فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«140» وصی حضرت داود (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در حدیث آمده: دو نفر مرد برای شکایت به حضور حضرت داود و پیامبر آمدند تا آنحضرت درباره شکایت آنها قضاوت کند.
یکی از آنها گفت: چند درخت مو داشتم، گوسفندان این آقا (اشاره به دیگری) آمده و درختها را چریده اند.
خداوند به حضرت داود (ع) وحی کرد: فرزندان خود را به دور خود جمع کن، هر کدام از آنها در این مورد قضاوت صحیح کرد، او «وصی» تو بعد از تو است.
حضرت داود (ع) فرزندان خود را جمع کرد، آنگاه آن دو نفر شاکی، قصه خود را گفتند، در میان فرزندان، سلیمان به صاحب باغ مو گفت: «گوسفندان این مرد چه وقت به باغ «مو» تو آمدند؟».
او عرض کرد: شبانه آمدند.
سلیمان گفت: ای صاحب گوسفند، قضاوت کردم به اینکه بچه ها و پشمهای امسال گوسفندان تو مال صاحب باغ است.
داود (ع) به سلیمان فرمود: چرا قضاوت تو براساس سنجش قیمت نبود، با توجه به اینکه علمای بنی اسرائیل، سنجش قیمت کرده و گفته اند، قیمت درختهای مو، همسان قیمت گوسفندان است (بنابراین صاحب باغ باید گوسفندان را عوض موهای از دست رفته اش بردارد).
سلیمان (ع) گفت: درختهای مو از ریشه، نابود نشده اند، بلکه گوسفندان، میوه و برگهای آنها را خورده اند، و این میوه و برگها در سال بعد عود می کنند (بنابراین صاحب گوسفند، ضامن بچه ها و پشمهای یکساله گوسفندانش می باشد).
خداوند به حضرت داود (ع) وحی کرد که قضاوت سلیمان (ع) درست است.
به این ترتیب: سلیمان در میان فرزندان داود (ع) به عنوان وصی و جانشین آنحضرت شناخته شد - باید توجه داشت که قبل از آمدن دو نفر مذکور نزد داود (ع) خداوند به داود، وحی کرده بود که وصی خود را برگزین.
نظر به اینکه حضرت داود (ع) چند فرزند داشت و مادران آنها یکی نبودند، اگر داود (ع) سلیمان را انتخاب می کرد، نزاع می شد، ولی با وحی خداوند به ترتیب فوق، نزاعی پیش نیامد.

«141» علی (ع) و مهمانان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دو نفر که یکی پدر و دیگری پسرش بود به حضور علی (ع) رسیدند، امام علی (ع) احترام شایانی از این دو نفر مهمان کرد، آنها را در صدر مجلس نشاند و خود در پائین مجلس در برابرشان نشست و سپس دستور داد برای مهمانان غذا بیاورند، قنبر غذای آنها را حاضر کرد و جلو آنها گذاشت. پس از غذا، قنبر ظرف و آفتابه و حوله ای آورد، تا دست مهمانان را بشوید.
حضرت علی (ع) آفتابه و ظرف را گرفت و نزد پدر نشست تا دست او را بشوید.
پدر، اظهار شرمندگی می کرد و نمی گذاشت و برخاست و عرض کرد: «چگونه من حاضر شوم شما بزرگوار، آب بدستم بریزید و من دستم را بشویم».
امام علی (ع) فرمود: «خداوند می خواهد بین تو و برادرت، امتیازی نباشد، و هیچکدام اظهار برتری بر دیگری نکنند، و با این خدمت، چندین برابر در بهشت به من پاداش عنایت کند...».
بالاخره مهمان (پدر) ناگزیر حاضر شد و نشست و علی (ع) آب ریخت و او دستش را شست، سپس علی (ع) حوله را به او داد و او دستش را پاک کرد، آنگاه فرمود: «سوگند به حقی که می شناسم، در این کار آنچنان آرامش در من وجود دارد، که هیچ تفاوتی خودم نمی یابم که قنبر دست تو را بشوید یا خودم بشویم».
