فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«131» عزل قاضی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوالاسود دئلی از یاران مخلص و دوستان صمیمی امیرمؤمنان علی علیه السلام بود و در علم و عدالت و فضائل اخلاقی، به سطح عالی کمال رسیده بود به گونه ای که حضرت علی (ع) در دوران خلافتش، او را قاضی منطقه ای قرار داد، ولی پس از مدتی، علی (ع) او را از مقام قضاوت، عزل کرد.
او به حضور علی (ع) آمد پرسید: «چرا مرا از مقام قضاوت عزل کردی، آیا از من خیانت و انحرافی دیدی؟!».
امیرمؤمنان (ع) در پاسخ او فرمود: نه، در تو خیانتی ندیدم، ولکن صوتک یعلو صوت الخصمین: «ولی هنگام قضاوت، صدای تو بلندتر از صدای دو نفری است که برای قضاوت (بین اختلاف و نزاع خود) به حضور تو آمده اند».
یعنی قاضی نباید آنچنان بلند، سخن بگوید که صدایش بلندتر از صدای متهمین باشد، تا مبادا یکنوع تحمیل و هراس بر آنها وارد گردد، و در نتیجه آنها در گفتار خود در تنگنا قرار گیرند.
آری تنها به این جهت تو را از مقام قضاوت، عزل کردم!

«132 » ناله های جانسوز حر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در بعضی از نقلها آمده: پس از آنکه «حر بن یزید ریاحی» در روز عاشورا به حضور امام حسین (ع) آمد و توبه کرد و توبه اش مورد قبول امام واقع شد، به امام عرض کرد: اجازه بده به حضور بانوان حرم بروم و روسیاهی خود را نزد آنها اظهار کنم و از آنها پوزش بخواهم.
امام حسین (ع) اجازه داد.
حر خود را نزدیک خیام بانوان رساند و با سوزوگدازی که از دل ریش ریش او برمی خاست، ناله کنان عرض کرد:
«سلام بر شما ای دودمان نبوت، منم آن کسی که سر راه شما را گرفتم و شما را پریشان کردم، اینک سخت پشیمان و روسیاه هستم و برای عذرخواهی آمده ام و به سوی شما پناه آورده ام، استدعا دارم مرا ببخشید و نزد حضرت فاطمه زهرا (ع) از من شکایت نکنید...».
سخنان حر بقدری جانسوز بود، که آتشی بر دل بانوان حرم زد، آنها صدا به گریه بلند کردند، حر وقتی آن وضع را دید، از اسب پیاده شد، در حالی که دست به صورت می زد و خاک بر سر می ریخت و می گفت:
کاش پا و دستهایم شل بودند و سر راه شما را نمی گرفتم و شما را از مراجعت باز نمی داشتم، وای بر من:».
حر بسیار اظهار ندامت و پریشانی کرد، سرانجام بعضی از اهل خیام، حر را تسلّی خاطر داد و برای او دعای خیر کرد و موجب آرامش خاطر او گردید.

«133» دعای مخلصانه نیمه شب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
نیز نقل می کنند مرحوم ملا محمدتقی مجلسی، شبی برای نماز شب از خواب برخاست، پس از نماز به دعا مشغول شد، در دعا، احساس کرد، حال عرفانی مخصوصی پیدا کرده که گوئی اگر دعا کند دعایش به استجابت می رسد، در این فکر بود که چه دعای مفید و پر بهره ای کند، ناگهان پسرش محمدباقر که آن وقت کودک شیرخواری بود در گهواره به گریه افتاد، ملا محمدتقی متوجه محمدباقر شد و برای او این گونه (به این مضمون) دعا کرد: «خداوندا به این پسر، آن گونه توفیق عنایت فرما که وقتی بزرگ شد، آثار و تعالیم پیامبر (ص) و امامان را تا آخرین حد امکان، نشر بدهد و به جهانیان برساند».
این دعا به استجابت رسید و همانگونه که از او خواسته بود، پسرش بهترین توفیق را در نشر تعالیم و معارف و روایات اسلامی پیدا نمود، که جمعاً 95 کتاب از عربی و فارسی تألیف کرد که برخی از آنها دهها جلد شده است مانند مرآةالعقول و شرح اصول کافی، و بحارالانوار در 25 جلد بزرگ در طبع قدیم و بیش از صد جلد به طبع جدید.
شاعر فهیم و نکته سنج در مورد سال و ماه و روز وفات او می گوید:
ماه رمضان چو بیست و هفتش کم شد gggggتاریخ وفات باقر اعلم شد
توضیح اینکه: جمله «ماه رمضان» به حساب ابجد (1137) می شود اگر 27 آن کم گردد (1110) خواهد شد، ضمناً شاعر با ذکر 27 و ذکر ماه رمضان، روز و ماه رحلت آن مرحوم را نیز تعیین نموده است که روز 27 رمضان 1110 هجری بوده است.