فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«180» حدود دم فرمانفرما!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شهید قهرمان آیت اللّه سید حسن مدرسی به یکی از طاغوتچه های زمانش که عنوان «فرمانفرما» داشت، مطالبی گفته بود و انتقاد سختی به او نموده بود.
فرمانفرما به وسیله یکی از دوستان «مدرس» چنین پیام فرستاد:
«خواهش می کنم، حضرت آیت اللّه این قدر، پا روی دم ما نگذار».
مدرس به پیام رسان گفت: به فرمانفرما در پاسخ بگوئید: «حدود دم حضرت والا باید معلوم شود، زیرا من هر کجا پا می گذارم، دم حضرت والا است».

«181» خشم امام صادق علیه السّلام چرا؟

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اسحاق بن عمّار گوید: به محضر امام صادق علیه السّلام رفتم، با چهره گرفته و خشم آلود به من نگریست، عرض کردم: چه باعث شده که نسبت به من خشمگین هستی؟
فرمود: «بخاطر آنکه نسبت به مستضعفین پیروان ما، بی توجه و ترش رو هستی، به من خبر رسیده است که تو، در خانه خود، دربانانی قرار داده ای که آنان مستمندان شیعه را از آنجا دور می کنند».
عرض کردم: آیا از عذاب، ترس نداری؟ آیا نمی دانی که هرگاه مؤمنین باهم ملاقات کنند و دست در دست هم بدهند خداوند رحمتش را بر آنها وارد می سازد، و 99 قسم از این رحمت، شامل آن کسی است که محبت بیشتر نسبت به مؤمن دیگری دارد؟، و وقتی که دو مؤمن، باهم متفق و متحد شوند، رحمت خدا آنها را فرا می گیرد، هرگاه دو نفر مؤمن باهم به صحبت بپردازند، بعضی از فرشتگان مراقب اعمال، به بعضی دیگر می گویند کنار برویم شاید این دو مؤمن، سخن سرّی باهم داشته باشند و خداوند آن را پوشانده است.
عرض کردم: آیا خداوند در قرآن (آیه 18 سوره ق) نمی فرماید:
ما یلفظ من قول الّا لدیه رقیب عتید: انسان، هیچ سخنی به زبان نیاورد مگر اینکه نگاهبانی آماده در نزد او است (و آن را می نویسد).
امام فرمود: ای اسحاق! اگر فرشتگان مراقب، نشوند، خداوند آگاه به پنهانیها، می شنود و می بیند».

«182» خاطره ای شگرف از جنگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ تحمیلی ایران و عراق، یکی از رزمندگان دلاور نیروی جمهوری اسلامی ایران نقل می کرد: در عملیات رمضان (که در 22/4/1361 شمسی در جنوب کشور با رمز «یا صاحب الزمان ادرکنی») شروع شد و به پیروزی سپاه اسلام یافت، تیر ماه بود و هوا بسیار گرم بود من با جمعی از رزمندگان عزیز، کنار یک کانال ماهیگیری، آماده برای پدافند و حفظ و حراست بودیم، عده ای از ارتشیان اسلام در ده متری پشت سر ما سایه تانک قرار داشتند.
خط مقدم جبهه بود و هر لحظه احساس خطر می شد، ناگهان خمیاره ای از سوی دشمن آمد و به آن تانک خورد، تانک آتش گرفت ولی مهمات درون آن، منفجر نشدند، ارتشیانی که در آنجا بودند سریع به کنار رفتند و آسیبی به آنها نرسید.
در این بین دیدم، یک سرباز ارتشی بر اثر موج گرفتگی، در کنار تانک مانده است، و هر لحظه خطر انفجار تانک، او را تهدید می کند، و هر چه فریاد می زدیم، از تانک درو بشو، او نمی فهمید، ما برای نجات او دعا می کردیم...
سرانجام من، با فریاد «اللّه اکبر یا مهدی ادرکنی» به سوی سرباز موج گرفته، پریدیم و او را به کنار کشیدم، بعداً رزمندگان دیگر آمدند و کمک نموده و آن سرباز را به ده متری تانک بردیم.
در این لحظه مهمات تانک شروع به انفجار کرد، ناگهان آخرین انفجار آن با صدای مهیب انجام شد، ترکشهای آن انفجار، از بالای سر ما رد می شدند و در تنگاتنگ هدف آن ترکشها قرار گرفته بودیم، ولی به خواست خدا و امدادهای غیبی او، هیچگونه آسیبی به ما (که جمعی بویدم) وارد نگردید.
آری خداوند بزرگ در جبهه های نور، با امدادهایش، بسیار شده که رزمندگان را یاری و حفظ نموده است. و اینها نشانه پیروزی سریع و نهائی نیروهای اسلام خواهد بود.