فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«182» خاطره ای شگرف از جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ تحمیلی ایران و عراق، یکی از رزمندگان دلاور نیروی جمهوری اسلامی ایران نقل می کرد: در عملیات رمضان (که در 22/4/1361 شمسی در جنوب کشور با رمز «یا صاحب الزمان ادرکنی») شروع شد و به پیروزی سپاه اسلام یافت، تیر ماه بود و هوا بسیار گرم بود من با جمعی از رزمندگان عزیز، کنار یک کانال ماهیگیری، آماده برای پدافند و حفظ و حراست بودیم، عده ای از ارتشیان اسلام در ده متری پشت سر ما سایه تانک قرار داشتند.
خط مقدم جبهه بود و هر لحظه احساس خطر می شد، ناگهان خمیاره ای از سوی دشمن آمد و به آن تانک خورد، تانک آتش گرفت ولی مهمات درون آن، منفجر نشدند، ارتشیانی که در آنجا بودند سریع به کنار رفتند و آسیبی به آنها نرسید.
در این بین دیدم، یک سرباز ارتشی بر اثر موج گرفتگی، در کنار تانک مانده است، و هر لحظه خطر انفجار تانک، او را تهدید می کند، و هر چه فریاد می زدیم، از تانک درو بشو، او نمی فهمید، ما برای نجات او دعا می کردیم...
سرانجام من، با فریاد «اللّه اکبر یا مهدی ادرکنی» به سوی سرباز موج گرفته، پریدیم و او را به کنار کشیدم، بعداً رزمندگان دیگر آمدند و کمک نموده و آن سرباز را به ده متری تانک بردیم.
در این لحظه مهمات تانک شروع به انفجار کرد، ناگهان آخرین انفجار آن با صدای مهیب انجام شد، ترکشهای آن انفجار، از بالای سر ما رد می شدند و در تنگاتنگ هدف آن ترکشها قرار گرفته بودیم، ولی به خواست خدا و امدادهای غیبی او، هیچگونه آسیبی به ما (که جمعی بویدم) وارد نگردید.
آری خداوند بزرگ در جبهه های نور، با امدادهایش، بسیار شده که رزمندگان را یاری و حفظ نموده است. و اینها نشانه پیروزی سریع و نهائی نیروهای اسلام خواهد بود.

«183» آرزوی دو طاغوت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در اینجا به آرزوی دو طاغوت جبار و ستمگر، هنگام مرگ، توجه کنید:
1- معاویه هنگام مرگ، به حاضران گفت: «مرا بنشانید، وقتی که به کمک حاضران نشست، به خود گفت: «ای معاویه اکنون که دم مرگ است به یاد پروردگارت افتاده ای؟، آیا سزاوار نبود که هنگام جوانی که دارای نیرو و نشاط بودی، در اندیشه چنین روزی باشی؟»
و در آخرین خطبه اش گفت: «ای مردم من زراعتی هستم که لحظه درو آن فرا رسیده، من بر شما ریاست کردم، و به من احدی رئیس شما نمی شود جز اینکه بدتر از من است، چنانکه رؤسای قبل از من بهتر از من بودند، ای کاش من مردی از قریش بودم و کاری به امور حکومت بر مردم نداشتم».
2- عبدالملک بن مروان (پنجمین خلیفه جنایتکار اموی) هنگام مرگ، نگاهش به مرد لباس شوئی (که در یکی از نواحی دمشق، لباس و فرش مردم را می شست) افتاد و گفت: «سوگند به خدا کاش من شوینده لباس مردم بودم و از این راه امرار معاش روزمره می نمودم ولی زمام امور حکومت مردم را از روی غضب بدست نمی گرفتم».
این خبر به ابوحازم (لباس شوی معروف) رسید، گفت: «خدای را سپاس می گویم که آنان (طاغوتیان) را آن گونه کرد که هنگام مرگ آرزوی شغل ما را داشتند».
شخصی در هنگام مرگ عبدالمطلب، به او گفت: حالت چطور است؟ در پاسخ گفت: حالم آن گونه است که خداوند ( در سوره انعام آیه 94) می فرماید: و لقد جئتمونا فرادی کما خلقنا کم اول مرة وترکتم ما خولنا کم وراء ظهورکم...: «همه شما به صورت تنها به سوی ما بازگشت نمودید، همانگونه که روز اول شما را (تنها) آفریدیم، و آنچه را به شما بخشیده بودیم، پشت سر گذاشتید و شفیعانی را که شریک در شفاعت خویش می پنداشتید با شما نمی بینم، پیوندهای شما بریده شد و تمام آنچه را تکیه گاه خود تصور می کردید از شما دور و گم شدند».
آری طاغوتیان و هر کس که مغرور به این دنیا است باید از خواب غفلت بیدار شود، و بداند که روزی شتر مرگ در خانه او نیز خواهد نشست.

«184» کرامتی از میرزای شیرازی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مرحوم آیت الله العظمی میرزا محمد حسن شیرازی سیدی فقیه و مرجعی بزرگ بود، وی را به عنوان «میرزای بزرگ» می خوانند، فرمان معروف او در مورد تحریم استعمال تنباکو در زمان ناصرالدین شاه که منجر به لغو امتیاز استعماری کمپانی انگلیسی و لغو انحصار تنباکو به آن شرکت گردید معروف است.
این مرد بزرگ در سال 1312 قمری در سامرا وفات کرد، جنازه اش را به نجف برده و دفن کردند.
یکی از علمای مورد وثوق از مرحوم آقا میرزا عبدالنبی که از علمای بزرگ تهران بود، چنین نقل می کرد:
«هنگامی که در سامرا بودم، هر سال مبلغی در حدود یکصدتومان (به ارزش آن زمان) از مازندران برای من فرستاده می شد و به اعتبار همین موضوع، قبلاً که نیاز پیدا می کردم، قرضهائی می نمودم و به هنگام وصول آن وجه، تمام بدهی های خود را می پرداختم».
یکسال به من خبر دادند که امسال وضع محصولات، بسیار بد است و بنابراین، وجهی فرستاده نمی شود، بسیار ناراحت شدم و با همین فکر خوابیدم، ناگهان در خواب، پیامبر اسلام (ص) را دیدم که مرا صدا زد و فرمود: «فلانکس برخیز، در آن دولاب را باز کن (اشاره به دولابی کرد) و یک، صد تومانی، در آن هست بردار».
از خواب بیدار شدم، خوابم را فراموش کردم، چیزی نگذشت، در خانه را زدند، بعد از ظهر بود، در را باز کردم دیدم فرستاده میرزای شیرازی است، گفت: «میرزا شما را می خواهد» من تعجب کردم که در این وقت برای چه آن مرد بزرگ مرا می خواهد، به محضرش رفتم، دیدم در اطاق خود نشسته، ناگاه میرزا به من فرمود: «میرزا عبدالنبی! در آن دولاب را باز کن، یکصد تومان در آنجا هست بردار».
بی درنگ به یاد خوابی که دیده بودم افتادم، سخت در تعجب فرو رفتم خواستم چیزی بگویم، احساس کردم که میرزا مایل نیست سخنی در این زمینه گفته شود، در دولاب را باز کرده و وجه را برداشتم و از محضر آن بزرگوار بیرون آمدم.