فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«123» محبت به کودک! و اسلام یهودی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
لیث بن سعد می گوید: روزی پیامبر (ص) نماز جماعت می خواند و جمعی به او اقتدا کرده بودند، حسین (ع) که کودک بود، در همان نزدیکی ها بود، وقتی که رسول خدا (ص) به سجده می رفت، حسین (ع) می آمد و به پشت پیامبر (ص) سوار می شد و پاهایش را حرکت می داد، می گفت حل حل (که شتر را با تکرار این واژه می رانند) هنگامی که رسول خدا (ص) می خواست، سر از سجده بردارد، حسین (ع) را می گرفت و آرام به زمین می گذاشت و بلند می شد، و وقتی که به سجده می رفت، باز حسین می آمد و بر پشت رسول خدا (ص) سوار می شد و پاهایش را حرکت می داد و می گفت: حل حل».
این موضوع تا آخر نماز تکرار شد، یک نفر یهودی این منظره را می دید، به عنوان اعتراض، نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: «ای محمد! شما با کودکان به گونه ای رفتار می کنید، که ما این گونه رفتار نمی کنیم».
پیامبر (ص) فرمود: «اگر شما به خدا و رسولش ایمان داشته باشید، به کودکان، مهربانی می کنید و با مهر و نوازش به آنها رفتار می نمائید».
یهودی از این دستور مهرانگیز تربیتی اسلام و بلندنظری پیامبر (ص) مجذوب اسلام شد و هماندم قبول اسلام کرد، و به صف مسلمین پیوست.

«124» شکایت بردن نزد خلق!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
صعصعه از مردان بزرگ صدر اسلام است، برادرزاده اش احنف (بر وزن احمد) می گوید: «دلم درد گرفت، نزد عمویم صعصعه رفتم و از دل درد خود شکایت کردم».
عمویم مرا سرزنش کرد و گفت: «برادرزاده! وقتی دستخوش بلا شدی، شکایت آنرا نزد شخصی مثل خودت مبر، زیرا آن شخص اگر دوستت باشد، غمگین می شود، و اگر دشمنت باشد شاد می گردد، شکایتت را نزد مخلوقی مبر که قادر بر رفع و دفع گرفتاری از تو نیست، بلکه نزد خداوند قادری ببر که تو را مبتلا کرده و می تواند آن را از تو بزداید».
برادرزاده! «یکی از دو چشم من، بینائی خود را از دست داده، ولی حتی همسرم و بستگان نزدیک من از این موضوع، اطلاع ندارند».
به قول سعدی:
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر gggggکه کریم است و رحیم است و غفور است و ودود

«125» توجه اهلبیت (ع) به نیکوکار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در ماجرای اسارت وارثان عاشورا، و آوردن آنها به شام پایتخت یزید، پس از آنکه با سخنرانیهای قاطع و افشاگرانه امام سجاد (ع) و زینب کبری (ع) و... ورق برگشت و یزید برای حفظ خود، سیاست مدارا را نسبت به اسیران اتخاذ کرد، در تاریخ آمده:
یزید، «نعمان بن بشیر» (که فردی امین و متعهد بود) را مأمور کرد تا با جمعی نگهبان، با کمال احترام، بازماندگان حسینی را به مدینه باز گرداند.
نعمان بن بشیر با سی نفر، اهلبیت (ع) را از شام به سوی مدینه حرکت داد و در مسیر راه کاملاً رعایت احترام آنها را نمود و احسان زیاد به آنها کرد تا به مدینه رسیدند.
فاطمه دختر امیرمؤمنان (ع) به خواهرش زینب (ع) عرض کرد: «نعمان به ما احسان کرد، خوبست در برابر احسان او، انعامی به او بدهیم».
حضرت زینب (ع) فرمود: چیزی نداریم به او بدهیم جز زیور (دستبند و...) خود را، آنها طلاهای خود را برای نعمان فرستادند، و از کمی آن عذرخواهی نمودند، نعمان همه آنها را رد کرد و گفت: «اگر من این خدمت را برای دنیا کرده بودم همین مقدار طلاها کافی بود و دیگر عذرخواهی نداشت، ولی سوگند به خدا من به شما احسان نکردم جز برای خدا و خویشاوندی شما نسبت به رسول خدا (ص)».
به این ترتیب، می بینیم اهلبیت عصمت (ع) نسبت به نیکوکار این گونه لطف و عنایت داشتند.