فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«139» جرم شرکت در خون مسلمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصی به حضور رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: «در محله «جهنیه» کشته ای پیدا شده است».
پیامبر (ص) برخاست و به مسجد آن محل رفت و مردم ورود آن حضرت را دهن به دهن گفتند، و همگی اطلاع یافته و در مسجد اجتماع کردند، پیامبر (ص) به آنها فرمود: «این شخص کشته شده را چه کسی کشته است؟» .
عرض کردند: ای رسول خدا، ما خبر نداریم.
پیامبر (ص) با لحن سرزنش فرمود: «براست آیا شخصی در میان مسلمانان کشته شده ولی آنها قاتل او را نمی شناسند؟!، سوگند به آن خدائی که مرا به حق مبعوث به نبوت کرد: اگر اهل آسمان و زمین در خون شخص مسلمانی شرکت نمایند و راضی به آن شوند، خداوند همه آنها را با صورت به آتش دوزخ می افکند».

«140» وصی حضرت داود (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در حدیث آمده: دو نفر مرد برای شکایت به حضور حضرت داود و پیامبر آمدند تا آنحضرت درباره شکایت آنها قضاوت کند.
یکی از آنها گفت: چند درخت مو داشتم، گوسفندان این آقا (اشاره به دیگری) آمده و درختها را چریده اند.
خداوند به حضرت داود (ع) وحی کرد: فرزندان خود را به دور خود جمع کن، هر کدام از آنها در این مورد قضاوت صحیح کرد، او «وصی» تو بعد از تو است.
حضرت داود (ع) فرزندان خود را جمع کرد، آنگاه آن دو نفر شاکی، قصه خود را گفتند، در میان فرزندان، سلیمان به صاحب باغ مو گفت: «گوسفندان این مرد چه وقت به باغ «مو» تو آمدند؟».
او عرض کرد: شبانه آمدند.
سلیمان گفت: ای صاحب گوسفند، قضاوت کردم به اینکه بچه ها و پشمهای امسال گوسفندان تو مال صاحب باغ است.
داود (ع) به سلیمان فرمود: چرا قضاوت تو براساس سنجش قیمت نبود، با توجه به اینکه علمای بنی اسرائیل، سنجش قیمت کرده و گفته اند، قیمت درختهای مو، همسان قیمت گوسفندان است (بنابراین صاحب باغ باید گوسفندان را عوض موهای از دست رفته اش بردارد).
سلیمان (ع) گفت: درختهای مو از ریشه، نابود نشده اند، بلکه گوسفندان، میوه و برگهای آنها را خورده اند، و این میوه و برگها در سال بعد عود می کنند (بنابراین صاحب گوسفند، ضامن بچه ها و پشمهای یکساله گوسفندانش می باشد).
خداوند به حضرت داود (ع) وحی کرد که قضاوت سلیمان (ع) درست است.
به این ترتیب: سلیمان در میان فرزندان داود (ع) به عنوان وصی و جانشین آنحضرت شناخته شد - باید توجه داشت که قبل از آمدن دو نفر مذکور نزد داود (ع) خداوند به داود، وحی کرده بود که وصی خود را برگزین.
نظر به اینکه حضرت داود (ع) چند فرزند داشت و مادران آنها یکی نبودند، اگر داود (ع) سلیمان را انتخاب می کرد، نزاع می شد، ولی با وحی خداوند به ترتیب فوق، نزاعی پیش نیامد.

«141» علی (ع) و مهمانان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دو نفر که یکی پدر و دیگری پسرش بود به حضور علی (ع) رسیدند، امام علی (ع) احترام شایانی از این دو نفر مهمان کرد، آنها را در صدر مجلس نشاند و خود در پائین مجلس در برابرشان نشست و سپس دستور داد برای مهمانان غذا بیاورند، قنبر غذای آنها را حاضر کرد و جلو آنها گذاشت. پس از غذا، قنبر ظرف و آفتابه و حوله ای آورد، تا دست مهمانان را بشوید.
حضرت علی (ع) آفتابه و ظرف را گرفت و نزد پدر نشست تا دست او را بشوید.
پدر، اظهار شرمندگی می کرد و نمی گذاشت و برخاست و عرض کرد: «چگونه من حاضر شوم شما بزرگوار، آب بدستم بریزید و من دستم را بشویم».
امام علی (ع) فرمود: «خداوند می خواهد بین تو و برادرت، امتیازی نباشد، و هیچکدام اظهار برتری بر دیگری نکنند، و با این خدمت، چندین برابر در بهشت به من پاداش عنایت کند...».
بالاخره مهمان (پدر) ناگزیر حاضر شد و نشست و علی (ع) آب ریخت و او دستش را شست، سپس علی (ع) حوله را به او داد و او دستش را پاک کرد، آنگاه فرمود: «سوگند به حقی که می شناسم، در این کار آنچنان آرامش در من وجود دارد، که هیچ تفاوتی خودم نمی یابم که قنبر دست تو را بشوید یا خودم بشویم».
وقتی نوبت به پسر رسید، علی (ع) آب و ظرف و حوله را به فرزندانش محمد حنفیه داد، و به او فرمود دست پسر را تو بشوی، محمد حنفیه دستور پدر را اجرا نمود.
علی (ع) هنگام این دستور به محمد حنفیه، فرمود: «پسرم اگر این دو نفر مهمان که یکی پدر و دیگری پسر او است با هم نبودند و تنها نزد من می آمدند، دست آنها را می شستم چه پدر باشد و چه پسر، ولی چون با هم آمده اند، خداوند نمی پسندد که بین پسر و پدر بطور مساوی رفتار شود (بنابراین من که پدر شما هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوی».