فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«161» شیفته ثواب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالله بن مسعود از اصحاب خاص رسول خدا (ص) و از وارستگان و شیفتگان حق بود.
ابوالاحوص گوید: روزی به خانه عبدالله رفتم، او را در اطاقی دیدم که با چوب و شاخه های خرما و... پوشیده شده بود و در سقف خانه، پرستوهائی لانه کرده و در رفت و آمد بودند.
دو کودک پسر عبدالله را دیدم، همچون نقره فام، بسیار زیبا بودند، که از زیبائی قد و قامت و چهره آنها، تعجب کردم.
عبدالله از احساس من، جریان را فهمید و به من گفت: «گویا حسرت می بری که من دارای چنین پسران زیبا هستم، ولی این را بدان، سوگند به خدائی که جانم در اختیار او است، اگر این دو کودک بمیرند، و آنها را در قبر بگذارم و خاک بر روی آنها بریزیم، برایم محبوبتر است، از اینکه به لانه این پرستوها آسیب برسد و تخم آنها از لانه بیفتد و شکسته شود».
باید توجه داشت که منظور عبدالله از این سخن شدت علاقه او به کار نیک و پناه دادن به پرنده و محبت و خوشرفتاری با پرنده و در نتیجه دستیابی به ثواب آن بود.

«162» گفتار سازنده ابن عباس هنگام مرگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالله بن عباس از مفسرین و فقهاء و محدثین عالیمقام است که نوعاً علمای سنی و شیعه از قدیم و ندیم از او به بزرگی و علم و ایمان یاد می کنند، او پسر عموی پیامبر (ص) و علی (ع) است و معروف به «ابن عباس» می باشد.
از گفتنیها در زندگی این رادمردانی که در ماجرای جنگ عبدالله بن زبیر با عبدالملک، خود را کنار کشید و به کمک جمعی از شیعیان کوفه به طائف رفت و در آنجا مریض شد و دار دنیا را وداع کرد.
مردی از اهل طائف می گوید: هنگامی که ابن عباس در بستر بیماری بود، به عیادت او رفتیم او بیهوش بود، او را به صحن حیاط آوردند، وقتی که به هوش آمد گفت: دوستم رسول خدا (ص) فرمود: که دو بار هجرت خواهم کرد: یکبار با پیامبر (ص) از مکه به مدینه، و بار دیگر با علی (ع) از مدینه به کوفه، و فرمود یکبار غرق خواهم شد، به خارش بدن مبتلا شدم، مرا برای اینکه خوب بشوم به دریا افکندند که نزدیک بود خفه گردم و به من فرمود:از پنج گروه بیزاری جویم:
1- از ناکثین (بیعت شکنان) یعنی اصحاب جمل 2- از قاسطین (معاویه و پیروانش) 3- از خوارج یعنی نهروانیان 4- از «قدریه» که همچون مسیحیان منکر قدر بودند (و قائل بودند که خداوند همه چیز را در اختیار بشر گذارده و به اصطلاح «مفوضه» بودند خلاف جبریه) 5- از «مرحبئه» آنها که گفتند نباید در ایمان دیگران اظهار نظر کرد، چرا که جز خدا احدی اطلاع به ایمان کسی ندارد، سپس گفت: خدایا زنده ام بر آن عقیده ای که علی (ع) زنده بود و میمیرم بر آن عقیده ای که علی (ع) از دنیا رفت، پس از این سخن جان سپرد.

«163» سه تقاضای امام سجاد (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در ماجرای اسارت امام سجاد (ع) و همراهان در شام، پس از آنکه یزید اظهار ناراحتی و پشیمانی صوری می کرد، به امام سجاد (ع) گفت: تصمیم دارم سه حاجت شما را برآورم.
تا روزی در جلسه ای خصوصی، به امام سجاد (ع) گفت: آن سه حاجتی که وعده داده بودم برآورم، اینک آماده ام، بگو چیست؟
امام سجاد (ع) فرمود: حاجت اول من این است که: سر مقدس آقا و مولا و پدرم را بده تا آن را زیارت کنم، دوم آنکه آنچه از ما به غارت برده اند به ما بازگردانی، سوم آنکه اگر تصمیم کشتن مرا داری، کسی را به همراه این زنان بفرست، تا آنان را به حرم جدشان (مدینه) برسانند.
یزید گفت: اما روی پدرت را هرگز نخواهی دید، اما در مورد کشتنت، تو را بخشیدم و بدانکه غیر از تو کسی بانوان را به مدینه باز نمی گرداند، و اما در مورد حاجت سوم، آنچه از شما به یغما برده اند چندین برابر قیمت آن را از خودم می پردازم.
امام سجاد (ع) فرمود: اما مال تو را من نمی خواهم و اینکه تقاضای اموال به غارت رفته خودمان نمودم به این منظور بود که پارچه دست بافت حضرت فاطمه زهرا (ع) و روسری و گردنبند و پیراهنش در میان آن اموال بود.
یزید، دستور داد، آن اموال غارت شده را به امام سجاد (ع) برگرداندند و دویست دینار هم از مال خودش اضافه کرد و داد، امام سجاد (ع) آن دویست دینار را گرفت و در میان مستمندان تقسیم نمود.
آنگاه یزید دستور داد، وارثان عاشورا، همراه امام سجاد (ع) به مدینه بازگردند.
در مورد جایگاه سر مقدس امام حسین (ع) اختلاف نظر است، ولی سیره علمای شیعه بر آن است که به کربلا برگردانده شد، و کنار پیکر مقدس امام حسین (ع) دفن گردید.