فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«127» علت بخشی از گرفتاریهای مؤمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
به نقل امام صادق (ع)، رسول خدا (ص) فرمود: خداوند متعال می فرماید: سوگند به عزت و جلالم، هرگاه بخواهم بنده ای را رحمت کنم، او را از دنیا بیرون نبرم، تا اینکه هر گناهی کرده، (کیفرش را) در همین دنیا یا بوسیله بیماری در تنش، یا به کمبود در روزیش، یا با اضطراب و نگرانی در دنیایش به او برسانم، و اگر باز هم چیزی (از گناهش بی کیفر) بماند، مرگ را بر او سخت کنم، و به عزت و جلالم سوگند، بنده ای را که بخواهم عذاب کنم، او را از دنیا بیرون نبرم تا هر کار نیکی انجام داده (پاداشش را) یا به سلامتی تنش و یا به وسعت در روزیش و یا به رفاه و آسودگی خاطر در دنیا به او بدهم، و اگر باز هم چیزی (از پاداش کارهای نیکش) باقی ماند، مرگ را بر او آسان کنم.
به این ترتیب بخشی از پاسخ به این سؤال داده می شود که چرا مؤمنین در دنیا گرفتارتر از غیر مؤمنین هستند؟

«128» جذب عجیب پسر ابوجهل به اسلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوجهل از دشمنان سرسخت پیامبر اسلام (ص) بود و همواره موجب کارشکنی و آزار پیامبر (ص) و مسلمین می شد، و پیامبر (ص) او را فرعون امت خود خواند و سرانجام در جنگ بدر به هلاکت رسید.
او پسری داشت بنام «عکرمه» این پسر، یکی از چهار نفری بود که رسول خدا (ص) خونشان را هدر می دانست، و به مسلمین فرموده بود این چهار نفر را هر کجا یافتند، گرچه به پرده کعبه آویزان شده باشند بکشید، این چهار نفر فرار کردند و متواری شدند.
در جریان فتح مکه عکرمه کنار دریا آمد و سوار بر کشتی - یا قایق - شد که از جزیرةالعرب بگریزد، ناگهان در وسطهای دریا، طوفان شدیدی آمد، خود را در مخاطره شدید دید، در همان وقت با خدا عهد کرد که هرگاه نجات یابد، به حضور پیامبر (ص) آمده و قبول اسلام کند.
اتفاقاً از خطر نجات یافت، و به عهد خود وفا کرد، به مدینه مهاجرت نموده به حضور رسول خدا (ص) شرفیاب شد و قبول اسلام کرد پیامبر (ص) به احترام او برخاست و با او مصافحه و معانقه کرد و فرمود: «آفرین به مهاجر سوار!» (مرحبا بالراکب المهاجر) .
مسلمانان وقتی او را می دیدند می گفتند: این پسر دشمن خدا ابوجهل است، او سخن مسلمین را به عنوان شکایت به پیامبر (ص) ابلاغ نمود، پیامبر (ص) مسلمانان را از جسارت به عکرمه، برحذر داشت.
جالب اینکه: وقتی عکرمه به سوی رسول خدا (ص) برای قبول اسلام می آمد، رسول خدا به مسلمانان فرمود: «پدر عکرمه (یعنی ابوجهل) را (نزد عکرمه) فحش ندهید، زیرا ناسزا گفتن به مرده، موجب ناراحتی زنده می گردد».
عکرمه از آن پس یک مسلمان برازنده شد و در پیشگاه رسول خدا (ص) مقام ارجمندی پیدا کرد به گونه ای که شایستگی آن را یافت که رسول خدا (ص) او را مأمور وصول صدقات دودمان هوازن (در سال حج - آخرین سال عمر پیامبر - ص) قرار داد.
عکرمه مرد شجاعی بود، پس از رحلت پیامبر (ص) در جنگهای مسلمین با کفار شرکت کرد، سرانجام در جنگ «اجنادین شام» و یا در جنگ یرموک به شهادت رسید عکرمه می گوید: به خدا سوگند آنچه را هنگام کفر برای جلوگیری از اسلام، انفاق کردم دو برابر آن را، پس از قبول اسلام، برای گسترش اسلام انفاق نمودم و آنچه در راه تقویت کفر جنگیدم، دو برابر آن را برای تقویت اسلام جنگیدم.
از بزرگترین درسهای این داستان اینکه: رسول خدا (ص) در جذب افراد به سوی اسلام به قدری اهتمام می ورزید که حتی در مورد جذب پسر ابوجهل کمال کوشش را نمود تا آنجا که فرمود نزد او به پدرش ناسزا نگوئید! نه اینکه مثل بعضی از مسلمانان بفرماید: «ولش کن یارو را او پسر ابوجهل است و به درد ما نمی خورد».

