فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«142» یادی از شهید آیت الله سید مصطفی خمینی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مجتهد وارسته و علامه و عارف بزرگ، شهید، آیت الله حاج آقا مصطفی خمینی فرزند ارشد امام خمینی (مدظله العالی) در 12 رجب 1349 قمری در قم دیده به جهان گشود و در هفتم ذیقعده 1397 قمری (1356 شمسی) در سن 48 سالگی در نجف اشرف به شهادت رسید، قبر شریفش در ایوان مطهر مرقد مبارک حضرت علی (ع) کنار قبر علامه حلی قرار گرفته است.
از شهامت این مرد بزرگ به ذکر چند نمونه می پردازیم:
1- حدود تابستان سال 1338 شمسی بود، روزی آیت الله شهید، با چند نفر از دوستان با دعوت صاحب باغی، به آن باغ می روند، تا آن روز که هوا گرم بود، اندکی تغییر آب و هوا دهند.
پس از ساعتی، چند نفر عیاش بی دین که یکی از آنها سرهنگ رژیم قلدر شاهنشاهی بود، سرزده وارد باغ می شوند و بساط عیش و نوش را در گوشه باغ پهن کرده و حتی شراب می خورند و به عربده کشی مشغول می شوند.
حاج آقا مصطفی، وقتی این وضع را می بیند، به صاحب باغ می گوید چرا این افراد را به این باغ جا داده ای، صاحب باغ می گوید: «من به آنها اجازه نداده ام و قدرت آن را هم ندارم که آنها را بیرون کنم».
حاج آقا مصطفی، آن وضع را تحمل نمی کند، بلند می شود و آن چند نفر طاغوتی را سنگباران می کند، یک سنگ به پیشانی سرهنگ می خورد که خون از آن مثل فواره به درخت می پاشد، بناچار آنها از باغ فرار می کنند.
با توجه به اینکه این زمان، زمان اقتدار طاغوتیان بوده، و هنوز مردم غیر از طلاب خاص، نامی از امام خمینی (مدظله) را نشنیده بودند.
2- ایشان در ماجرای شورش ضد طاغوتی 15 خرداد نقش مؤثری پابپای پدر بزرگوارشان داشتند، در 13 آبان 1343 در قم دستگیر شده و به زندان قزل قلعه تهران برده و مدت 55 روز در آنجا زندانی بودند، سپس در روز سه شنبه هشتم دیماه 1343 آزاد و به قم آمدند، استقبال گرم و پرشوری از طرف مردم از ایشان به عمل آمد، ساواک از آزادی ایشان وحشت کرد و پس از دو روز (یعنی دهم دی) مجدداً از طرف ساواک، دستگیر و به ترکیه خدمت پدر بزرگوارشان تبعید شد، و در حدود 9 ماه در خدمت پدر بود و سپس همراه پدر از ترکیه به عراق تبعید گردیدند.
نکته جالب اینکه: هنگام دستگیری آخر در قم (10/10/1343 ش) وقتی سرهنگ مولوی رئیس ساواک قم (دژخیم خشن شاه) با شهید آقا مصطفی تلفنی صحبت می کند و او را با سخنان تهدیدآمیز هشدار می دهد و می گوید کاری نکن که سرنوشت بجائی برسد که پدرت را نگران کند...
آن شهید شجاع، با کمال صلابت جوابهای دندانشکن به سرهنگ مولوی می دهد به طوری که سرهنگ، ناچار تلفن را به زمین می گذارد.
3- ایشان در زندان و تبعیدگاهها در هر فرصتی استفاده کرده و با جوانان مسلمان تماس می گرفت و بذر انقلاب را در دلهای آنها می پاشید.
به عنوان نمونه: وقتی که در ترکیه بود، (خودش نقل می کرد) روزی از محل تبعید در شهر بورسا، بیرون آمدم و در خیابان قدم می زدم، جوانی را دیدم از قرائن فهمیدم ایرانی است، به نزد او رفتم و احوالپرسی کردم، او ایرانی بود، پس از گفتاری با او در رابطه با انقلاب، توسط او به جوانان ایرانی، پیام فرستادم که سکوت نکنند و بپاخیزند.
آنگاه که در نجف اشرف بود، نیز با جوانان تماس داشت، و مکرر با نامه ها و تلفن و... با کمال شهامت، جوانان را به مسأله انقلاب و حکوت اسلامی فرا می خواند.
4- در نجف اشرف که بود، به روحانیون آماده، سفارش می کرد که باید آموزش نظامی ببینند و خودش در حدی که امکان داشت به آموزش حرکات مسلحانه می پرداخت، و می گفت آیه 60 سوره انفال ما را بر این کار دعوت می کند و این آیه دلیل بر آنست که فقهاء باید در بدست آوردن «بسط ید» (قدرت و حکومت) کوشا باشند، اصل آیه این است:
واعدوا لهم مااستطعتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله وعدوکم...
«برابر دشمنان، آنچه توانائی دارید، از «نیرو» آماده سازید، و همچنین مرکبهای ورزیده (برای میدان نبرد) تا بوسیله آن، خدا و دشمن خویش را بترسانید».
