فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«130» سخنی از امام خمینی (مدظله العالی)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در محضر امام امت سخن از جنگ با دشمن و ایثار و فداکاری به میان آمد و اینکه محور هدف ما «انقلاب اسلامی) است و همه باید فدای انقلاب گردند، اصل در زندگی ما «انقلاب» است و بقیه امور فرع است.
امام اشاره به فرزندش حضرت حجةالاسلام احمدآقا کرد و سپس فرمود: «این احمد عزیزترین انسان، در نزد من است، اگر همین احمد برود و در راه انقلاب فدا شود، من قلباً ناراحت نمی شوم، زیرا برای انقلاب اسلامی فدا و قربان شده است!».
نکته اینجاست که نفرمود: «اظهار ناراحتی نمی کنم» زیرا اظهار ناراحتی نکردن، وظیفه است و آسانتر است، بلکه فرمود: حتی قلباً ناراحت نمی شوم با توجه به اینکه امام همین یک پسر را دارد.
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطا است gggggسخن شناس نئی دلبرا، خطا اینجا است

«131» عزل قاضی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوالاسود دئلی از یاران مخلص و دوستان صمیمی امیرمؤمنان علی علیه السلام بود و در علم و عدالت و فضائل اخلاقی، به سطح عالی کمال رسیده بود به گونه ای که حضرت علی (ع) در دوران خلافتش، او را قاضی منطقه ای قرار داد، ولی پس از مدتی، علی (ع) او را از مقام قضاوت، عزل کرد.
او به حضور علی (ع) آمد پرسید: «چرا مرا از مقام قضاوت عزل کردی، آیا از من خیانت و انحرافی دیدی؟!».
امیرمؤمنان (ع) در پاسخ او فرمود: نه، در تو خیانتی ندیدم، ولکن صوتک یعلو صوت الخصمین: «ولی هنگام قضاوت، صدای تو بلندتر از صدای دو نفری است که برای قضاوت (بین اختلاف و نزاع خود) به حضور تو آمده اند».
یعنی قاضی نباید آنچنان بلند، سخن بگوید که صدایش بلندتر از صدای متهمین باشد، تا مبادا یکنوع تحمیل و هراس بر آنها وارد گردد، و در نتیجه آنها در گفتار خود در تنگنا قرار گیرند.
آری تنها به این جهت تو را از مقام قضاوت، عزل کردم!

«132 » ناله های جانسوز حر

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در بعضی از نقلها آمده: پس از آنکه «حر بن یزید ریاحی» در روز عاشورا به حضور امام حسین (ع) آمد و توبه کرد و توبه اش مورد قبول امام واقع شد، به امام عرض کرد: اجازه بده به حضور بانوان حرم بروم و روسیاهی خود را نزد آنها اظهار کنم و از آنها پوزش بخواهم.
امام حسین (ع) اجازه داد.
حر خود را نزدیک خیام بانوان رساند و با سوزوگدازی که از دل ریش ریش او برمی خاست، ناله کنان عرض کرد:
«سلام بر شما ای دودمان نبوت، منم آن کسی که سر راه شما را گرفتم و شما را پریشان کردم، اینک سخت پشیمان و روسیاه هستم و برای عذرخواهی آمده ام و به سوی شما پناه آورده ام، استدعا دارم مرا ببخشید و نزد حضرت فاطمه زهرا (ع) از من شکایت نکنید...».
سخنان حر بقدری جانسوز بود، که آتشی بر دل بانوان حرم زد، آنها صدا به گریه بلند کردند، حر وقتی آن وضع را دید، از اسب پیاده شد، در حالی که دست به صورت می زد و خاک بر سر می ریخت و می گفت:
کاش پا و دستهایم شل بودند و سر راه شما را نمی گرفتم و شما را از مراجعت باز نمی داشتم، وای بر من:».
حر بسیار اظهار ندامت و پریشانی کرد، سرانجام بعضی از اهل خیام، حر را تسلّی خاطر داد و برای او دعای خیر کرد و موجب آرامش خاطر او گردید.