«129» نتیجه نکبت بار حبّ دنیا و پیروی از طاغوت

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حضرت عیسی (ع) با عده ای از یارانش در بیابان سیر می کردند، رسیدند و قریه ای که ویران شده بود، و جنازه های بسیاری از اهل آن قریه را در راهها و کوچه ها مشاهده نمود که متلاشی شده بود، به همراهان فرمود: «اهل این قریه بر اثر عذاب عمومی الهی به هلاکت رسیده اند، چرا که اگر عذابی عمومی نبود، و به تدریج مرده بودند، زنده ها مردگان را دفن می کردند».
یکی از همراهان عرض کرد: «ای روح الله، آنها را به حضورتان بطلبید و ماجرای هلاکت آنها را بپرسید».
حضرت عیسی (ع) این پیشنهاد را پذیرفت: و فرمود: ای اهل قریه! یک نفر از آنها زنده شد و عرض کرد: لبیک یا روح الله.
عیسی (ع) به او فرمود: داستان شما چیست که به این سرنوشت گرفتار شده اید؟
او گفت: «ما صبح در سلامت کامل بسر می بردیم ولی شب که خوابیدیم خود را در «هاویه» دیدیم».
عیسی (ع) فرمود: «هاویه» چیست؟
او عرض کرد: «هاویه»، دریائی از آتش است که در آن کوههائی از آتش قرار دارد.
عیسی (ع) فرمود: «به چه علت شما به این روزگار سیاه مبتلا شده اید».
او عرض کرد: حبّ الدنیا و عبادة الطاغوت: «علاقه شدید به دنیا و طاغوت پرستی ما را به این سرنوشت رساند».
عیسی (ع) پرسید: تا چه اندازه به دنیا علاقمند بودید؟
او عرض کرد: «مانند علاقه کودک به پستان مادرش، که وقتی مادر او پستانش را به طرف کودک می برد، خوشحال می شد و وقتی از او برمی گرداند، اندوهگین می شد.
عیسی (ع) فرمود «تا چه اندازه طاغوت را می پرستید».
او عرض کرد: وقتی طاغوتها به ما فرمانی می دادند ما از آن اطاعت می کردیم.
عیسی (ع) فرمود: چطور در میان آنهمه هلاکت شدگان، تنها تو پاسخ مرا دادی؟
او عرض کرد: به سایر هلاک شدگان دهان بندی از آتش زده اند و فرشتگان سختگیر عذاب بر آنها مسلط هستند، ولی من در دنیا در میانشان بودم ولی مانند آنها دنیاپرست و طاغوت پرست نبودم (اما نهی از منکر نمی کردم) وقتی عذاب آمد، مرا نیز گرفت، و من اکنون به موئی در پرتگاه دوزخ آویزان هستم، ترس آن دارم که به درون آتش دوزخ سقوط کنم.
حضرت عیسی (ع) به یاران فرمود: «هرگاه انسان روی خاک و خاشاک بخوابد و نان جو بخورد در صورتی که دینش را حفظ کند، بسیار بهتر از زندگی خوش توأم با بی دینی است».