فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«138» احترام جان و مال مسلمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع) فرمود: رسول اکرم (ص) (در حجةالوداع که آخرین حج آنحضرت در سال دهم هجرت بود و مسلمانان بسیار در مراسم حج شرکت نموده بودند) در سرزمین «منی» در میان مسلمین ایستاد و رو به آنها کرد و پرسید: «محترمترین و ارجمندترین روزها چه روزی است؟» مسلمانان عرض کردند «امروز (عید قربان) است».
فرمود: محترمترین و عالیترین ماهها چه ماهی است؟
مسلمانان عرض کردند: «همین ماه» (ذیحجه) .
فرمود: چه سرزمینی (شهری) محترمترین سرزمین ها است.
عرض کردند: این سرزمین (مکه).
آنگاه پیامبر (ص) فرمود:
فان دمائکم و اموالکم علیکم حرام کحرمة یومکم هذا فی شهرکم هذا فی بلد کم هذا الی یوم تلقونه:
«بی گمان بدانید که خونهای شما و اموال شما بر شما محترم است مانند احترام این روز در این ماه و در این سرزمین تا بر پا شدن روز قیامت که خدا را ملاقات کنید».
آنگاه فرمود: خداوند از کردار شما می پرسد، آگاه باشید آیا رسالت خود را ابلاغ کردم؟
همه مسلمین حاضر، عرض کردند: آری.
پیامبر (ص) عرض کرد: «خداوندا گواه باش!».
سپس فرمود: «آگاه باشید، هرگاه کسی از شما در نزدش، امانتی هست، به صاحبش رد کند، و بدانید که قطعاً (ریختن) خون مسلمان، حلال نیست، و (نیز) مال مسلمان، حلال نیست جز در موردی که رضایت داشته باشد، و به خودتان ظلم نکنید، و بعد از من از اسلام به کفر باز نگردید».

«139» جرم شرکت در خون مسلمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
شخصی به حضور رسول خدا (ص) آمد و عرض کرد: «در محله «جهنیه» کشته ای پیدا شده است».
پیامبر (ص) برخاست و به مسجد آن محل رفت و مردم ورود آن حضرت را دهن به دهن گفتند، و همگی اطلاع یافته و در مسجد اجتماع کردند، پیامبر (ص) به آنها فرمود: «این شخص کشته شده را چه کسی کشته است؟» .
عرض کردند: ای رسول خدا، ما خبر نداریم.
پیامبر (ص) با لحن سرزنش فرمود: «براست آیا شخصی در میان مسلمانان کشته شده ولی آنها قاتل او را نمی شناسند؟!، سوگند به آن خدائی که مرا به حق مبعوث به نبوت کرد: اگر اهل آسمان و زمین در خون شخص مسلمانی شرکت نمایند و راضی به آن شوند، خداوند همه آنها را با صورت به آتش دوزخ می افکند».

«140» وصی حضرت داود (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در حدیث آمده: دو نفر مرد برای شکایت به حضور حضرت داود و پیامبر آمدند تا آنحضرت درباره شکایت آنها قضاوت کند.
یکی از آنها گفت: چند درخت مو داشتم، گوسفندان این آقا (اشاره به دیگری) آمده و درختها را چریده اند.
خداوند به حضرت داود (ع) وحی کرد: فرزندان خود را به دور خود جمع کن، هر کدام از آنها در این مورد قضاوت صحیح کرد، او «وصی» تو بعد از تو است.
حضرت داود (ع) فرزندان خود را جمع کرد، آنگاه آن دو نفر شاکی، قصه خود را گفتند، در میان فرزندان، سلیمان به صاحب باغ مو گفت: «گوسفندان این مرد چه وقت به باغ «مو» تو آمدند؟».
او عرض کرد: شبانه آمدند.
سلیمان گفت: ای صاحب گوسفند، قضاوت کردم به اینکه بچه ها و پشمهای امسال گوسفندان تو مال صاحب باغ است.
داود (ع) به سلیمان فرمود: چرا قضاوت تو براساس سنجش قیمت نبود، با توجه به اینکه علمای بنی اسرائیل، سنجش قیمت کرده و گفته اند، قیمت درختهای مو، همسان قیمت گوسفندان است (بنابراین صاحب باغ باید گوسفندان را عوض موهای از دست رفته اش بردارد).
سلیمان (ع) گفت: درختهای مو از ریشه، نابود نشده اند، بلکه گوسفندان، میوه و برگهای آنها را خورده اند، و این میوه و برگها در سال بعد عود می کنند (بنابراین صاحب گوسفند، ضامن بچه ها و پشمهای یکساله گوسفندانش می باشد).
خداوند به حضرت داود (ع) وحی کرد که قضاوت سلیمان (ع) درست است.
به این ترتیب: سلیمان در میان فرزندان داود (ع) به عنوان وصی و جانشین آنحضرت شناخته شد - باید توجه داشت که قبل از آمدن دو نفر مذکور نزد داود (ع) خداوند به داود، وحی کرده بود که وصی خود را برگزین.
نظر به اینکه حضرت داود (ع) چند فرزند داشت و مادران آنها یکی نبودند، اگر داود (ع) سلیمان را انتخاب می کرد، نزاع می شد، ولی با وحی خداوند به ترتیب فوق، نزاعی پیش نیامد.