فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«160» علی (ع) حامی مستضعفان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زمان خلافت امیرمؤمنان علی (ع) بود کنیزی از طرف خانم خود به قصابی آمد تا گوشت بگیرد، قصاب عوض گوشت خوب، (به تعبیر نگارنده) گوشت آشغال به کنیز داد، و به اعتراض کنیز توجه نکرد. کنیز در حالی که بر اثر ناراحتی گریه می کرد، از مغازه قصابی بیرون آمد و به خانه خانم خود رهسپار گردید، در راه چشمش به امیرمؤمنان علی (ع) افتاد، به حضور آنحضرت رفته و از قصاب شکایت کرد.
حضرت علی (ع) همراه کنیز نزد قصاب رفت، و قصاب را موعظه کرد و از او خواست که با کنیز براساس حق و انصاف رفتار کند، و فرمود:
ینبغی ان یکون الضعیف عندک بمنزلة القوی فلا تظلم الناس
«سزاوار است که افراد ضعیف در نزد تو همچون افراد نیرومند باشند (و بین آنها فرق نگذاری) بنابراین به مردم ظلم نکن».
قصاب که علی (ع) را نشناخت و خیال کرد مردی معمولی نزد او آمده، خشمگین شد و با خشونت گفت: برو بیرون، و تو چه کاره ای؟ و حتی دست بلند کرد که آن حضرت را بزند.
علی (ع) در این مورد، دیگر چیزی نگفت و رفت.
شخصی که در کنار قصابی بگو مگوی قصاب را با علی (ع) شنیده بود و علی (ع) را می شناخت، نزد قصاب آمد و گفت: آیا شناختی این آقا را؟.
قصاب گفت: نه، او چه کسی بود؟
آن شخص گفت: «آن آقا امیرمؤمنان علی (ع) بود».
قصاب تا این مطلب را شنید، بسیار ناراحت شد که چرا به مقام شامخ علی (ع) جسارت کرده است، ناراحتی او به حدی زیاد شد که بی اختیار همان دستش را که به سوی علی (ع) بلند کرده بود برید بطوری که قسمتی از دستش قطع شد، آن قسمت قطع شده را بدست گرفت با ناله و زاری به حضور علی (ع) آمد و معذرت خواهی کرد...
دل مهربان علی (ع) به حال قصاب سوخت، برای او دعا کرد و از خدا خواست دست او را خوب کند، دعایش مستجاب شد.

«161» شیفته ثواب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالله بن مسعود از اصحاب خاص رسول خدا (ص) و از وارستگان و شیفتگان حق بود.
ابوالاحوص گوید: روزی به خانه عبدالله رفتم، او را در اطاقی دیدم که با چوب و شاخه های خرما و... پوشیده شده بود و در سقف خانه، پرستوهائی لانه کرده و در رفت و آمد بودند.
دو کودک پسر عبدالله را دیدم، همچون نقره فام، بسیار زیبا بودند، که از زیبائی قد و قامت و چهره آنها، تعجب کردم.
عبدالله از احساس من، جریان را فهمید و به من گفت: «گویا حسرت می بری که من دارای چنین پسران زیبا هستم، ولی این را بدان، سوگند به خدائی که جانم در اختیار او است، اگر این دو کودک بمیرند، و آنها را در قبر بگذارم و خاک بر روی آنها بریزیم، برایم محبوبتر است، از اینکه به لانه این پرستوها آسیب برسد و تخم آنها از لانه بیفتد و شکسته شود».
باید توجه داشت که منظور عبدالله از این سخن شدت علاقه او به کار نیک و پناه دادن به پرنده و محبت و خوشرفتاری با پرنده و در نتیجه دستیابی به ثواب آن بود.

«162» گفتار سازنده ابن عباس هنگام مرگ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالله بن عباس از مفسرین و فقهاء و محدثین عالیمقام است که نوعاً علمای سنی و شیعه از قدیم و ندیم از او به بزرگی و علم و ایمان یاد می کنند، او پسر عموی پیامبر (ص) و علی (ع) است و معروف به «ابن عباس» می باشد.
از گفتنیها در زندگی این رادمردانی که در ماجرای جنگ عبدالله بن زبیر با عبدالملک، خود را کنار کشید و به کمک جمعی از شیعیان کوفه به طائف رفت و در آنجا مریض شد و دار دنیا را وداع کرد.
مردی از اهل طائف می گوید: هنگامی که ابن عباس در بستر بیماری بود، به عیادت او رفتیم او بیهوش بود، او را به صحن حیاط آوردند، وقتی که به هوش آمد گفت: دوستم رسول خدا (ص) فرمود: که دو بار هجرت خواهم کرد: یکبار با پیامبر (ص) از مکه به مدینه، و بار دیگر با علی (ع) از مدینه به کوفه، و فرمود یکبار غرق خواهم شد، به خارش بدن مبتلا شدم، مرا برای اینکه خوب بشوم به دریا افکندند که نزدیک بود خفه گردم و به من فرمود:از پنج گروه بیزاری جویم:
1- از ناکثین (بیعت شکنان) یعنی اصحاب جمل 2- از قاسطین (معاویه و پیروانش) 3- از خوارج یعنی نهروانیان 4- از «قدریه» که همچون مسیحیان منکر قدر بودند (و قائل بودند که خداوند همه چیز را در اختیار بشر گذارده و به اصطلاح «مفوضه» بودند خلاف جبریه) 5- از «مرحبئه» آنها که گفتند نباید در ایمان دیگران اظهار نظر کرد، چرا که جز خدا احدی اطلاع به ایمان کسی ندارد، سپس گفت: خدایا زنده ام بر آن عقیده ای که علی (ع) زنده بود و میمیرم بر آن عقیده ای که علی (ع) از دنیا رفت، پس از این سخن جان سپرد.