فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«157» دین به دنیا فروش

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سمرة بن جندب، از پول پرستان پست زمان معاویه بود، معاویه صدهزار درهم به او داد، تا در میان مردم، حدیثی، پیش خود ببافد، و به دروغ آیه ای که در شأن علی (ع) است، بگوید: «در شأن ابن ملجم، قاتل علی (ع) است».
او در میان جمعیت آمد و گفت: این آیه (204 سوره بقره) در مورد علی (ع) نازل شده است، و آن آیه این است:
و من الناس من یعجبک قوله فی الحیوة الدنیا و یشهدالله علی ما فی قلبه و هو الدّ الخصام:
«و بعضی از مردم کسانی هستند که گفتار آنها در زندگی دنیا مایه اعجاب تو می شود، و خداوند بر آنچه در دل (پنهان می دارند) گواه است، در حالی که آنان سرسخت ترین دشمنانند».
اما (آیه 207 بقره): و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضاةالله...: «و بعضی از مردم، جان خود را برای خشنودی خدا می فروشند...» در شأن «ابن ملجم» نازل شده است».
معاویه، باز صد هزار درهم برای او فرستاد، او بخاطر کمی آن، نپذیرفت، تا چهارصد هزار درهم برای او فرستاد آنگاه قبول کرد.

«158» تساوی توزیع بیت المال

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زمان خلافت علی (ع) بود، دو زن یکی عرب و دیگری کنیز آزاد شده (از عجم) بود، امام علی (ع) چند درهم و مقداری طعام و غذا بطور مساوی، به هر کدام از آنها داد.
زن عرب اعتراض کرد و گفت: «من عرب هستم، و این زن، از عجم است، آیا بین ما فرقی نیست؟».
امام (ع) فرمود: انی والله لا اجد لبنی اسماعیل فی هذا الفی، فضلاً علی بنی اسحاق»: سوگند به خدا، من در مورد بیت المال، فرزندان اسماعیل را بر فرزندان اسحاق، برتر نمی بینم».
آن بزرگوار می فرمود: ولو کان المال لی لسوّیت بینهم فکیف و انما المال مال الله: «اگر مال، مال خودم بود، آنرا بطور مساوی بین افراد، تقسیم می کردم، چه رسد به اینکه مال، مال خدااست».

«159» مدیحه سرائی غلام سیاه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در عصر خلافت علی (ع) غلام سیاهی به حضور امیرمؤمنان علی (ع) آمد و عرض کرد: «من دزدی کرده ام مرا پاک کن» (یعنی با اجرای حدّ دزدی که بریدن چهار انگشت دست راست در مرحله اول هست حکم
خدا را جاری فرما)
امیرمؤمنان (ع) فرمود: شاید دزدی تو در غیر حرز (بر وزن فسق) باشد (چون یکی از شرائط دزدی که باید دستش را برید آن است که دزدی او در محل محفوظی مثل جیب یا دکانی که درش قفل است و... که به آن «حرز» می گویند، باشد) سپس علی (ع) توجه خود را از او برگرداند.
او برای بار دوم اعتراف کرد و گفت: «من دزدی کرده ام (دزدی در حرز) مرا پاک کن».
امیرمؤمنان (ع) فرمود: شاید دزدی تو به مقدار حدّ نصاب (یعنی به اندازه چهار نخودونیم طلای مسکوک یا به اندازه قیمت آن) نباشد، سپس علی (ع) توجه خود را از او برگرداند.
غلام سیاه برای بار سوم اقرار کرد که: من دزدی کرده ام.
وقتی که علی (ع) دریافت که او راست می گوید و شرائط دزدی ای که «حدّ» دارد، در این دزدی هست، چهار انگشت دست او را از بیخ برید، و حکم الهی را جاری نمود.
غلام سیاه، از خدمت علی (ع) مرخص شد، (در کوچه یا میدان و یا بازار) کنار مردم آمد و با احساسات پاک و با شور و نشاط به مدح علی (ع) پرداخت و گفت:
قطع یمینی امیرالمؤمنین، و امام المتقین، و قائد الغرّ المحّجلین، و یعسوب الدین، و سیّد الوصیین و...
«دست راستم را برید، امیرمؤمنان و پیشوای پرهیزکاران، و سرور و پیشتاز پیشقراولان، رئیس دین و سید اوصیاء الهی».
او به همین عنوان به مدیحه سرائی ادامه می داد و همچنان در شأن علی (ع) سخن می گفت.
امام حسن و امام حسین، از آنجا رد می شدند، از جریان آگاه شده و مدیحه سرائی غلام سیاه را شنیدند و سپس به حضور پدر بزرگوارشان علی (ع) آمده و جریان را به عرض رساندند، علی (ع) شخصی را به سوی او فرستاد و فرمود به او بگو هم اکنون نزد من بیاید.
فرستاده علی (ع) نزد غلام سیاه رفت و پیام علی (ع) را رساند، او با کمال شور و شوق به حضور علی (ع) آمد.
علی (ع) به او فرمود: «من دست تو را قطع کردم ولی تو از من مدح می کنی؟!».
غلام سیاه عرض کرد: «ای امیرمؤمنان! مرا با اجرای حدّ الهی، پاک ساختی، پیوند حب و دوستی با تو در گوشت و خونم آمیخته است، اگر تو مرا قطعه قطعه کنی، از حب قلبی ام که به تو دارم ذرّه ای نمی کاهد».
حضرت علی (ع) (دید حیف است که چنین فرد پاک و مخلصی دست بریده باشد) از امداد غیبی الهی استمداد کرده و دعا کرد، و انگشتهای قطع شده او را به محل قطع گذاشت و از خدا خواست که دست او به حالت اول برگردد، دعای علی (ع) مستجاب شد و دست غلام سیاه، موزون شده و به صورت اول «سالم» گردید.