فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«129» نتیجه نکبت بار حبّ دنیا و پیروی از طاغوت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت عیسی (ع) با عده ای از یارانش در بیابان سیر می کردند، رسیدند و قریه ای که ویران شده بود، و جنازه های بسیاری از اهل آن قریه را در راهها و کوچه ها مشاهده نمود که متلاشی شده بود، به همراهان فرمود: «اهل این قریه بر اثر عذاب عمومی الهی به هلاکت رسیده اند، چرا که اگر عذابی عمومی نبود، و به تدریج مرده بودند، زنده ها مردگان را دفن می کردند».
یکی از همراهان عرض کرد: «ای روح الله، آنها را به حضورتان بطلبید و ماجرای هلاکت آنها را بپرسید».
حضرت عیسی (ع) این پیشنهاد را پذیرفت: و فرمود: ای اهل قریه! یک نفر از آنها زنده شد و عرض کرد: لبیک یا روح الله.
عیسی (ع) به او فرمود: داستان شما چیست که به این سرنوشت گرفتار شده اید؟
او گفت: «ما صبح در سلامت کامل بسر می بردیم ولی شب که خوابیدیم خود را در «هاویه» دیدیم».
عیسی (ع) فرمود: «هاویه» چیست؟
او عرض کرد: «هاویه»، دریائی از آتش است که در آن کوههائی از آتش قرار دارد.
عیسی (ع) فرمود: «به چه علت شما به این روزگار سیاه مبتلا شده اید».
او عرض کرد: حبّ الدنیا و عبادة الطاغوت: «علاقه شدید به دنیا و طاغوت پرستی ما را به این سرنوشت رساند».
عیسی (ع) پرسید: تا چه اندازه به دنیا علاقمند بودید؟
او عرض کرد: «مانند علاقه کودک به پستان مادرش، که وقتی مادر او پستانش را به طرف کودک می برد، خوشحال می شد و وقتی از او برمی گرداند، اندوهگین می شد.
عیسی (ع) فرمود «تا چه اندازه طاغوت را می پرستید».
او عرض کرد: وقتی طاغوتها به ما فرمانی می دادند ما از آن اطاعت می کردیم.
عیسی (ع) فرمود: چطور در میان آنهمه هلاکت شدگان، تنها تو پاسخ مرا دادی؟
او عرض کرد: به سایر هلاک شدگان دهان بندی از آتش زده اند و فرشتگان سختگیر عذاب بر آنها مسلط هستند، ولی من در دنیا در میانشان بودم ولی مانند آنها دنیاپرست و طاغوت پرست نبودم (اما نهی از منکر نمی کردم) وقتی عذاب آمد، مرا نیز گرفت، و من اکنون به موئی در پرتگاه دوزخ آویزان هستم، ترس آن دارم که به درون آتش دوزخ سقوط کنم.
حضرت عیسی (ع) به یاران فرمود: «هرگاه انسان روی خاک و خاشاک بخوابد و نان جو بخورد در صورتی که دینش را حفظ کند، بسیار بهتر از زندگی خوش توأم با بی دینی است».

«130» سخنی از امام خمینی (مدظله العالی)

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در محضر امام امت سخن از جنگ با دشمن و ایثار و فداکاری به میان آمد و اینکه محور هدف ما «انقلاب اسلامی) است و همه باید فدای انقلاب گردند، اصل در زندگی ما «انقلاب» است و بقیه امور فرع است.
امام اشاره به فرزندش حضرت حجةالاسلام احمدآقا کرد و سپس فرمود: «این احمد عزیزترین انسان، در نزد من است، اگر همین احمد برود و در راه انقلاب فدا شود، من قلباً ناراحت نمی شوم، زیرا برای انقلاب اسلامی فدا و قربان شده است!».
نکته اینجاست که نفرمود: «اظهار ناراحتی نمی کنم» زیرا اظهار ناراحتی نکردن، وظیفه است و آسانتر است، بلکه فرمود: حتی قلباً ناراحت نمی شوم با توجه به اینکه امام همین یک پسر را دارد.
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطا است gggggسخن شناس نئی دلبرا، خطا اینجا است

«131» عزل قاضی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوالاسود دئلی از یاران مخلص و دوستان صمیمی امیرمؤمنان علی علیه السلام بود و در علم و عدالت و فضائل اخلاقی، به سطح عالی کمال رسیده بود به گونه ای که حضرت علی (ع) در دوران خلافتش، او را قاضی منطقه ای قرار داد، ولی پس از مدتی، علی (ع) او را از مقام قضاوت، عزل کرد.
او به حضور علی (ع) آمد پرسید: «چرا مرا از مقام قضاوت عزل کردی، آیا از من خیانت و انحرافی دیدی؟!».
امیرمؤمنان (ع) در پاسخ او فرمود: نه، در تو خیانتی ندیدم، ولکن صوتک یعلو صوت الخصمین: «ولی هنگام قضاوت، صدای تو بلندتر از صدای دو نفری است که برای قضاوت (بین اختلاف و نزاع خود) به حضور تو آمده اند».
یعنی قاضی نباید آنچنان بلند، سخن بگوید که صدایش بلندتر از صدای متهمین باشد، تا مبادا یکنوع تحمیل و هراس بر آنها وارد گردد، و در نتیجه آنها در گفتار خود در تنگنا قرار گیرند.
آری تنها به این جهت تو را از مقام قضاوت، عزل کردم!