وقتی نوبت به پسر رسید، علی (ع) آب و ظرف و حوله را به فرزندانش محمد حنفیه داد، و به او فرمود دست پسر را تو بشوی، محمد حنفیه دستور پدر را اجرا نمود.
علی (ع) هنگام این دستور به محمد حنفیه، فرمود: «پسرم اگر این دو نفر مهمان که یکی پدر و دیگری پسر او است با هم نبودند و تنها نزد من می آمدند، دست آنها را می شستم چه پدر باشد و چه پسر، ولی چون با هم آمده اند، خداوند نمی پسندد که بین پسر و پدر بطور مساوی رفتار شود (بنابراین من که پدر شما هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوی».

«142» یادی از شهید آیت الله سید مصطفی خمینی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
مجتهد وارسته و علامه و عارف بزرگ، شهید، آیت الله حاج آقا مصطفی خمینی فرزند ارشد امام خمینی (مدظله العالی) در 12 رجب 1349 قمری در قم دیده به جهان گشود و در هفتم ذیقعده 1397 قمری (1356 شمسی) در سن 48 سالگی در نجف اشرف به شهادت رسید، قبر شریفش در ایوان مطهر مرقد مبارک حضرت علی (ع) کنار قبر علامه حلی قرار گرفته است.
از شهامت این مرد بزرگ به ذکر چند نمونه می پردازیم:
1- حدود تابستان سال 1338 شمسی بود، روزی آیت الله شهید، با چند نفر از دوستان با دعوت صاحب باغی، به آن باغ می روند، تا آن روز که هوا گرم بود، اندکی تغییر آب و هوا دهند.
پس از ساعتی، چند نفر عیاش بی دین که یکی از آنها سرهنگ رژیم قلدر شاهنشاهی بود، سرزده وارد باغ می شوند و بساط عیش و نوش را در گوشه باغ پهن کرده و حتی شراب می خورند و به عربده کشی مشغول می شوند.
حاج آقا مصطفی، وقتی این وضع را می بیند، به صاحب باغ می گوید چرا این افراد را به این باغ جا داده ای، صاحب باغ می گوید: «من به آنها اجازه نداده ام و قدرت آن را هم ندارم که آنها را بیرون کنم».
حاج آقا مصطفی، آن وضع را تحمل نمی کند، بلند می شود و آن چند نفر طاغوتی را سنگباران می کند، یک سنگ به پیشانی سرهنگ می خورد که خون از آن مثل فواره به درخت می پاشد، بناچار آنها از باغ فرار می کنند.
با توجه به اینکه این زمان، زمان اقتدار طاغوتیان بوده، و هنوز مردم غیر از طلاب خاص، نامی از امام خمینی (مدظله) را نشنیده بودند.
2- ایشان در ماجرای شورش ضد طاغوتی 15 خرداد نقش مؤثری پابپای پدر بزرگوارشان داشتند، در 13 آبان 1343 در قم دستگیر شده و به زندان قزل قلعه تهران برده و مدت 55 روز در آنجا زندانی بودند، سپس در روز سه شنبه هشتم دیماه 1343 آزاد و به قم آمدند، استقبال گرم و پرشوری از طرف مردم از ایشان به عمل آمد، ساواک از آزادی ایشان وحشت کرد و پس از دو روز (یعنی دهم دی) مجدداً از طرف ساواک، دستگیر و به ترکیه خدمت پدر بزرگوارشان تبعید شد، و در حدود 9 ماه در خدمت پدر بود و سپس همراه پدر از ترکیه به عراق تبعید گردیدند.
نکته جالب اینکه: هنگام دستگیری آخر در قم (10/10/1343 ش) وقتی سرهنگ مولوی رئیس ساواک قم (دژخیم خشن شاه) با شهید آقا مصطفی تلفنی صحبت می کند و او را با سخنان تهدیدآمیز هشدار می دهد و می گوید کاری نکن که سرنوشت بجائی برسد که پدرت را نگران کند...
آن شهید شجاع، با کمال صلابت جوابهای دندانشکن به سرهنگ مولوی می دهد به طوری که سرهنگ، ناچار تلفن را به زمین می گذارد.
