فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«143» جرقه نور بر قلب دو برادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سعد و ابوالحتوف دو فرزند حارث بن سلمه انصاری، دو نفر از افراد گمراه و از گروه ضاله خوارج بودند.
این دو نفر از کوفه همراه سپاه عمر سعد برای جنگ با امام حسین (ع) به کربلا آمده بودند.
در روز عاشورا، پس از شهادت اصحاب امام حسین (ع) ناگهان شنیدند، امام استغاثه می کند و می فرماید: هل من ناصر ینصرنی: «آیا یاوری هست تا مرا یاری کند؟!».
گوئی این ندا، جرقه نوری بود که بر قلب سعد و ابوالحتوف تابید و آنها را که تا آن وقت (بعد از ظهر عاشورا) جزء سپاهیان عمر سعد بودند، عوض کرد، آنها به همدیگر گفتند: «ما معتقدیم، فرمانی جز فرمان خدا نیست و نباید از کسی که پیروی از خدا نمی کند، اطاعت کرد، و این پسر پیامبر (ص) است که ما فردای قیامت چشم شفاعت به او داریم، چگونه به ندای او پاسخ ندهیم و او را تنها در میان جمعی از اهل و عیال بی سرپرست بگذاریم...».
آنها در همان لحظه با اراده آهنین، راه بهشت را برگزیدند و از جهنم یزیدی فرار کرده و با سرعت به حضور امام حسین (ع) شرفیاب شدند، و در کنار آنحضرت با دشمن به جنگ پرداختند و پس از کشتن جمعی از دشمن، با هم در یک مکان به شهادت رسیدند و این چنین در طول حدود یک ساعت، تصمیم گرفتند و به سعادت ابدی پیوستند، و براستی جالب است که انسان در لحظات آخر عمر ناگهان عاقبت به خیر گردد.

«144» بدهکاری آخرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالله بن فضل یکی از شیعیان گوید: به امام صادق (ع) عرض کردم، من بدهکاری بسیاری دارم در عین حال عیالوار می باشم و قدرت به رفتن به مکه و شرکت برای انجام مراسم حج، ندارم، به من دعائی بیاموز، تا با آن، دعا کنم (بلکه حاجتهایم روا گردد).
عبدالله بن فضل به یکی از شیعیان می گوید: به امام صادق (ع) عرض کردم، من بدهکاری بسیاری دارم در عین حال عیالوار می باشم و قدرت رفتن به مکه و شرکت برای مراسم حج، ندارم، به من دعائی بیاموز، تا با آن، دعا کنم (بلکه حاجتهایم روا گردد).
امام صادق (ع) فرمود: بعد از هر نماز فریضه این دعا را بخوان: اللهم صل علی محمد و آل محمد و اقض عنی دین الدنیا و دین الاخرة: «خداوندا، درود و رحمت بفرست بر محمد و دودمانش، و بدهکاری دنیا و آخرت مرا ادا کن».
پرسیدم: بدهکاری دنیا را می دانم، اما بدهکاری آخرت چیست؟
فرمود: بدهکاری آخرت، «حج» است.
یعنی با انجام حج صحیح، آنچنان پاک می شوی که دیگر بدهکاری اخروی نداری.

«145» سرافکندگی معاویه

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زمان خلافت معاویه بود، او با دسیسه های گوناگون بر مناطق اسلامی مسلط شده بود، آن گونه که خود را بی رقیب می دانست (چرا که حضرت علی (ع) به شهادت رسیده بود و امام حسن (ع) را نیز به انزوای تحمیلی در مدینه کشانده بودند).
معاویه سفری به حجاز کرد، در این سفر به مدینه وارد شد، و در مسجد در میان جمعیت به منبر رفت و سخنرانی کرد، در این سخنرانی به ناسزاگوئی و دهن کجی به مقام مقدس علی (ع) پرداخت.
امام حسن (ع) در بین سخنرانی معاویه، برخاست و پس از حمد و ثنا فرمود: «خداوند هیچ پیامبری را به پیامبری مبعوث نکرد مگر اینکه در دودمان او «وصی» قرار داد، و هیچ پیامبری نبود مگر اینکه دشمنی از مجرمین داشت، و بی گمان علی (ع) وصی رسول خدا (ص) بود و من پسر همین علی (ع) هستم، اما تو (ای معاویه) پسر «صخر» هستی، جد تو «حرب» است ولی جدّ من رسول خدا (ص) است، مادر تو هند است و مادر من حضرت فاطمه (ع) است، جدّه من حضرت خدیجه (ع) است، و جدّه تو «نثیله» است (با توجه به اینکه هند و نثیله به ناپاکی مشهور بودند)».
آنگاه فرمود: فلعن الله الامنا حسباً و اقدمنا کفراً و اخملنا ذکراً: «پس خداوند لعنت کند آن کس را که در بین ما از نظر حسب و شرافت خانوادگی پست است، و پیشتاز کفر بوده و غافل از یاد خدا است». ...همه حاضران در مسجد گفتند: «آمین».
معاویه سرافکنده شد و سخن خود را دیگر ادامه نداد و از منبر پائین آمد.