فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«164» موضوعی عجیب از پرچم حضرت عباس (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در نقلهای تاریخی آمده، پرچم حضرت عباس (ع) پرچمدار کربلا، جزء اموال غارت شده بود که به شام برده بودند، یزید وقتی که نظرش به آن پرچم افتاد، عمیقاً آنرا نگاه کرد و در فکر فرو رفت و سه بار از روی تعجب برخاست و نشست.
سؤال کردند: «ای امیر! چه شده که این گونه شگفت زده و مبهوت شده ای؟!».
یزید در پاسخ گفت: این پرچم، در کربلا دست چه کسی بوده است؟
گفتند: دست برادر حسین (ع) که نامش عباس بود، و پرچمدار سپاه حسین (ع) بود.
یزید گفت: تعجبم از شجاعت عجیب این پرچمدار است.
پرسیدند: چطور؟
گفت: خوب به پرچم بنگرید، ببینید که تمام این پرچم از پارچه و چوب آن بر اثر تیرها و سلاحهای دیگر که به آن رسیده، آسیب دیده است، جز دستگیره آن، و این موضوع حاکی است که تیرها به دست پرچمدار اصابت می کرده ولی او پرچم را رها نمی کرده است، و تا آخرین توان خود، پرچم را نگهداشته است، و وقتی که پرچم از دستش افتاده، (یا با دست او با هم افتاده) دستگیره پرچم سالم مانده است.
چو بیرق از کف عباس نوجوان افتادgggggشرر بخرمن سلطان انس و جان افتاد
به خون دیده انجم طپید رایت مهر gggggکه نعش صاحب رایت، به خون طپان افتاد
زپیش چشم برادر برای آب حیات gggggجدا از خضر، چو اسکندر زمان افتاد

«165» نجات تاکتیکی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عالم معروف، محدّث جزائری نقل می کند: دوستی داشتم در یکی از شهرهای اهل تسنن، مشغول وضو گرفتن بود هنگامی که پاهای خود را، مسح می کرد، ناگهان یکی از مأمورین خشن از اهل تسنن را کنارش دید، فوراً پاهای خود را شست (زیرا اهل تسنن در وضو پاهای خود را بجای مسح، می شویند).
مأمور گفت: «چرا اول پاهای خود را مسح کردی و سپس شستی؟»
شیعه گفت: «مولای من، این مسأله از مسائل اختلافی بین خدا و بین مولای ما ابوحنیفه است، چرا که خوا در قرآن (سوره مائده آیه 6) می فرماید: وامسحوا برؤسکم و ارجلکم الی الکعبین: «و سر و پاها را تا مفصل (یا برآمدگی پا) مسح کنید».
ولی ابوحنیفه می گوید: «شستن پاها در وضو، واجب است» از ترس خدا پاهایم را، مسح کردم و از ترس سلطان پاهایم را شستم.
مأمور، از این خوش گوئی شیعه خنده اش گرفت، واو را آزاد نمود شکر خدا را که امروز در بیشتر نقاط، بین برادران اهل تسنن و شیعه، اتحاد برقرار است و این گونه مسائل، پیش نمی آید.

«166» خواب عجیب شهید حاج آقا مصطفی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از دانشمندان نقل می کند: بیاد دارم در اواخر سال 1328 شمسی در مجلسی، حضرت امام خمینی (مدظله العالی) و آقازاده ارشد ایشان شهید آیت الله آقا مصطفی (قدس سره) حضور داشتند. یکی از علماء به حاج آقا مصطفی رو کرد و گفت: «آقا مصطفی! شنیده ام خواب عجیبی دیده ای؟! و برای بعضی نقل کرده ای، برای ما هم نقل کن».
حاج آقا مصطفی در انتظار اجازه امام بود، و علمای حاضر در جلسه اصرار کردند تا امام اجازه دهد، سرانجام امام تبسمی فرمودند و گفتند: بگو چیه؟
مرحوم حاج آقا مصطفی گفت: «چند شب پیش خواب دیدم در مجلسی هستم که تمام حکما و فلاسفه به ترتیب نشسته اند، خواجه نصیر، ابوعلی سینا، بیرونی، فخررازی، سبزواری و عده بسیار دیگر.
شکوه خاصی مجلس را فرا گرفته بود، خوشحال بودم که همه علماء را در یک مجلس می بینم در همین حال دیدم شما (امام خمینی) وارد شدید، حکما و فلاسفه همه بلند شدند و به استقبال آمدند و شما را بردند و صدر مجلس نشاندند...».
علمای حاضر همه گوش می دادند، وقتی سخن حاج آقا مصطفی تمام شد، امام به او فرمود: این خواب را تو دیده ای؟ گفت: بله.
امام فرمودند: «تو بی خود چنین خوابی دیده ای؟!» با این سخن امام، همه حاضران خندیدند و خود امام نیز لبخندی زد.