فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«167» استخاره عجیب!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زید فرزند امام سجاد (ع) از مردان نمونه تاریخ است که در همه ابعاد اسلامی مانند: عرفان، زهد، جهاد، شجاعت، علم، فقاهت، بیداری، و هجرت و... پس از امامان، بی نظیر بود، قابل ذکر است که در نگین انگشتر او که خط فکری او را نشان می داد نوشته شده بود اصبر توجر اصدق تنجح: «استقامت کن تا به پاداش آن برسی، و راستگو باش تا نجات یابی،».
مادر او کنیز بود و «حوراء» یا «غزاله» نام داشت، زید بسال 66 در سن 55 سالگی بر ضدّ طاغوت زمانش، هشام بن عبدالملک قیام کرد و سرانجام به شهادت رسید، از سخنان او است: «سیزده سال قرآن را با تدبر خواندم، چیزی در قرآن بهتر از آگاهی و عبادت نیافتم...».
جالب اینکه قبل از تولد زید، از ناحیه پیامبر (ص) و علی (ع) خبر از ولادت او و سپس انقلاب او و کیفیت شهادت او و نام و نشان او داده بودند، و به این ترتیب در ذهن امام سجاد (ع) ترسیمی از زید بود که در آینده رهبر انقلاب می شود.
تا اینکه: طبق معمول، امام سجاد (ع) پس از اذان صبح، نماز صبح را خواند و مشغول تعقیب گردید، و عادت آنحضرت این بود که تعقیب نماز را تا طلوع آفتاب ادامه می داد، در این هنگام خبر آوردند که خداوند پسری به آنحضرت عنایت فرموده است.
امام سجاد (ع) به اصحاب خود رو کرد و فرمود: «این کودک را چه نامی بگذارم؟» هر کسی نامی گفت، حضرت قرآن طلبید، قرآنی را به آنحضرت دادند، به قرآن تفأل زد، آیه اول صفحه اول، این آیه آمد: وفضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیماً: «خداوند، مجاهدان را بر نشستگان به پاداش بزرگ برتری داد» (نساء - 95)
بار دیگر قرآن را گشود، این بار در آغاز صفحه اول قرآن، این آیه آمد:
ان الله اشتری من المؤمنین انفسهم و اموالهم بانّ لهم الجنة یقاتلون فی سبیل الله فیقتلون و یقتلون وعداً علیه حقاً فی التوراة والانجیل والقرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به ذلک هو الفوز العظیم:
«خداوند جان و مال مؤمنان را در برابر بهشت، خریداری کرده، مؤمنانی که در راه خدا می جنگند و یا خود کشته می شوند و این وعده قطعی در تورات و انجیل و قرآن است، کیست که باوفاتر از خدا در انجام وعده اش باشد، پس شما در این معامله ای که کرده اید به خود مژده دهید که این پیروزی سعادت بزرگ است» (توبه - 111).
امام سجاد (ع) این دو آیه را در ذهن خود بررسی کرد و دید هر دو در مورد جهاد و ایثار در راه خدا است، و از آن ترسیمی که در مورد «زید»، رسول خدا و علی (ع) فرموده بود که در صلب امام سجاد پدید می آید، نتیجه گرفت این کودک همان زید است آنگاه مکرر به حاضران، فرمود: سوگند به خدا این فرزند همان «زید» است، و نام او را زید گذاشت.

