فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«136» نتیجه توسل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حدود چهل سال قبل در کرمان یکی از علمای وارسته و متعهد بنام آیت الله میرزا محمدرضا کرمانی (متوفی 1328 شمسی) زندگی می کرد، در آن زمان، در کرمان، بازار فرقه ضاله «شیخیه» رواج داشت.
آیت الله کرمانی، واعظ محقق آن زمان مرحوم سید یحیی یزدی را به کرمان دعوت کرد، تا با واعظ و ارشاد خود، مردم را از انحرافات و گمراهیهای شیخیه آگاه کند و در نتیجه جلو گسترش آنها را بگیرد.
مرحوم سید یحیی واعظ یزدی، این دعوت را پذیرفت و به کرمان رفت، و مردم را متوجه انحرافات آنها نمود و با افشاگری خود، این گروه ضاله را رسوا ساخت، به طوری که تصمیم گرفتند با نیرنگی مخفیانه او را بقتل برسانند، آن نیرنگ مخفیانه این بود:
شخصی از آنها به عنوان ناشناس، از او دعوت کرد که فلان ساعت به فلان محله و فلان خانه برای منبر رفتن برود.
او قبول کرد، دعوت کننده با عده ای به خدمت سید یحیی واعظ آمده و او را با احترام به عنوان روضه خوانی بردند، ولی بعد معلوم شد که ایشان را به خارج شهر به باغی برده و از منبر و روضه خبری نیست، او کم کم احساس خطر جدی کرد و خود را در دام مرگ شیخیه دید، آن هم در جائی که هیچکس از وضع او مطلع نبود.
سید یحیی واعظ در آن حال به جده خود حضرت زهرا (علیهاسلام) متوسل گردید، گویا نماز استغاثه به آنحضرت را خواند و در سجده نماز گفت: یامولاتی یافاطمة اغیثینی: «ای سرور من ای فاطمه، به من پناه بده و به فریادم برس». خطر لحظه به لحظه نزدیک می شد، سید یحیی دید، گروه دشمن به او نزدیک شدند، و خود را آماده کرده اند و چیزی نمانده بود که به او حمله کرده و او را قطعه قطعه نمایند.
در این لحظه حساس ناگهان غرش تکبیر و فریاد مردم را شنید که باغ را محاصره کرده اند، و از دیوار وارد باغ شدند و با حمله به گروه شیخیها، آنها را تارومار کردند و مرحوم سید یحیی را نجات داده و با احترام، همراه خود در کنار حضرت آیت الله میرزا محمدرضا کرمانی به شهر و منزل آیت الله کرمانی آوردند.
سید یحیی واعظ از آیت الله کرمانی پرسید: «شما از کجا مطلع شدید که من در خطر نیرنگ مخفیانه شیخیه قرار گرفته ام و آمدید و مرا از خطر حتمی نجات دادید»؟
آیت الله کرمانی فرمود: «من در عالم خواب حضرت صدیقه طاهره، زهرای اطهر (ع) را دیدم به من فرمود: «محمدرضا، فوراً خودت را به پسرم «سید یحیی» برسان و او را نجات بده که اگر دیر کنی، کشته خواهد شد».

«137» سخنان حماسی از امّ البنین (ع)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت «امّ البنین» مادر حضرت عباس (ع) است، در جریان عاشورا در کربلا، چهار فرزند رشید او بنامهای عباس، عون و عثمان و جعفر به شهادت رسیدند، هنگامی که بشیر به مدینه آمد و اخبار کربلا را به مردم مدینه رساند، وقتی به حضور «امّ البنین» رسید، برای اینکه به تدریج او را از شهادت فرزندانش آگاه کند، فرزندان او را یکی یکی اسم برد، ام البنین در هر بار می گفت: ای بشیر، از حسین (ع) چه خبر؟ فرزندانم و آنچه زیر آسمان کبود است همه بفدای اباعبدالله الحسین (ع) باد، هنگامی که بشیر خبر شهادت امام حسین (ع) را داد، ام البنین با آهی سوزان گفت: «بندهای دلم را گسستی» آری معرفت و امام شناسی آن بانوی بزرگوار در حدی بود که در مورد چهار فرزندش، چنین نگفت ولی در مورد رهبرش امام حسین (ع) چنین فرمود.

«138» احترام جان و مال مسلمان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع) فرمود: رسول اکرم (ص) (در حجةالوداع که آخرین حج آنحضرت در سال دهم هجرت بود و مسلمانان بسیار در مراسم حج شرکت نموده بودند) در سرزمین «منی» در میان مسلمین ایستاد و رو به آنها کرد و پرسید: «محترمترین و ارجمندترین روزها چه روزی است؟» مسلمانان عرض کردند «امروز (عید قربان) است».
فرمود: محترمترین و عالیترین ماهها چه ماهی است؟
مسلمانان عرض کردند: «همین ماه» (ذیحجه) .
فرمود: چه سرزمینی (شهری) محترمترین سرزمین ها است.
عرض کردند: این سرزمین (مکه).
آنگاه پیامبر (ص) فرمود:
فان دمائکم و اموالکم علیکم حرام کحرمة یومکم هذا فی شهرکم هذا فی بلد کم هذا الی یوم تلقونه:
«بی گمان بدانید که خونهای شما و اموال شما بر شما محترم است مانند احترام این روز در این ماه و در این سرزمین تا بر پا شدن روز قیامت که خدا را ملاقات کنید».
آنگاه فرمود: خداوند از کردار شما می پرسد، آگاه باشید آیا رسالت خود را ابلاغ کردم؟
همه مسلمین حاضر، عرض کردند: آری.
پیامبر (ص) عرض کرد: «خداوندا گواه باش!».
سپس فرمود: «آگاه باشید، هرگاه کسی از شما در نزدش، امانتی هست، به صاحبش رد کند، و بدانید که قطعاً (ریختن) خون مسلمان، حلال نیست، و (نیز) مال مسلمان، حلال نیست جز در موردی که رضایت داشته باشد، و به خودتان ظلم نکنید، و بعد از من از اسلام به کفر باز نگردید».