فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«145» سرافکندگی معاویه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زمان خلافت معاویه بود، او با دسیسه های گوناگون بر مناطق اسلامی مسلط شده بود، آن گونه که خود را بی رقیب می دانست (چرا که حضرت علی (ع) به شهادت رسیده بود و امام حسن (ع) را نیز به انزوای تحمیلی در مدینه کشانده بودند).
معاویه سفری به حجاز کرد، در این سفر به مدینه وارد شد، و در مسجد در میان جمعیت به منبر رفت و سخنرانی کرد، در این سخنرانی به ناسزاگوئی و دهن کجی به مقام مقدس علی (ع) پرداخت.
امام حسن (ع) در بین سخنرانی معاویه، برخاست و پس از حمد و ثنا فرمود: «خداوند هیچ پیامبری را به پیامبری مبعوث نکرد مگر اینکه در دودمان او «وصی» قرار داد، و هیچ پیامبری نبود مگر اینکه دشمنی از مجرمین داشت، و بی گمان علی (ع) وصی رسول خدا (ص) بود و من پسر همین علی (ع) هستم، اما تو (ای معاویه) پسر «صخر» هستی، جد تو «حرب» است ولی جدّ من رسول خدا (ص) است، مادر تو هند است و مادر من حضرت فاطمه (ع) است، جدّه من حضرت خدیجه (ع) است، و جدّه تو «نثیله» است (با توجه به اینکه هند و نثیله به ناپاکی مشهور بودند)».
آنگاه فرمود: فلعن الله الامنا حسباً و اقدمنا کفراً و اخملنا ذکراً: «پس خداوند لعنت کند آن کس را که در بین ما از نظر حسب و شرافت خانوادگی پست است، و پیشتاز کفر بوده و غافل از یاد خدا است». ...همه حاضران در مسجد گفتند: «آمین».
معاویه سرافکنده شد و سخن خود را دیگر ادامه نداد و از منبر پائین آمد.

«146» خاطره ای از اولین منبر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
هنگامی که رسول خدا (ص) با یاران اندک به مدینه مهاجرت نمودند، در آغاز چون مسلمانان، کم، بودند، پیامبر (ص) هنگام سخنرانی، بر ستون مسجد (که ستونی از نخل خرما بود) تکیه می داد، و به ارشاد مردم می پرداخت، ولی وقتی که جمعیت مسلمین، بسیار شدند، به دستور پیامبر (ص) یک منبر سه پله ای ساختند تا هنگام سخنرانی، بالای منبر رود، روز جمعه فرا رسید، مسلمانان در مسجد مدینه جمع شدند، پیامبر (ص) برای اولین بار از پله های آن منبر بالا رفت.
در این هنگام، فریاد ناله از تنه درخت خرما (که ستون مسجد و تکیه گاه قبلی پیامبر (ص) بود) بلند شد، همانند ناله شتری که از بچه خود جدا شده، آه و ناله می کرد که همه حاضران آن ناله را شنیدند، و این ناله بخاطر فراق بود، که پیامبر (ص) دیگر هنگام سخن گفتن به آن تکیه نمی کند.
عجیب اینکه: پیامبر (ص) هنگامی که بالای منبر رفت، سه بار گفت: «آمین».
روشن است که کلمه «آمین» (خدایا به استجابت برسان) در پایان دعا یا نفرین، گفته می شود، و در اینجا این سؤال در ذهن حاضران آمد که چرا پیامبر (ص) «آمین» گفت، ولی طولی نکشید که پاسخ این سؤال روشن گردید و آن این بود که پیامبر (ص) وقتی بالای منبر رفت، از جبرئیل سه نفرین شنید (که دیگران این صدا را نمی شنیدند).
پیامبر (ص) شنید که جبرئیل می گوید: «خدایا لعنت کن (یعنی رحمتت را دور کن) بر عاق والدین (کسی که پدر و مادرش را ناراضی می کند) فرمود: آمین، سپس شنید، جبرئیل عرض کرد: خدایا لعنت بفرست بر کسی که ماه مبارک رمضان بر او بگذرد و او از رحمت و آمرزش الهی محروم گردد».
پیامبر (ص) فرمود: آمین.
از آن پس، شنید جبرئیل گفت: «خدایا لعنت کن کسی را که نام تو (رسول خدا) را بشنود و صلوات نفرستد، پیامبر (ص) گفت آمین».