3- ایشان در زندان و تبعیدگاهها در هر فرصتی استفاده کرده و با جوانان مسلمان تماس می گرفت و بذر انقلاب را در دلهای آنها می پاشید.
به عنوان نمونه: وقتی که در ترکیه بود، (خودش نقل می کرد) روزی از محل تبعید در شهر بورسا، بیرون آمدم و در خیابان قدم می زدم، جوانی را دیدم از قرائن فهمیدم ایرانی است، به نزد او رفتم و احوالپرسی کردم، او ایرانی بود، پس از گفتاری با او در رابطه با انقلاب، توسط او به جوانان ایرانی، پیام فرستادم که سکوت نکنند و بپاخیزند.
آنگاه که در نجف اشرف بود، نیز با جوانان تماس داشت، و مکرر با نامه ها و تلفن و... با کمال شهامت، جوانان را به مسأله انقلاب و حکوت اسلامی فرا می خواند.
4- در نجف اشرف که بود، به روحانیون آماده، سفارش می کرد که باید آموزش نظامی ببینند و خودش در حدی که امکان داشت به آموزش حرکات مسلحانه می پرداخت، و می گفت آیه 60 سوره انفال ما را بر این کار دعوت می کند و این آیه دلیل بر آنست که فقهاء باید در بدست آوردن «بسط ید» (قدرت و حکومت) کوشا باشند، اصل آیه این است:
واعدوا لهم مااستطعتم من قوه و من رباط الخیل ترهبون به عدوالله وعدوکم...
«برابر دشمنان، آنچه توانائی دارید، از «نیرو» آماده سازید، و همچنین مرکبهای ورزیده (برای میدان نبرد) تا بوسیله آن، خدا و دشمن خویش را بترسانید».
5- سال 1348 شمسی بود، از طرف حزب بعث عراق، وی را احضار کرده و نزد رئیس جمهور وقت «احمد حسن البکر» بردند، حسن البکر در ضمن گفتگو به او هشدار شدید داد که شنیده می شود شما در گوشه و کنار مردم را بر ضد حزب بعث می شورانی، کاری نکن که با توجه گونه ای رفتار شود و در نتیجه موجب نگرانی پدر گردد.
سرانجام حزب خونخوار بعث، با دسیسه ای مخفیانه، ایشان را مسموم کرده و به شهادت می رسانند، مرگ ناگهانی او برای همگان، مشکوک بود، پزشک معالج گفته بود، اگر اجازه داده شود من با کالبدشکافی اثبات می کنم که آیت الله آقا مصطفی خمینی مسموم شده است، و بعداً همین پزشک مورد تهدید و تعقیب حزب بعث عراق قرار گرفت.
شهادت این بزرگمرد الهی و شهید آغازگر و پیشتاز آنچنان موجی در ایران ایجاد کرد که باعث انفجار نور و جرقه های عظیم انقلاب در ظلمتکده رژیم شاهنشاهی شد، خون پاک او، موجب جریان خون در سال 56 و 57 گردید و سرفصل جدیدی در مبارزه نور بر ضد ظلمت شد و نخست از قم و تهران و تبریز و یزد و کرمان به ترتیب باعث تظاهرات خونین شد و کم کم همه جا را فرا گرفت و انقلاب عظیم اسلامی را در 22 بهمن 1357 شمسی به رهبری امام امت خمینی کبیر (مدظله العالی) پی ریزی نمود، از این رو امام امت فرمود: «مرگ مصطفی از الطاف خفیّه الهی بود».
به این ترتیب این مجتهد و مدرس و محقق عظیم و عارف و فقیه با شهامت و مفسر کبیر، که مصداق کامل خلف صالح حضرت امام خمینی بود شهد شهادت نوشید و به جایگاه اولیاء بزرگ الهی شتافت.
از دعاهای او است: «خداوندا مراجع ما را طوری قرار بده که مصداق واقعی عظم الخالق من انفسهم و صغرالمخلوق من دونهم (در نظرشان خدا، بزرگ است و مخلوق کوچک) شوند».