فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«169» آب به آسیای دشمن نریزید.

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
گاهی بر اثر ندانم کاری و عواملی، دو گروه حزب اللهی به مخالفت با هم می پردازند و در نتیجه آب به آسیاب دشمن می ریزند در صورتی که باید امور جزئی را با گذشت و تدبیر حلّ کنند و مسأله اصلی که مبارزه با استکبار است را از دست ندهند، در این مورد به داستان ذیل توجه کنید:
زید فرزند امام سجاد (ع)، عارف وارسته و رهبر انقلابی بزرگ که در راه اسلام، قهرمانانه به شهادت رسید، نمونه رجسته ای از تاریخ اسلام است، روزی با پسر عموهای خود (نوادگان امام حسن علیه السلام) در مورد موقوفات (بجا مانده از رسول اکرم (ص) و علی علیه السلام) اختلاف نظر پیدا کردند، و کم کم این مشکل به جائی رسید که عبدالله محض فرزند حسن مثنّی بن امام حسن مجتبی (ع) جریان را به فرمانداری مدینه کشاند، تا قضیه در آنجا زیر نظر «خالد بن عبدالملک بن حارث» (فرماندار مدینه) حل گردد (نتیجه این می شود که دو گروه حزب اللهی، بر اثر اختلاف، سوژه به طاغوتیان بدهند و سرانجام آبرو و موقعیت معنویشان از دست برود).
خالد و دارودسته اش، در اندیشه آن بودند که از این ماجرا، بر ضدّ دودمان بنی هاشم (که مخالفت سرسخت بنی امیه) بودند سوءاستفاده کرده و آنها به جان هم بیندازند، خالد دستور داد زید و عبدالله در فلان ساعت نزد او بروند.
اما زید که مردی بیدار بود با یک تصمیم قاطع، نقشه دشمن را از نطفه قطع نموده و آن تصمیم این بود: بعد از ورود به نزد خالد (فرماندار مدینه) زید به عبدالله محض گفت شتاب مکن هرگز من با تو در نزد خالد نزاع نمی کنم و...، عبدالله مطلب را دریافت و خاموش شد.
آنگاه زید به خالد اعتراض کرد و گفت: «آیا رواست که فرزندان پیامبر (ص) را برای موضوعی ناچیز به حضور خود جلب کنی؟!».
خالد از این اعتراض، ناراحت شد، و با اشاره او یکی از دارودسته هایش به زید گفت: «ای فرزند ابوتراب و حسین (ع) ساکت شو».
زید بر سر او فریاد کشید و گفت: «ای قحطانی! ساکت باش و دهانت را ببند، شما لیاقت آن را ندارید که جوابتان را بدهم».
و پس از بگومگوی خشونت آمیز زید از مجلس برخاست و بیرون رفت.
به این ترتیب، زید مسأله را به گونه ای ساخت که نه تنها به حزب اللهی ها آسیب نرسید و آب به آسیاب دشمن ریخته نشد، بلکه فرماندار و اطرافیانش، به عنوان طاغوتی و نالایق در رسیدگی امور معرّفی شدند، و صحنه سازی و خیمه شب بازی آنها بی نتیجه ماند.

«170» بانوی قهرمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ تحمیلی ایران و عراق، یکی از رزمندگان جان برکف و رشید اسلام، در میدان نبرد با صدامیان کافر، آنچنان مجروح گردید که دو پای خود را از دست داد، او مدت طولانی در بیمارستان بستری بود، کم کم پدر و مادرش مطلع شدند، به بیمارستان برای عیادت او آمدند، آن رزمنده، همسر نیز داشت، ولی هنوز جریان را به او اطلاع نداده بودند، او و پدر و مادرش، فکر می کردند که شاید همسر از موضوع قطع پاهای شوهرش آگاه شود، و ناراحت گردد و بنای ناسازگاری بگذارد.
مدتها گذشت سرانجام به همسر آن رزمنده جانباز خبر دادند که شوهرت در جبهه مجروح شده و در فلان بیمارستان است.
این بانو همراه بعضی از بستگان برای عیادت، به بیمارستان روانه شده، وقتی که در کنار تخت، با شوهرش احوالپرسی کرد، شوهر رزمنده اش پس از گفتاری ملافه را کنار زد و گفت: «دو پایم قطع شده است، حالا شما نظرتان هر چه هست آزادی؟».
همسر آن رزمنده، نه تنها از این پیش آمد احساس حقارت نکرد، بلکه با کمال سربلندی، قهرمانانه گفت: «عزیزم! هیچ اشکال ندارد، در راه خدا بوده است، تا امروز تو کار کردی و ما خوردیم، و از امروز به بعد من کار می کنم و با هم می خوریم، هیچ ناراحت مباش».
هزاران درود بر این بانوی رشید و با شهامت، و هزاران رحمت بر آن شیر مادری که چنین فرزندی پروراند، و بر آن مکتبی که چنین شاگردی به جامعه تحویل داد.

«171» کسانی که دعایشان، مستجاب نمی شود

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ولید بن صبیح گوید: در راه مکه به مدینه همراه امام صادق (ع) بودم، شخصی به حضور آنحضرت آمد و تقاضای کمک کرد، حضرت به همراهان فرمود: چیزی به او بدهند.
پس از مدتی شخص دومی آمد و تقاضای کمک کرد، حضرت فرمود: چیزی به او دادند.
تا اینکه شخص چهارمی آمد و تقاضای کمک کرد، امام صادق (ع) برای او دعا کرد و فرمود: خدا ترا سیر کند، اما دستور کمک به او را نداد.
آنگاه به ما فرمود: «آگاه باشید، در نزد ما چیزی (از غذا) هست که به متقاضی (چهارم) بدهیم، ولی ترس آن دارم مانند آن سه کس شوم که دعایشان مستجاب نمی گردد:
یکی آن کسی که خداوند مالی به او بدهد ولی او آن را در مورد شایسته اش، خرج نکند، سپس بگوید خدایا به من (عوض) بده، چنین کسی دعایش مستجاب نمی شود.
دوم، مردی که درباره همسر خود دعا کند که خدا او را از (آزار) آن زن راحت کند با اینکه خداوند طلاق را قرار داده و می تواند او با طلاق دادن، خود را راحت کند.
سوم کسی که در مورد همسایه اش نفرین کند (و از آزار همسایه به خدا شکایت کند) با اینکه خداوند، برای خلاصی از آن همسایه، راهی قرار داده و آن اینکه خانه اش را بفروشد و بجای دیگر برود.
به این ترتیب امام صادق (ع) این درس را به ما می آموزد که باید اموالی را که داریم دقت کنیم که در راه صحیح مصرف شود نه اینکه مثلاً اموال خود را بدست افراد مخالف یا دروغگو و کلاّش بدهیم، و همچنین در مورد زن و همسایه بد، تا راه چاره هست، چرا نفرین کنیم که چنین نفرینی به استجابت نمی رسد.