با توجه به اینکه «آمین» پیامبر (ص) مورد قبول و استجابت خدا است، این حدیث هشدار خطیری است که در مورد عدم احترام به پدر و مادر، و محرومیت از آنهمه برکات سرشار ماه رمضان، و درود نفرستادن بر پیامبر (ص) هنگام شنیدن نام آنحضرت، به ما می دهد، و می آموزد که در این سه موضوع، توجه کامل داشته باشیم، و حق آنرا بخوبی ادا کنیم.

«147» خنثی کردن نیرنگهای یزید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جریان عاشورای حسینی و سپس اسارت اهلبیت (ع) از کربلا به کوفه و از کوفه به شام مقرّ سلطنت یزید، از نکات جالب اینکه سخنرانیهای حضرت زینب (ع) و امام سجاد (ع) و عکس العملهای حماسی و معقول اهلبیت (ع) موجب شد که زمینه سوءظن شدید مردم شام بر ضد حکومت ظالمانه یزید، و شورش برای براندازی این حکومت ننگین به وجود آید.
کار به جائی رسید که یزید - همانکسی که در آغاز بخاطر قتل حسین (ع) شراب می خورد و عربده می کشید، اظهار پشیمانی کرده و رسماً می گفت: «ابن مرجانه (عبیدالله بن زیاد) باعث فاجعه عاشورا است، نه من، خدا «ابن مرجانه» را لعنت کند، من چنین دستوری به او نداده بودم...».
و از آن پس یزید برای سرپوش گذاشتن بر جنایات خود، دستور داد مأمورین، با اسیران اهلبیت رفتار نیک داشته باشند و خودش نیز در ظاهر با آنها برخورد نیک داشت، او می خواست با این ترفندها، خشم مردم را فرو نشاند، و موضوع را لوث کرده و عادی نشان دهد.
اما حضرت زینب (ع) و امام سجاد (ع) پیام رسانان خون پاک شهیدان، هشیار بودند، وقتی یزید به آنها گفت: شما صاحب اختیارید که در شام بمانید یا به مدینه بروید، آنها گفتند: ما نخست می خواهیم به ما اجازه دهید در شام، برای شهدای عزیزمان، سوگواری کنیم، یزید اجازه داد، اهلبیت لباسهای سیاه پوشیدند و هفت روز در شام، اقامه عزاداری کردند، قریش و بنی هاشم و بعضی دیگر در این مجلس شرکت می نمودند، و همین عزاداری و نوحه سرائی، یک عامل دیگر برای بیداری هر چه بیشتر مردم بود و دسیسه های یزید را در مورد سرپوش گذاشتن بر جنایت خود، افشا می کرد.
یزید، برای اینکه باز با ترفند دیگری، مردم را نسبت به خود خوشبین کند، هنگام خروج اهلبیت (ع) از شام به سوی مدینه، دستور داد، محملها را با پارچه های زربفت و فاخر، آراستند و خواست وارثان عاشورا را با زرق و برق (همچون یک کاروان سلطنتی) روانه مدینه کند، تا دلسوزی و رقّت و احساسات مردم نسبت به خاندان پیامبر (ص) و در نتیجه بدبینی آنها به حکومت ننگین یزید، کاملاً برطرف گردد.
اما این ترفند نیز با پیشنهاد حضرت زینب (ع) خنثی گردید، آنحضرت این پیشنهاد را رد کرد و فرمود: ما عزادار هستیم و محملها را سیاه پوش کنید حتی یزید شخصاً نزد اهلبیت (ع) آمد و عذرخواهی کرد، و اموالی برای مخارج آنها حاضر کرد و گفت: «اینها عوض آنچه به شما از مصائب رسیده».
حضرت ام کلثوم (ع) فرمود: «ای یزید چقدر حیاء تو اندک است، برادران و اهلبیت مرا کشته ای، که جمیع دنیا ارزش یک موی آنها را ندارد، اینک می گوئی اینها عوض آنچه من کرده ام ».
به این ترتیب نیرنگهای یزید، یکی پس از دیگری خنثی شد و نقشه های موزیانه او نقش بر آب گردید، و تا آنجا که ممکن بود، اسیران کربلا، نسبت به ظالم، نه تنها انعطاف نشان ندادند بلکه در هر فرصتی به افشاگری بر ضد او پرداختند.