فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«159» مدیحه سرائی غلام سیاه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در عصر خلافت علی (ع) غلام سیاهی به حضور امیرمؤمنان علی (ع) آمد و عرض کرد: «من دزدی کرده ام مرا پاک کن» (یعنی با اجرای حدّ دزدی که بریدن چهار انگشت دست راست در مرحله اول هست حکم
خدا را جاری فرما)
امیرمؤمنان (ع) فرمود: شاید دزدی تو در غیر حرز (بر وزن فسق) باشد (چون یکی از شرائط دزدی که باید دستش را برید آن است که دزدی او در محل محفوظی مثل جیب یا دکانی که درش قفل است و... که به آن «حرز» می گویند، باشد) سپس علی (ع) توجه خود را از او برگرداند.
او برای بار دوم اعتراف کرد و گفت: «من دزدی کرده ام (دزدی در حرز) مرا پاک کن».
امیرمؤمنان (ع) فرمود: شاید دزدی تو به مقدار حدّ نصاب (یعنی به اندازه چهار نخودونیم طلای مسکوک یا به اندازه قیمت آن) نباشد، سپس علی (ع) توجه خود را از او برگرداند.
غلام سیاه برای بار سوم اقرار کرد که: من دزدی کرده ام.
وقتی که علی (ع) دریافت که او راست می گوید و شرائط دزدی ای که «حدّ» دارد، در این دزدی هست، چهار انگشت دست او را از بیخ برید، و حکم الهی را جاری نمود.
غلام سیاه، از خدمت علی (ع) مرخص شد، (در کوچه یا میدان و یا بازار) کنار مردم آمد و با احساسات پاک و با شور و نشاط به مدح علی (ع) پرداخت و گفت:
قطع یمینی امیرالمؤمنین، و امام المتقین، و قائد الغرّ المحّجلین، و یعسوب الدین، و سیّد الوصیین و...
«دست راستم را برید، امیرمؤمنان و پیشوای پرهیزکاران، و سرور و پیشتاز پیشقراولان، رئیس دین و سید اوصیاء الهی».
او به همین عنوان به مدیحه سرائی ادامه می داد و همچنان در شأن علی (ع) سخن می گفت.
امام حسن و امام حسین، از آنجا رد می شدند، از جریان آگاه شده و مدیحه سرائی غلام سیاه را شنیدند و سپس به حضور پدر بزرگوارشان علی (ع) آمده و جریان را به عرض رساندند، علی (ع) شخصی را به سوی او فرستاد و فرمود به او بگو هم اکنون نزد من بیاید.
فرستاده علی (ع) نزد غلام سیاه رفت و پیام علی (ع) را رساند، او با کمال شور و شوق به حضور علی (ع) آمد.
علی (ع) به او فرمود: «من دست تو را قطع کردم ولی تو از من مدح می کنی؟!».
غلام سیاه عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! مرا با اجرای حدّ الهی، پاک ساختی، پیوند حب و دوستی با تو در گوشت و خونم آمیخته است، اگر تو مرا قطعه قطعه کنی، از حب قلبی ام که به تو دارم ذرّه ای نمی کاهد».
حضرت علی (ع) (دید حیف است که چنین فرد پاک و مخلصی دست بریده باشد) از امداد غیبی الهی استمداد کرده و دعا کرد، و انگشتهای قطع شده او را به محل قطع گذاشت و از خدا خواست که دست او به حالت اول برگردد، دعای علی (ع) مستجاب شد و دست غلام سیاه، موزون شده و به صورت اول «سالم» گردید.

«160» علی (ع) حامی مستضعفان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زمان خلافت امیرمؤمنان علی (ع) بود کنیزی از طرف خانم خود به قصابی آمد تا گوشت بگیرد، قصاب عوض گوشت خوب، (به تعبیر نگارنده) گوشت آشغال به کنیز داد، و به اعتراض کنیز توجه نکرد. کنیز در حالی که بر اثر ناراحتی گریه می کرد، از مغازه قصابی بیرون آمد و به خانه خانم خود رهسپار گردید، در راه چشمش به امیرمؤمنان علی (ع) افتاد، به حضور آنحضرت رفته و از قصاب شکایت کرد.
حضرت علی (ع) همراه کنیز نزد قصاب رفت، و قصاب را موعظه کرد و از او خواست که با کنیز براساس حق و انصاف رفتار کند، و فرمود:
ینبغی ان یکون الضعیف عندک بمنزلة القوی فلا تظلم الناس
«سزاوار است که افراد ضعیف در نزد تو همچون افراد نیرومند باشند (و بین آنها فرق نگذاری) بنابراین به مردم ظلم نکن».
قصاب که علی (ع) را نشناخت و خیال کرد مردی معمولی نزد او آمده، خشمگین شد و با خشونت گفت: برو بیرون، و تو چه کاره ای؟ و حتی دست بلند کرد که آن حضرت را بزند.
علی (ع) در این مورد، دیگر چیزی نگفت و رفت.
شخصی که در کنار قصابی بگو مگوی قصاب را با علی (ع) شنیده بود و علی (ع) را می شناخت، نزد قصاب آمد و گفت: آیا شناختی این آقا را؟.
قصاب گفت: نه، او چه کسی بود؟
آن شخص گفت: «آن آقا امیرمؤمنان علی (ع) بود».
قصاب تا این مطلب را شنید، بسیار ناراحت شد که چرا به مقام شامخ علی (ع) جسارت کرده است، ناراحتی او به حدی زیاد شد که بی اختیار همان دستش را که به سوی علی (ع) بلند کرده بود برید بطوری که قسمتی از دستش قطع شد، آن قسمت قطع شده را بدست گرفت با ناله و زاری به حضور علی (ع) آمد و معذرت خواهی کرد...
دل مهربان علی (ع) به حال قصاب سوخت، برای او دعا کرد و از خدا خواست دست او را خوب کند، دعایش مستجاب شد.

«161» شیفته ثواب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالله بن مسعود از اصحاب خاص رسول خدا (ص) و از وارستگان و شیفتگان حق بود.
ابوالاحوص گوید: روزی به خانه عبدالله رفتم، او را در اطاقی دیدم که با چوب و شاخه های خرما و... پوشیده شده بود و در سقف خانه، پرستوهائی لانه کرده و در رفت و آمد بودند.
دو کودک پسر عبدالله را دیدم، همچون نقره فام، بسیار زیبا بودند، که از زیبائی قد و قامت و چهره آنها، تعجب کردم.
عبدالله از احساس من، جریان را فهمید و به من گفت: «گویا حسرت می بری که من دارای چنین پسران زیبا هستم، ولی این را بدان، سوگند به خدائی که جانم در اختیار او است، اگر این دو کودک بمیرند، و آنها را در قبر بگذارم و خاک بر روی آنها بریزیم، برایم محبوبتر است، از اینکه به لانه این پرستوها آسیب برسد و تخم آنها از لانه بیفتد و شکسته شود».
باید توجه داشت که منظور عبدالله از این سخن شدت علاقه او به کار نیک و پناه دادن به پرنده و محبت و خوشرفتاری با پرنده و در نتیجه دستیابی به ثواب آن بود.