف و نهی عن المنکر و ندعوهم الی حکم الکتاب والسنة و کنّا اهل ذلک: «ما به میان این مردم آمدیم تا آنها را امر به معروف و نهی از منکر کرده و به سوی فرمان قرآن و سنّت دعوت کنیم، که شایسته این کار می باشیم».
ابن زیاد در برابر گفتار استوار و خلل ناپذیر این اسیر قهرمان، حضرت مسلم (ع) دیگر یارای سخن پراکنی نداشت، ناچار به فحاشی و ناسزاگوئی پرداخت و به ساحت مقدس علی (ع) و حسن و حسین (ع) جسارت کرد.
اما حضرت مسلم (ع) فریاد زد: «این تو و پدر تواند که به این ناسزاها سزاوارند نه ما و علی (ع) و فرزندانش، ای دشمن خدا هر کار می کنی بکن».
ابن زیاد که در آتش خشم و کینه، شعله ور شده بود، به یکی از دژخیمانش بنام «بکر بن حمران»، دستور داد، حضرت مسلم (ع) را به بالای قصر ببرد و گردنش را بزند، او نیز همین فرمان را اجرا کرد.

«192» عمر بن سعد را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در ماجرای حضرت مسلم بن عقیل و دستگیری آنحضرت در درگیری جنگ، او را اسیر کرده نزد ابن زیاد آوردند.
پس از آنکه حضرت مسلم (ع) یقین کرد که او را خواهند کشت، خواست وصیت کند، در آنجا عمر بن سعد را دید، به او فرموود: «بین من و تو خویشاوندی هست، اکنون احتیاج به تو پیدا کرده ام، لازم است که نیازم را برآوری ولی این نیاز، سرّی است که تنها باید تو بدانی».
عمر سعد دنیاپرست که تنها به دنیای خود فکر می کرد، حاضر نبود که با مسلم (ع) بطور سرّی صحبت کند مبادا ابن زیاد به او ظنین گردد.
اما خود ابن زیاد به عمر سعد گفت: «در مورد حاجت پسر عمویت، خودداری مکن».
در این هنگام عمر سعد برخاست و با حضرت مسلم (ع) به کناری رفت ولی ابن زیاد آنها را می دید.
حضرت مسلم علیه السّلام به او چنین وصیت کرد:
1- شمشیر و زره مرا بفروش و با پول آن قرض مرا ادا کن چرا که از آن وقتی که به کوفه آمده ام تا حال، ششصد درهم (و به قولی فرمود: هزار درهم) قرض گرفته ام.
2- پیکرم را پس از قتل، از ابن زیاد بگیر و دفن کن.
3- و برای امام حسین (ع) نامه بنویس و در آن نامه جریان قتل مرا گزارش کن.
عمر سعد بلند شد و نزد ابن زیاد آمد و همه این اسرار را فاش نمود، که ابن زیاد با آن خباثتش عمر سعد را خائن خواند.
در اینکه به وصیت حضرت مسلم (ع) عمل نشد، فعلاً کاری نداریم، آنچه در اینجا مطرح است، اوج خباثت و پستی عمر سعد است، که اسرار نماینده امام حسین (ع) را فاش نمود، با اینکه «کتمان سرّ» از دستورات مؤکد اسلامی و اخلاقی انسانی است.
ولی در این اسرار، نکته مهمی جلب توجه می کند و آن اینکه حضرت مسلم (ع) وقتی وارد کوفه شد، حدود 20 هزار نفر با او بیعت کردند و اموال بسیار در اختیار او گذاشتند ولی او از بیت المال مسلمین برنداشت به گونه ای که هنگام شهادت ششصد یا هزار درهم مقروض با اینکه 64 روز در کوفه صاحب اختیار، و والی و فرماندار از طرف امام برحق بود.
نمایندگان و والیان و سرپرستان امور باید این درس بزرگ را از حضرت مسلم (ع) شهید آغازگر کربلا بیاموزند.

«193» ورود دوازده فرشته به محضر پیامبر (ص)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سید بن طاووس گوید: راویان حدیث گویند: «هنگامی که یکسال از عمر مبارک امام حسین (ع) گذشت، دوازده فرشته به صورتهای گوناگون به محضر رسول خدا (ص) آمدند، یکی به صورت شیر، دومی به صورت گاو، سومی به صورت اژدها و چهارمی به صورت انسان و هشت فرشته دیگر به صورت دیگر که با چهره های برافروخته و چشمای گریان و بالهای گسترده بودند و عرض کردند: ای محمد (ص) به فرزندت حسین (ع) پسر فاطمه آن خواهد آمد که از ناحیه قابیل (یکی از فرزندان آدم) به هابیل رسید، و مانند پاداش هابیل به حسین (ع) داده خواهد شد، و برعهده قاتل او همان بار گناهی است که بر قاتل هابیل هست.
و در همه آسمانها فرشته مقرّبی نبود، مگر اینکه به محضر حسین (ع) رسیده و همه پس از عرض سلام، مراتب تسلیت خود را عرض کرده و از پاداش عظیمی که به آنحضرت داده می شود، خبر دادند، و خاک قبرش را به رسول خدا (ص) نشان می دادند، و آن بزرگوار عرض می کرد: خداوندا خوار کن کسی را که حسین (ع) را خوار کند و بکش آن را که حسین (ع) را بکشد و قاتلش را به آرزویش نرسان».