فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«188» پاداش نیکوکار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام باقر علیه السّلام فرمود: هنگامی که روز قیامت برپا می شود (و محاکمه و باز خواست انسانها شروع می گردد) انسانی را می آورند و به او گفته می شود: احتجّ (برای نجات خود، احتجاج کن و دلیل بیاور).
او در پاسخ گوید: «خداوندا مرا آفریدی و هدایت کردی و رزق و روزی و امکانات مرا گسترده و وسیع نمودی، و من نیز از این امکانات (حسن استفاده کردم) و نسبت به انسانها برخورد نیک نمودم، به آنها بخشیدم، و بر آنها آسان گرفتم و به آنها کمک کردم، به امید اینکه امروز (که روز قیامت است) مرا مشمول رحمت خود قرار دهی و بر من آسان گیری و به زندگی من وسعت بخشی».
خداوند (به فرشتگان رحمت) خطاب می کند: صدق عبدی ادخلوه الجنة: «بنده من راست می گوید، او را وارد بهشت کنید» به قول سعدی:
به دختر چه خوش گفت بانوی ده gggggکه روز نوا، برگ سختی بنه
همه وقت، پر دار مشک و سبوی gggggکه پیوسته در ده روان نیست جوی
به دنیا توان آخرت یافتن gggggبزر پنجه شیر برتافتن

«189» توجه پیامبر (ص) به بیماران دور افتاده

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در روایت آمده: رسول خدا(ص) با جمعی از اصحاب خود، در خانه اش غذا می خوردند، سائلی معول و فلج به در خانه آنحضرت آمد، پیامبر (ص) به او اجازه ورود داد، وقتی وارد شد چون نمی توانست بنشیند، پیامبر (ص) او را روی زانوی خود نشاند و نگهداشت و سپس به او فرمود: «از غذا بخور».
مردی از قریش که در مجلس حاضر بود، از دیدن این بیمار مفلوک، اظهار تنفّر و انزجار کرد، مدتی نگذشت که همین قریشی مغرور به همین درد، مبتلا شد و جان سپرد.
نیز نقل شده: پیامبر (ص) غذا می خورد، در این هنگام، سیاه چهره ای که بیماری آبله گرفته بود، و پوست زخمهای آبله بدنش جدا شده بود، به حضور رسول اکرم (ص) آمد، او نزد هر شخصی می نشست، آن شخص از نزد او برمی خواست و به کنار می رفت.
پیامبر (ص) برخاست و او را در بغل دست خود نشاند و احترام شایانی به او نمود بهتر آن است که این داستان را با شعر ذیل پایان دهم:
من روی ندیدم بهمه کشور خوبی gggggکه خوبتر از طلعت زیبای تو باشد

«190» پاسخ به قلدر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سرهنگ مولوی (که در همان زمان رژیم شاهنشاهی بر اثر حادثه هلیکوپتر، معدوم شد) رئیس ساواک تهران بود، وی بسیار هتاک و بی رحم و قلدر بود، دژخیمان همین سرهنگ مولوی، آن جنایت فراموش نشدنی مدرسه فیضیه قم را در نوروز سال 42 پدید آورند، حضرت امام در 13 خرداد همان سال در مدرسه فیضیه، سخنرانی تاریخی و مهمی را ایراد فرمود، و درباره جنایاتی که رژیم در مدرسه فیضیه انجام داد پرده برداشت، در این سخنرانی وقتی که می خواستند از سرهنگ مولوی، نام ببرند فرمود: «آن مردک، که حال اسم او را نمی برم، آنگاه که دستور دادم گوش او را ببرند، نام او را می برم».
دو روز بعد یعنی 15 خرداد 42 امام را دستگیر کردند و در سلولی در پادگان عشرت آباد تهران زندانی نمودند.
مرحوم شهید حاج آقا مصطفی از حضرت امام نقل می کردند: «در این هنگام سرهنگ مولوی وارد شد و با همان ژست قلدر مآبانه خود و بطور مسخره آمیز گفت: «آقا! تازگی دستور نداده اید که گوش کسی را ببرند؟!».
او با این سخن می خواست نیش زهری بزند و بخیالش، روحیه امام را تضعیف نماید.
ولی امام پس از چند لحظه سکوت، سرشان را بلند کرده و با حالتی آرام و مطمئن در پاسخ می فرمایند «هنوز دیر نشده است».