«168» نابود باد معاویه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سال دهم هجرت، پس از آنکه پیامبر (ص) در صحرای غدیر، حضرت علی (ع) را در میان دهها هزار نفر جمعیت مسلمان، به عنوان خلافت منصوب نمود، عده ای از منافقین از این کار، سخت ناراحت شدند.
معاویه، یک دست خود را روی شانه مغیرة بن شعبه، و دست دیگرش را روی شانه ابوموسی اشعری گذاشت و سپس با تکبر مخصوصی، خرامان خرامان نزد بستگانش آمد و گفت: «ما هرگز اعتراف به ولایت (و خلافت) علی (ع) نمی کنیم و آنرا نمی پذیریم».
امام باقر (ع) پس از نقل مطلب فوق در مورد معاویه فرمود: این آیات (آیه 31 تا 35 سوره قیامت) در مورد معاویه نازل شده است:
فلا صدّق ولا صلّی - ولکن کذّب و تولّی - ثمّ ذهب الی اهله یتمطی اولی لک فاولی - ثمّ اولی لک فاولی:
«پس او نه تصدیق کرد و نه نماز خواند، بلکه تکذیب کرد و (از حق) روی گرداند، آنگاه متکبرانه به سوی خویشانش رفت، وای و هلاکت بر تو (ای معاویه) سپس وای و هلاکت بر تو (هم در دنیا و هم در آخرت)...
(باید توجّه داشت که آیات فوق در مکه نازل شده و طبق گفته بعضی از مفسران در مورد ابوجهل است، ولی تطبیق آن با معاویه، از باب تعیین یکی از مصداقهای آیات فوق می باشد).

«169» آب به آسیای دشمن نریزید.

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
گاهی بر اثر ندانم کاری و عواملی، دو گروه حزب اللهی به مخالفت با هم می پردازند و در نتیجه آب به آسیاب دشمن می ریزند در صورتی که باید امور جزئی را با گذشت و تدبیر حلّ کنند و مسأله اصلی که مبارزه با استکبار است را از دست ندهند، در این مورد به داستان ذیل توجه کنید:
زید فرزند امام سجاد (ع)، عارف وارسته و رهبر انقلابی بزرگ که در راه اسلام، قهرمانانه به شهادت رسید، نمونه رجسته ای از تاریخ اسلام است، روزی با پسر عموهای خود (نوادگان امام حسن علیه السلام) در مورد موقوفات (بجا مانده از رسول اکرم (ص) و علی علیه السلام) اختلاف نظر پیدا کردند، و کم کم این مشکل به جائی رسید که عبدالله محض فرزند حسن مثنّی بن امام حسن مجتبی (ع) جریان را به فرمانداری مدینه کشاند، تا قضیه در آنجا زیر نظر «خالد بن عبدالملک بن حارث» (فرماندار مدینه) حل گردد (نتیجه این می شود که دو گروه حزب اللهی، بر اثر اختلاف، سوژه به طاغوتیان بدهند و سرانجام آبرو و موقعیت معنویشان از دست برود).
خالد و دارودسته اش، در اندیشه آن بودند که از این ماجرا، بر ضدّ دودمان بنی هاشم (که مخالفت سرسخت بنی امیه) بودند سوءاستفاده کرده و آنها به جان هم بیندازند، خالد دستور داد زید و عبدالله در فلان ساعت نزد او بروند.
اما زید که مردی بیدار بود با یک تصمیم قاطع، نقشه دشمن را از نطفه قطع نموده و آن تصمیم این بود: بعد از ورود به نزد خالد (فرماندار مدینه) زید به عبدالله محض گفت شتاب مکن هرگز من با تو در نزد خالد نزاع نمی کنم و...، عبدالله مطلب را دریافت و خاموش شد.
آنگاه زید به خالد اعتراض کرد و گفت: «آیا رواست که فرزندان پیامبر (ص) را برای موضوعی ناچیز به حضور خود جلب کنی؟!».
خالد از این اعتراض، ناراحت شد، و با اشاره او یکی از دارودسته هایش به زید گفت: «ای فرزند ابوتراب و حسین (ع) ساکت شو».
زید بر سر او فریاد کشید و گفت: «ای قحطانی! ساکت باش و دهانت را ببند، شما لیاقت آن را ندارید که جوابتان را بدهم».
و پس از بگومگوی خشونت آمیز زید از مجلس برخاست و بیرون رفت.
به این ترتیب، زید مسأله را به گونه ای ساخت که نه تنها به حزب اللهی ها آسیب نرسید و آب به آسیاب دشمن ریخته نشد، بلکه فرماندار و اطرافیانش، به عنوان طاغوتی و نالایق در رسیدگی امور معرّفی شدند، و صحنه سازی و خیمه شب بازی آنها بی نتیجه ماند.