فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«134» دوستی صبر و ظفر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
بانوئی به محضر امام صادق (ع) آمد و عرض کرد: پسرم به مسافرت رفته، ولی سفر او خیلی طول کشیده و برنگشته و در این مورد سخت نگران هستم.
امام (ع) فرمود: صبر کن و با اراده محکم استقامت داشته باش.
آن زن به خانه اش برگشت و روزها گذشت ولی پسرش از سفر نیامد، و کاسه صبرش لبریز شد و بار دیگر به محضر امام صادق (ع) رسید و عرض کرد: پسرم هنوز نیامده است.
امام (ع) فرمود: «صبر و استقامت کن»، او عرض کرد: صبرم تمام شده دیگر نمی توانم صبر کنم امام (ع) فرمود: «برگرد به منزلت، پسرت از مسافرت برگشته است».
آن زن به خانه برگشت و دید پسرش از سفر برگشته، بسیار خوشحال شد، بعداً به حضور امام صادق (ع) آمد و پرسید: «آیا بعد از پیامبر اسلام (ص)، وحی نازل می شود؟».
امام (ع) فرمود: نه.
او عرض کرد: پس شما از چه راهی اطلاع یافتید که پسرم از سفر برگشته و به من مژده دادید؟
امام (ع) فرمود: رسول خدا (ص) فرموده است:
عند فناء الصبر یأتی الفرج: «هنگامی که صبر انسان پایان یافت، گشایش خواهد آمد».
وقتی که تو گفتی: «صبرم تمام شده»، براساس گفتار پیامبر (ص) دریافتم که خداوند با بازگشت پسرت از سفر، گشایشی در کار تو به وجود آورده است.
صبر و ظفر، هر دو دوستان قدیم اند gggggبراثر صبر، نوبت ظفر آید
و از گفتار حضرت علی (ع) است:
«عند تناهی الشدة تکون الفرجة و عند تضایق حلق البلاء یکون الرخاء»:
«چون سختیها به آخرین حد شدت برسد، گشایش نزدیک است و آن هنگام که حلقه های بلا تنگ شود، نوبت راحتی و آسایش فرا می رسد».

«135 » پیکر تروتازه مرحوم صدوق

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از مراجع و علمای بزرگ قرن چهارم، علامه بزرگ، شیخ صدوق (محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه) معروف به «ابن بابویه» است، وی در حدود سال 307 هجری قمری در بلده ری از دنیا رفت و قبر شریفش در شهر ری، در قبرستان معروف به ابن بابویه، مزار شیفتگان حق است.
این عالم بزرگ در حدود سیصد جلد کتاب، در فقه و حدیث و رجال و کلام و غیره نوشت که از معروفترین کتاب او «من لایحضره الفقیه» است.
از عجائب اینکه: در سال 1238 هجری بر اثر بارندگی شدید و جاری شدن سیل، شکافی در کنار قبر او پیدا شد و قسمتی از مرقد شریفش خراب گردید.
عده ای برای تعمیر مرقد، آماده شدند، در حین کندن اطراف قبر، سردابی را یافتند، داخل سرداب رفته و تجسس کردند پیکر مقدس شیخ صدوق را تروتازه یافتند، در حالی که کفنش پوسیده شده بود، حتی رنگ حنای روی ناخنها و اثر کمربند در قسمت کمر او پیدا بود، گوئی تازه او را دفن کرده در حالی که 857 سال از دفن او می گذشت.
زمان سلطنت فتحعلی شاه قاجار بود، جریان در همه جا شایع شد و این خبر به گوش فتحعلی شاه رسید (سیاست فتحعلی شاه دومین شاه قاجار این بود که نسبت به مراجع و علما، اظهار دوستی می کرد).
فتحعلی شاه خودش شخصاً، این موضوع را پی گیری کرد، به شهر ری رفت و با جمعی از اعیان و علماء، کنار قبر شیخ صدوق (طاب ثراه) رفتند، علماء و شخصیتهای مورد اطمینان خود را داخل سرداب فرستاد، آنها رفتند و بدن مطهر شیخ صدوق (ره) را تروتازه یافتند و همگی نزد فتحعلی شاه آمده و گواهی دادند، و برای شاه ثابت شد و او یقین کرد که این خبر، راست است.
آنگاه فتحعلی شاه دستور داد بارگاه مجلل و زیبا، روی قبر شیخ صدوق (ره) که هم اکنون نیز پابرجاست، ساختند.

«136» نتیجه توسل

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حدود چهل سال قبل در کرمان یکی از علمای وارسته و متعهد بنام آیت الله میرزا محمدرضا کرمانی (متوفی 1328 شمسی) زندگی می کرد، در آن زمان، در کرمان، بازار فرقه ضاله «شیخیه» رواج داشت.
آیت الله کرمانی، واعظ محقق آن زمان مرحوم سید یحیی یزدی را به کرمان دعوت کرد، تا با واعظ و ارشاد خود، مردم را از انحرافات و گمراهیهای شیخیه آگاه کند و در نتیجه جلو گسترش آنها را بگیرد.
مرحوم سید یحیی واعظ یزدی، این دعوت را پذیرفت و به کرمان رفت، و مردم را متوجه انحرافات آنها نمود و با افشاگری خود، این گروه ضاله را رسوا ساخت، به طوری که تصمیم گرفتند با نیرنگی مخفیانه او را بقتل برسانند، آن نیرنگ مخفیانه این بود:
شخصی از آنها به عنوان ناشناس، از او دعوت کرد که فلان ساعت به فلان محله و فلان خانه برای منبر رفتن برود.
او قبول کرد، دعوت کننده با عده ای به خدمت سید یحیی واعظ آمده و او را با احترام به عنوان روضه خوانی بردند، ولی بعد معلوم شد که ایشان را به خارج شهر به باغی برده و از منبر و روضه خبری نیست، او کم کم احساس خطر جدی کرد و خود را در دام مرگ شیخیه دید، آن هم در جائی که هیچکس از وضع او مطلع نبود.
سید یحیی واعظ در آن حال به جده خود حضرت زهرا (علیهاسلام) متوسل گردید، گویا نماز استغاثه به آنحضرت را خواند و در سجده نماز گفت: یامولاتی یافاطمة اغیثینی: «ای سرور من ای فاطمه، به من پناه بده و به فریادم برس». خطر لحظه به لحظه نزدیک می شد، سید یحیی دید، گروه دشمن به او نزدیک شدند، و خود را آماده کرده اند و چیزی نمانده بود که به او حمله کرده و او را قطعه قطعه نمایند.
در این لحظه حساس ناگهان غرش تکبیر و فریاد مردم را شنید که باغ را محاصره کرده اند، و از دیوار وارد باغ شدند و با حمله به گروه شیخیها، آنها را تارومار کردند و مرحوم سید یحیی را نجات داده و با احترام، همراه خود در کنار حضرت آیت الله میرزا محمدرضا کرمانی به شهر و منزل آیت الله کرمانی آوردند.
سید یحیی واعظ از آیت الله کرمانی پرسید: «شما از کجا مطلع شدید که من در خطر نیرنگ مخفیانه شیخیه قرار گرفته ام و آمدید و مرا از خطر حتمی نجات دادید»؟
آیت الله کرمانی فرمود: «من در عالم خواب حضرت صدیقه طاهره، زهرای اطهر (ع) را دیدم به من فرمود: «محمدرضا، فوراً خودت را به پسرم «سید یحیی» برسان و او را نجات بده که اگر دیر کنی، کشته خواهد شد».