فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«150» امداد بزرگ الهی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام سجاد (ع) فرمود: در آغاز بعثت، ابوطالب (پدر علی علیه السلام) با شمشیر خود از حریم رسول اکرم (ص) دفاع می کرد... روزی به آنحضرت عرض کرد: «ای پسر برادرم آیا تو به عنوان رسول بر همه انسانها فرستاده شدهای، یا تنها برای هدایت قوم خود (قریش) فرستاده شده ای؟!»
رسول اکرم (ص) فرمود: «من برای هدایت همه مردم از سفید و سیاه و عرب و عجم، فرستاده شده ام، سوگند به خداوندی که جانم در دست قدرت اوست همه انسانها از سیاه و سفید و آنانکه در قله های کوهها و در دریاها هستند و در فارس و روم می باشند، همه را به سوی اسلام دعوت می کنم».
وقتی که مشرکان قریش، این مطلب را شنیدند، حیران شده و راه استکبار را به پیش گرفتند و به ابوطالب گفتند: آیا نشنیدی که پسر برادرت (پیامبر) چه گفت؟ سوگند به خدا اگر مردم فارس و روم، از این موضوع، آگاه گردند، ما را از سرزمین خودمان، بیرون می کنند، و یکایک سنگهای کعبه را جدا کرده و کعبه را ویران می نمایند...
خداوند در مورد این سخنان که کعبه را ویران می کنند، سوره فیل را نازل کرد.
الم ترکیف فعل ربک باصحاب الفیل...
«آیا ندیدی که پروردگارت با صاحبان فیل، چه کرد؟ آیا مکر و حیله آنها را بی نتیجه نساخت؟ و گروه گروه پرنده بر سر آنها نفرستاد، که با سنگریزه های سجیل آنها را مورد هجوم قرار داده و آنان را همچون کاه کرم خورده ساخت»
به این ترتیب، خداوند، پشتیبانی خود را از حقجویان اعلام می دارد و یاری خود را هنگام خطرها، از آنها دریغ نمی فرماید.

«151» نمونه ای از لجاجت مشرکان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پیامبر (ص) در آغاز بعثت، (پس از توحید) درباره معاد، بسیار سخن می گفت (چنانکه سوره های مکی بخصوص سوره های کوچک آخر قرآن گواه این مطلب است).
مشرکان لجوج با انواع و اقسام حرکات، سخن پیامبر (ص) را به مسخره گرفته و رد می کردند از جمله از آنها شخصی بنام اخنس و دامادش عدی بن ربیعه بودند، اتفاقاً این دو نفر در همسایگی پیامبر (ص) سکونت داشتند.
روزی نزد پیامبر (ص) آمده، به صورت مسخره آمیز می گفتند: «روز قیامت چگونه است، و کی خواهد بود؟... سپس افزودند: اگر ما آن روز را با چشم خود ببینیم، تصدیق نمی کنیم، آیا ممکن است خداوند این استخوانهای (پوسیده و متفرق) را جمع کرده و به صورت اول هر یک را در جای خود قرار دهد؟، نه باور کردنی نیست!».
پیامبر (ص) از شرّ لجاجت آنها به خدا پناه برد و عرض کرد: اللهم اکفنی شرّ جاری السوء: «خداوندا مرا از شرّ این دو همسایه بد کفایت کن و نگهدار» در این هنگام آیات آغاز سوره قیامت نازل گردید که در آیه 3 و 4 این سوره می خوانیم: ایحسب الانسان ان لن نجمع عظامه - بلی قادرین علی ان نسوی بنانه: «آیا انسان می پندارد که ما استخوانهای او را به گردهم نمی آوریم، بلکه ما قادر هستیم که سر انگشتان او را درست و موزون سازیم».
با توجه به اینکه: سر انگشتان و خطوط پر اسرار و ظریف آنها، از شگفتیهای بسیار عجیب خلقت است، به گونه ای که دانشمندان می گویند خطوط سر انگشتان همه انسانها با همدیگر تفاوت دارد، و سر انگشت هر کسی معرف همان کس است و بر همین اساس، با انگشت نگاری، مجرم را پیدا می کننند.

«152» خوش حکایتی از جابر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
جابر بن یزید جعفی از یاران با کمال و بزرگ امام باقر (ع) است، در شأن او همین بس که خود گوید: «امام باقر (ع) نود هزار حدیث به من آموخت که به احدی آنهمه حدیث نیاموخت».
دستگاه طاغوتی در کمین جابر بودند تا او را دستگیر کرده و به قتل رسانند، چرا که او مخزن علم و کمال امامان ضد طاغوت بود، که طبق بعضی از روایات، علم امامان (علیهم السلام) به چهار نفر، منتهی می شد: «1- سلمان 2- جابر جعفی 3- سید حمیری 4- یونس بن عبدالرحمن».
جابر برای اینکه از گزند طاغوتیان درامان بماند، خود را به دیوانگی زد (و تنها با افراد مورد اطمینانی تماس عاقلانه داشت تا آنچه آموخته به آنها برساند و این تاکتیک به جنون زدن، براساس تقّیه و اهمّ و مهم بود).
روزی چوبی بدست گرفت و بر آن سوار شد و از خانه بیرون آمد و به سوی بچه ها رفت و با آنها بازی می کرد و با همان اسب مصنوعیش، حرکاتی می کرد، و وانمود می ساخت که دیوانه شده است.
از قضا در همین وقت، مردی سوگند یاد کرده بود که همسرش را تا شب طلاق دهد، و تصمیم گرفته بود که آن روز با اولین مردی که ملاقات کرد از او در مورد زن، سؤال کند، او دید شخصی سوار چوب شده و از این سو به آن سو و به عکس حرکت می کند، به جلو رفت پرسید: «نظر شما درباره زن چیست؟».
جابر در حالی که سوار بر مرکبش (همان چوب) شده بود، گفت: «زنان سه گونه هستند».
آن مرد، چوب سواری جابر را نگه داشته بود، جابر به او گفت: اسبم را رها کن، او کنار رفت، جابر به شیوه دیوانگان با چند جهش به سوی کودکان شتافت.
آن مرد با خود گفت، سخن جابر را نفهمیدم، خود را به جابر رساند و پرسید: «این سخن تو که زنان بر سه گونه اند یعنی چه؟».
جابر گفت: یکی به نفع تو است، و یکی به زیان تو است و یکی نه به نفع تو است و نه به زیان تو.
سپس گفت: راه اسبم را باز کن برود...
آن مرد که باز مطلب را درنیافته بود گفت: «منظور شما را در مورد زنان نفهمیدم، روشنتر بیان کن».
جابر گفت: «آن بانوئی که به نفع تو است دوشیزه (بکر) است، و آن زنی که به زیان تو است، زنی است که قبلاً شوهر داشته و از او فرزندی دارد، و آن زنی که نه به نفع تو است و نه بضرر تو است، زنی است که قبلاً شوهر کرده، ولی فرزندی از او ندارد».