فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«173» معنی مسلمان، مؤمن و مهاجر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
روزی رسول خدا (ص) به جمعی از مسلمانان رو کرد و فرمود: «آیا می دانید مسلمان کیست؟!».
آنها عرض کردند: «خدا و رسولش داناتر است».
فرمود: المسلم من سلم المسلمون من لسانه ویده.
«مسلمان کسی است که مسلمانان از زبان و کردارش، در سلامت باشند».
در این میان، شخصی از آنحضرت پرسید: «مؤمن کیست؟»
پیامبر (ص) فرمود: من آمنه المومنون علی انفسهم و اموالهم: «مؤمن کسی است که مؤمنان در مورد جان و مالشان از ناحیه او در امنیت باشند».
شخص دیگری پرسید: «مهاجر کیست».
پیامبر (ص) فرمود: من هجر الشرّ واجتنبه: «مهاجر کسی است که از بدی و کار زشت، دوری و اجتناب کند».

«174» مردان قوی پنجه و کلنگهای تیز

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در قرآن در آخرین آیه سوره ملک می خوانیم:
قل ارأیتم ان اصبح ماؤکم غوراً فمن یأتیکم بماء معین
«ای پیامبر (به کافران) بگو اگر آب های مورد استفاده شما در زمین فرو رود، چه کسی می تواند آب جاری در دسترس شما قرار دهد؟!».
بعضی از مفسّران نقل کرده اند یکی از کوردلان کفّار، هنگامی که این آیه را شنید، گفت: رجال شداد و معاول حداد: «مردان قوی پنجه و کلنگهای تیز، آب را از اعماق زمین بیرون می کشند» (اینکه غصه ندارد).
او شب خوابید، آب سیاه، چشمهای او را فرا گرفت، در این حال صدائی شنید که می گوید: «آن مردان قوی پنجه و کلنگهای تیز را بیاور تا این آب را از چشم تو بیرون کشند؟!».
آیا براستی او می توانست به وسیله آن مردان قوی و کلنگهای تیز، خود را از آب سیاه چشم، نجات بخشد؟!، نه هرگز.

«175» امام خمینی در خدمت امام زمان علیه السلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از علماء که در نجف اشرف، همواره در بیت حضرت امام خمینی (مدظله العالی) بود، نقل می کند:
یک شب من در خواب دیدم که در بیرونی منزل امام، آمده ام، دیدم امام زمان (ارواحنافداه) ایستاده اند، مصافحه کردم، دیدم آنحضرت منتظر شخصی هستند، یکدفعه دیدم امام خمینی از بیتشان بیرون آمدند و همراه امام زمان (ع) به طرف خیابان موسوم به «شارع الرسول» که در ناحیه قبله حرم حضرت علی (ع) واقع شده، حرکت کردند و دنبالشان جمعیت بسیاری بود، ولی در بین جمعیت، عرب وجود نداشت.
صبح آن شب که من این خواب را دیدم حاج آقا احمد (فرزند ایشان) از طرف امام نزد ما آمدند و گفتند: «امام فرمودند چون ما در نجف اشرف، رفقائی داشتیم و با آنها در غم و شادی هم رفیق بودیم لازم دیدم، یک کاری می خواهم بکنم، رفقا نیز در جریان باشند».
موضوع این بود که امام تصمیم داشتند از نجف بروند و نمی خواستند کسی بفهمد و منظور این بود که رفقا در جریان کار باشند، رفقای مخصوص با شنیدن این پیام به خدمت امام رسیدند و بعد جریان مسافرت ایشان به طرف کویت و از آنجا به پاریس پیش آمد که این رفقا همراه ایشان بودند براستی عجیب خواب و عجیب تعبیری؟!.