فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«181» خشم امام صادق علیه السّلام چرا؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اسحاق بن عمّار گوید: به محضر امام صادق علیه السّلام رفتم، با چهره گرفته و خشم آلود به من نگریست، عرض کردم: چه باعث شده که نسبت به من خشمگین هستی؟
فرمود: «بخاطر آنکه نسبت به مستضعفین پیروان ما، بی توجه و ترش رو هستی، به من خبر رسیده است که تو، در خانه خود، دربانانی قرار داده ای که آنان مستمندان شیعه را از آنجا دور می کنند».
عرض کردم: آیا از عذاب، ترس نداری؟ آیا نمی دانی که هرگاه مؤمنین باهم ملاقات کنند و دست در دست هم بدهند خداوند رحمتش را بر آنها وارد می سازد، و 99 قسم از این رحمت، شامل آن کسی است که محبت بیشتر نسبت به مؤمن دیگری دارد؟، و وقتی که دو مؤمن، باهم متفق و متحد شوند، رحمت خدا آنها را فرا می گیرد، هرگاه دو نفر مؤمن باهم به صحبت بپردازند، بعضی از فرشتگان مراقب اعمال، به بعضی دیگر می گویند کنار برویم شاید این دو مؤمن، سخن سرّی باهم داشته باشند و خداوند آن را پوشانده است.
عرض کردم: آیا خداوند در قرآن (آیه 18 سوره ق) نمی فرماید:
ما یلفظ من قول الّا لدیه رقیب عتید: انسان، هیچ سخنی به زبان نیاورد مگر اینکه نگاهبانی آماده در نزد او است (و آن را می نویسد).
امام فرمود: ای اسحاق! اگر فرشتگان مراقب، نشوند، خداوند آگاه به پنهانیها، می شنود و می بیند».

«182» خاطره ای شگرف از جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ تحمیلی ایران و عراق، یکی از رزمندگان دلاور نیروی جمهوری اسلامی ایران نقل می کرد: در عملیات رمضان (که در 22/4/1361 شمسی در جنوب کشور با رمز «یا صاحب الزمان ادرکنی») شروع شد و به پیروزی سپاه اسلام یافت، تیر ماه بود و هوا بسیار گرم بود من با جمعی از رزمندگان عزیز، کنار یک کانال ماهیگیری، آماده برای پدافند و حفظ و حراست بودیم، عده ای از ارتشیان اسلام در ده متری پشت سر ما سایه تانک قرار داشتند.
خط مقدم جبهه بود و هر لحظه احساس خطر می شد، ناگهان خمیاره ای از سوی دشمن آمد و به آن تانک خورد، تانک آتش گرفت ولی مهمات درون آن، منفجر نشدند، ارتشیانی که در آنجا بودند سریع به کنار رفتند و آسیبی به آنها نرسید.
در این بین دیدم، یک سرباز ارتشی بر اثر موج گرفتگی، در کنار تانک مانده است، و هر لحظه خطر انفجار تانک، او را تهدید می کند، و هر چه فریاد می زدیم، از تانک درو بشو، او نمی فهمید، ما برای نجات او دعا می کردیم...
سرانجام من، با فریاد «اللّه اکبر یا مهدی ادرکنی» به سوی سرباز موج گرفته، پریدیم و او را به کنار کشیدم، بعداً رزمندگان دیگر آمدند و کمک نموده و آن سرباز را به ده متری تانک بردیم.
در این لحظه مهمات تانک شروع به انفجار کرد، ناگهان آخرین انفجار آن با صدای مهیب انجام شد، ترکشهای آن انفجار، از بالای سر ما رد می شدند و در تنگاتنگ هدف آن ترکشها قرار گرفته بودیم، ولی به خواست خدا و امدادهای غیبی او، هیچگونه آسیبی به ما (که جمعی بویدم) وارد نگردید.
آری خداوند بزرگ در جبهه های نور، با امدادهایش، بسیار شده که رزمندگان را یاری و حفظ نموده است. و اینها نشانه پیروزی سریع و نهائی نیروهای اسلام خواهد بود.

«183» آرزوی دو طاغوت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در اینجا به آرزوی دو طاغوت جبار و ستمگر، هنگام مرگ، توجه کنید:
1- معاویه هنگام مرگ، به حاضران گفت: «مرا بنشانید، وقتی که به کمک حاضران نشست، به خود گفت: «ای معاویه اکنون که دم مرگ است به یاد پروردگارت افتاده ای؟، آیا سزاوار نبود که هنگام جوانی که دارای نیرو و نشاط بودی، در اندیشه چنین روزی باشی؟»
و در آخرین خطبه اش گفت: «ای مردم من زراعتی هستم که لحظه درو آن فرا رسیده، من بر شما ریاست کردم، و به من احدی رئیس شما نمی شود جز اینکه بدتر از من است، چنانکه رؤسای قبل از من بهتر از من بودند، ای کاش من مردی از قریش بودم و کاری به امور حکومت بر مردم نداشتم».
2- عبدالملک بن مروان (پنجمین خلیفه جنایتکار اموی) هنگام مرگ، نگاهش به مرد لباس شوئی (که در یکی از نواحی دمشق، لباس و فرش مردم را می شست) افتاد و گفت: «سوگند به خدا کاش من شوینده لباس مردم بودم و از این راه امرار معاش روزمره می نمودم ولی زمام امور حکومت مردم را از روی غضب بدست نمی گرفتم».
این خبر به ابوحازم (لباس شوی معروف) رسید، گفت: «خدای را سپاس می گویم که آنان (طاغوتیان) را آن گونه کرد که هنگام مرگ آرزوی شغل ما را داشتند».
شخصی در هنگام مرگ عبدالمطلب، به او گفت: حالت چطور است؟ در پاسخ گفت: حالم آن گونه است که خداوند ( در سوره انعام آیه 94) می فرماید: و لقد جئتمونا فرادی کما خلقنا کم اول مرة وترکتم ما خولنا کم وراء ظهورکم...: «همه شما به صورت تنها به سوی ما بازگشت نمودید، همانگونه که روز اول شما را (تنها) آفریدیم، و آنچه را به شما بخشیده بودیم، پشت سر گذاشتید و شفیعانی را که شریک در شفاعت خویش می پنداشتید با شما نمی بینم، پیوندهای شما بریده شد و تمام آنچه را تکیه گاه خود تصور می کردید از شما دور و گم شدند».
آری طاغوتیان و هر کس که مغرور به این دنیا است باید از خواب غفلت بیدار شود، و بداند که روزی شتر مرگ در خانه او نیز خواهد نشست.