5- سال 1348 شمسی بود، از طرف حزب بعث عراق، وی را احضار کرده و نزد رئیس جمهور وقت «احمد حسن البکر» بردند، حسن البکر در ضمن گفتگو به او هشدار شدید داد که شنیده می شود شما در گوشه و کنار مردم را بر ضد حزب بعث می شورانی، کاری نکن که با توجه گونه ای رفتار شود و در نتیجه موجب نگرانی پدر گردد.
سرانجام حزب خونخوار بعث، با دسیسه ای مخفیانه، ایشان را مسموم کرده و به شهادت می رسانند، مرگ ناگهانی او برای همگان، مشکوک بود، پزشک معالج گفته بود، اگر اجازه داده شود من با کالبدشکافی اثبات می کنم که آیت الله آقا مصطفی خمینی مسموم شده است، و بعداً همین پزشک مورد تهدید و تعقیب حزب بعث عراق قرار گرفت.
شهادت این بزرگمرد الهی و شهید آغازگر و پیشتاز آنچنان موجی در ایران ایجاد کرد که باعث انفجار نور و جرقه های عظیم انقلاب در ظلمتکده رژیم شاهنشاهی شد، خون پاک او، موجب جریان خون در سال 56 و 57 گردید و سرفصل جدیدی در مبارزه نور بر ضد ظلمت شد و نخست از قم و تهران و تبریز و یزد و کرمان به ترتیب باعث تظاهرات خونین شد و کم کم همه جا را فرا گرفت و انقلاب عظیم اسلامی را در 22 بهمن 1357 شمسی به رهبری امام امت خمینی کبیر (مدظله العالی) پی ریزی نمود، از این رو امام امت فرمود: «مرگ مصطفی از الطاف خفیّه الهی بود».
به این ترتیب این مجتهد و مدرس و محقق عظیم و عارف و فقیه با شهامت و مفسر کبیر، که مصداق کامل خلف صالح حضرت امام خمینی بود شهد شهادت نوشید و به جایگاه اولیاء بزرگ الهی شتافت.
از دعاهای او است: «خداوندا مراجع ما را طوری قرار بده که مصداق واقعی عظم الخالق من انفسهم و صغرالمخلوق من دونهم (در نظرشان خدا، بزرگ است و مخلوق کوچک) شوند».

«143» جرقه نور بر قلب دو برادر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سعد و ابوالحتوف دو فرزند حارث بن سلمه انصاری، دو نفر از افراد گمراه و از گروه ضاله خوارج بودند.
این دو نفر از کوفه همراه سپاه عمر سعد برای جنگ با امام حسین (ع) به کربلا آمده بودند.
در روز عاشورا، پس از شهادت اصحاب امام حسین (ع) ناگهان شنیدند، امام استغاثه می کند و می فرماید: هل من ناصر ینصرنی: «آیا یاوری هست تا مرا یاری کند؟!».
گوئی این ندا، جرقه نوری بود که بر قلب سعد و ابوالحتوف تابید و آنها را که تا آن وقت (بعد از ظهر عاشورا) جزء سپاهیان عمر سعد بودند، عوض کرد، آنها به همدیگر گفتند: «ما معتقدیم، فرمانی جز فرمان خدا نیست و نباید از کسی که پیروی از خدا نمی کند، اطاعت کرد، و این پسر پیامبر (ص) است که ما فردای قیامت چشم شفاعت به او داریم، چگونه به ندای او پاسخ ندهیم و او را تنها در میان جمعی از اهل و عیال بی سرپرست بگذاریم...».
آنها در همان لحظه با اراده آهنین، راه بهشت را برگزیدند و از جهنم یزیدی فرار کرده و با سرعت به حضور امام حسین (ع) شرفیاب شدند، و در کنار آنحضرت با دشمن به جنگ پرداختند و پس از کشتن جمعی از دشمن، با هم در یک مکان به شهادت رسیدند و این چنین در طول حدود یک ساعت، تصمیم گرفتند و به سعادت ابدی پیوستند، و براستی جالب است که انسان در لحظات آخر عمر ناگهان عاقبت به خیر گردد.

«144» بدهکاری آخرت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
عبدالله بن فضل یکی از شیعیان گوید: به امام صادق (ع) عرض کردم، من بدهکاری بسیاری دارم در عین حال عیالوار می باشم و قدرت به رفتن به مکه و شرکت برای انجام مراسم حج، ندارم، به من دعائی بیاموز، تا با آن، دعا کنم (بلکه حاجتهایم روا گردد).
عبدالله بن فضل به یکی از شیعیان می گوید: به امام صادق (ع) عرض کردم، من بدهکاری بسیاری دارم در عین حال عیالوار می باشم و قدرت رفتن به مکه و شرکت برای مراسم حج، ندارم، به من دعائی بیاموز، تا با آن، دعا کنم (بلکه حاجتهایم روا گردد).
امام صادق (ع) فرمود: بعد از هر نماز فریضه این دعا را بخوان: اللهم صل علی محمد و آل محمد و اقض عنی دین الدنیا و دین الاخرة: «خداوندا، درود و رحمت بفرست بر محمد و دودمانش، و بدهکاری دنیا و آخرت مرا ادا کن».
پرسیدم: بدهکاری دنیا را می دانم، اما بدهکاری آخرت چیست؟
فرمود: بدهکاری آخرت، «حج» است.
یعنی با انجام حج صحیح، آنچنان پاک می شوی که دیگر بدهکاری اخروی نداری.