فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«126» نمونه ای از غرور ابوجهل!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در قرآن در سوره «مدثر» از آیه 26 تا30 سخن از «سقر» دوزخ به میان آمده و در آیه 30 می فرماید: علیها تسعة عشر: «بر آن سقر سوزان دوزخ، نوزده فرشته عذاب مسلط هستند».
در حدیث آمده وقتی که این مطلب به گوش مشرکان رسید، ابوجهل که از سران متکبر شرک بود، به قریشیان رو کرد و گفت: «مادرتان به عزایتان بنشیند آیا نمی شنوید که «ابن ابی کبشه» (اشاره به پیامبر ص) چه می گوید؟ او می گوید: خازنان (مأموران عذاب دوزخ) نوزده نفر هستند، آیا ده نفر از شما لشکر شجاع نمی تواند یک نفر از این نوزده نفر را از پای درآورد و همه را نابود کند؟!».
شخصی از مشرکان بنام اسود بن کنده به ابوجهل گفت: «من هفده نفر از آنها را دفع و نابود می کنم، دو نفر از آنها را نیز خودت نابود کن».
به این ترتیب آیات الهی و گفتار پیامبر (ص) را با کمال غرور و نخوت، به مسخره می گرفتند، و از این رهگذر به خوبی به اوج استقامت پیامبر (ص) و زحمات طاقت فرسای آنحضرت در برابر مشرکان پی می بریم، با توجه به اینکه پیامبر (ص) فرمود: چشمهای این نوزده فرشته مانند (نور) برق است، دهانهایشان مانند حصارها است، هر یک از آنها قادرند که امتی را به گردن گرفته و به دوزخ بیندازد، و یا کوهی عظیم را برگیرد و بر سر دوزخیان فرود آورد.

«127» علت بخشی از گرفتاریهای مؤمن

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
به نقل امام صادق (ع)، رسول خدا (ص) فرمود: خداوند متعال می فرماید: سوگند به عزت و جلالم، هرگاه بخواهم بنده ای را رحمت کنم، او را از دنیا بیرون نبرم، تا اینکه هر گناهی کرده، (کیفرش را) در همین دنیا یا بوسیله بیماری در تنش، یا به کمبود در روزیش، یا با اضطراب و نگرانی در دنیایش به او برسانم، و اگر باز هم چیزی (از گناهش بی کیفر) بماند، مرگ را بر او سخت کنم، و به عزت و جلالم سوگند، بنده ای را که بخواهم عذاب کنم، او را از دنیا بیرون نبرم تا هر کار نیکی انجام داده (پاداشش را) یا به سلامتی تنش و یا به وسعت در روزیش و یا به رفاه و آسودگی خاطر در دنیا به او بدهم، و اگر باز هم چیزی (از پاداش کارهای نیکش) باقی ماند، مرگ را بر او آسان کنم.
به این ترتیب بخشی از پاسخ به این سؤال داده می شود که چرا مؤمنین در دنیا گرفتارتر از غیر مؤمنین هستند؟

«128» جذب عجیب پسر ابوجهل به اسلام

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
ابوجهل از دشمنان سرسخت پیامبر اسلام (ص) بود و همواره موجب کارشکنی و آزار پیامبر (ص) و مسلمین می شد، و پیامبر (ص) او را فرعون امت خود خواند و سرانجام در جنگ بدر به هلاکت رسید.
او پسری داشت بنام «عکرمه» این پسر، یکی از چهار نفری بود که رسول خدا (ص) خونشان را هدر می دانست، و به مسلمین فرموده بود این چهار نفر را هر کجا یافتند، گرچه به پرده کعبه آویزان شده باشند بکشید، این چهار نفر فرار کردند و متواری شدند.
در جریان فتح مکه عکرمه کنار دریا آمد و سوار بر کشتی - یا قایق - شد که از جزیرةالعرب بگریزد، ناگهان در وسطهای دریا، طوفان شدیدی آمد، خود را در مخاطره شدید دید، در همان وقت با خدا عهد کرد که هرگاه نجات یابد، به حضور پیامبر (ص) آمده و قبول اسلام کند.
اتفاقاً از خطر نجات یافت، و به عهد خود وفا کرد، به مدینه مهاجرت نموده به حضور رسول خدا (ص) شرفیاب شد و قبول اسلام کرد پیامبر (ص) به احترام او برخاست و با او مصافحه و معانقه کرد و فرمود: «آفرین به مهاجر سوار!» (مرحبا بالراکب المهاجر) .
مسلمانان وقتی او را می دیدند می گفتند: این پسر دشمن خدا ابوجهل است، او سخن مسلمین را به عنوان شکایت به پیامبر (ص) ابلاغ نمود، پیامبر (ص) مسلمانان را از جسارت به عکرمه، برحذر داشت.
جالب اینکه: وقتی عکرمه به سوی رسول خدا (ص) برای قبول اسلام می آمد، رسول خدا به مسلمانان فرمود: «پدر عکرمه (یعنی ابوجهل) را (نزد عکرمه) فحش ندهید، زیرا ناسزا گفتن به مرده، موجب ناراحتی زنده می گردد».
عکرمه از آن پس یک مسلمان برازنده شد و در پیشگاه رسول خدا (ص) مقام ارجمندی پیدا کرد به گونه ای که شایستگی آن را یافت که رسول خدا (ص) او را مأمور وصول صدقات دودمان هوازن (در سال حج - آخرین سال عمر پیامبر - ص) قرار داد.
عکرمه مرد شجاعی بود، پس از رحلت پیامبر (ص) در جنگهای مسلمین با کفار شرکت کرد، سرانجام در جنگ «اجنادین شام» و یا در جنگ یرموک به شهادت رسید عکرمه می گوید: به خدا سوگند آنچه را هنگام کفر برای جلوگیری از اسلام، انفاق کردم دو برابر آن را، پس از قبول اسلام، برای گسترش اسلام انفاق نمودم و آنچه در راه تقویت کفر جنگیدم، دو برابر آن را برای تقویت اسلام جنگیدم.
از بزرگترین درسهای این داستان اینکه: رسول خدا (ص) در جذب افراد به سوی اسلام به قدری اهتمام می ورزید که حتی در مورد جذب پسر ابوجهل کمال کوشش را نمود تا آنجا که فرمود نزد او به پدرش ناسزا نگوئید! نه اینکه مثل بعضی از مسلمانان بفرماید: «ولش کن یارو را او پسر ابوجهل است و به درد ما نمی خورد».