فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«189» توجه پیامبر (ص) به بیماران دور افتاده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در روایت آمده: رسول خدا(ص) با جمعی از اصحاب خود، در خانه اش غذا می خوردند، سائلی معول و فلج به در خانه آنحضرت آمد، پیامبر (ص) به او اجازه ورود داد، وقتی وارد شد چون نمی توانست بنشیند، پیامبر (ص) او را روی زانوی خود نشاند و نگهداشت و سپس به او فرمود: «از غذا بخور».
مردی از قریش که در مجلس حاضر بود، از دیدن این بیمار مفلوک، اظهار تنفّر و انزجار کرد، مدتی نگذشت که همین قریشی مغرور به همین درد، مبتلا شد و جان سپرد.
نیز نقل شده: پیامبر (ص) غذا می خورد، در این هنگام، سیاه چهره ای که بیماری آبله گرفته بود، و پوست زخمهای آبله بدنش جدا شده بود، به حضور رسول اکرم (ص) آمد، او نزد هر شخصی می نشست، آن شخص از نزد او برمی خواست و به کنار می رفت.
پیامبر (ص) برخاست و او را در بغل دست خود نشاند و احترام شایانی به او نمود بهتر آن است که این داستان را با شعر ذیل پایان دهم:
من روی ندیدم بهمه کشور خوبی gggggکه خوبتر از طلعت زیبای تو باشد

«190» پاسخ به قلدر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سرهنگ مولوی (که در همان زمان رژیم شاهنشاهی بر اثر حادثه هلیکوپتر، معدوم شد) رئیس ساواک تهران بود، وی بسیار هتاک و بی رحم و قلدر بود، دژخیمان همین سرهنگ مولوی، آن جنایت فراموش نشدنی مدرسه فیضیه قم را در نوروز سال 42 پدید آورند، حضرت امام در 13 خرداد همان سال در مدرسه فیضیه، سخنرانی تاریخی و مهمی را ایراد فرمود، و درباره جنایاتی که رژیم در مدرسه فیضیه انجام داد پرده برداشت، در این سخنرانی وقتی که می خواستند از سرهنگ مولوی، نام ببرند فرمود: «آن مردک، که حال اسم او را نمی برم، آنگاه که دستور دادم گوش او را ببرند، نام او را می برم».
دو روز بعد یعنی 15 خرداد 42 امام را دستگیر کردند و در سلولی در پادگان عشرت آباد تهران زندانی نمودند.
مرحوم شهید حاج آقا مصطفی از حضرت امام نقل می کردند: «در این هنگام سرهنگ مولوی وارد شد و با همان ژست قلدر مآبانه خود و بطور مسخره آمیز گفت: «آقا! تازگی دستور نداده اید که گوش کسی را ببرند؟!».
او با این سخن می خواست نیش زهری بزند و بخیالش، روحیه امام را تضعیف نماید.
ولی امام پس از چند لحظه سکوت، سرشان را بلند کرده و با حالتی آرام و مطمئن در پاسخ می فرمایند «هنوز دیر نشده است».

«191» اسیر قهرمان و طاغوتچه خونخوار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبیدالله بن زیاد را همه می شناسید که دژخیم خون آشام یزید، در کوفه بود و ماجرای کربلای خونین به دستور مستقیم او به وجود آمد، او از بی رحم ترین افراد تاریخ است.
هنگامی که حضرت مسلم علیه السّلام نماینده امام حسین علیه السّلام در یک جنگ نابرابر، در کوفه قهرمانانه جنگید تا سرانجام در حالی که سخت مجروح شده بود، توسط دژخیمان ابن زیاد اسیر شد، او را به فرمان ابن زیاد به فرمانداری نزد ابن زیاد آوردند، اینک حماسه این اسیر قهرمان را بنگرید: مسلم علیه السّلام هنگام ورود به مجلس ابن زیاد، سلام نکرد.
یکی از نگهبانان به او گفت: «به فرماندار سلام کن».
مسلم - ساکت باش وای بر تو، سوگند به خدا که او فرماندار من نیست.
ابن زیاد - اشکالی ندارد خواه سلام کنی و خواه سلام نکنی، کشته خواهی شد.
مسلم - اگر تو مرا بکشی، تازه گی ندارد، بدتر از تو، بهتر از مرا کشته است، از این گذشته تو در شکنجه و زجرکشی و رذالت و پستی از همگان پیشی گرفته ای.
ابن زیاد - ای مخالف سرکش، تو بر پیشوایت (یزید) خروج کرده ای وصف وحدت مسلمانان را در هم شکستی، و فتنه و آشوب برانگیختی.
مسلم - ای پسر زیاد، صف وحدت مسلمین را، معاویه و پسرش یزید درهم شکست، و فتنه و آشوب را تو و پدرت «زیاد» برپا کردید (آیا مرا تهدید به مرگ می کنی؟) من امیدوارم که خداوند مقام شهادت را به دست بدترین افراد خلق به من عنایت فرماید.
ابن زیاد - تو در آرزوی چیزی (رهبری) بودی که به آن نرسیدی و خداوند آن را به اهلش سپرد.
مسلم - ای فرزند مرجانه، چه کسی شایستگی آن را دارد.
ابن زیاد - یزید بن معاویه.
مسلم - سپاس خداوندی را که خودش بین ما و شما حکم فرماید.
ابن زیاد - تو گمان کرده ای که تو را در این امور (رهبری) بهره ای است؟!
مسلم - سوگند به خدا نه اینکه گمان دارم بلکه یقین دارم.
ابن زیاد - بگو بدانم چرا به این شهر آمدی و محیط آرام کوفه را بهم زدی و آشوب و جنگ و خونریزی بپا کردی؟
مسلم - منظور من از آمدن به اینجا، این امور نبود، و باعث این امور شما بودید، چرا که منکرات و زشتیها را رواج دادید و نیکیها را دفن نموده و از بین بردید، و بدون رضای مردم بر آنان حکومت کردید، و امور ضد دستورات الهی را بر آنها تحمیل نمودید و رفتارتان همچون رفتار کسری و قیصر (شاهان ایران و روم) بود، فاتیناهم لنأ مرفیهم بالمعروف و نهی عن المنکر و ندعوهم الی حکم الکتاب والسنة و کنّا اهل ذلک: «ما به میان این مردم آمدیم تا آنها را امر به معروف و نهی از منکر کرده و به سوی فرمان قرآن و سنّت دعوت کنیم، که شایسته این کار می باشیم».
ابن زیاد در برابر گفتار استوار و خلل ناپذیر این اسیر قهرمان، حضرت مسلم (ع) دیگر یارای سخن پراکنی نداشت، ناچار به فحاشی و ناسزاگوئی پرداخت و به ساحت مقدس علی (ع) و حسن و حسین (ع) جسارت کرد.
اما حضرت مسلم (ع) فریاد زد: «این تو و پدر تواند که به این ناسزاها سزاوارند نه ما و علی (ع) و فرزندانش، ای دشمن خدا هر کار می کنی بکن».
ابن زیاد که در آتش خشم و کینه، شعله ور شده بود، به یکی از دژخیمانش بنام «بکر بن حمران»، دستور داد، حضرت مسلم (ع) را به بالای قصر ببرد و گردنش را بزند، او نیز همین فرمان را اجرا کرد.