فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«122» عمق نگری

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در ماجرای جنگ بدر که در سال دوم هجرت اتفاق افتاد، اصل جریان از این قرار بود، خبر به مدینه رسید که: ابوسفیان بزرگ مکه در رأس کاروان مهم تجارتی که از چهل نفر با پنجاه هزار دینار تشکیل می شود از شام به سوی مدینه می آید تا از آنجا به مکه روانه گردد.
پیامبر (ص) به مسلمین دستور داد که برای جلوگیری از حرکت کاروان، و ضبط اموال آنها، بسیج شوند (چرا که مشرکان اموال مهاجرین مسلمان را در مکه مصادره کرده بودند) ابوسفیان به وسیله دوستان خود در مدینه (منافقین) از جریان مطلع شد، و قاصدی به سرعت به مکه فرستاد و مردم مکه را به استمداد طلبید، و خود از بیراهه با کاروان به سوی مکه رهسپار شد.
پیامبر اسلام (ص) با 313 نفر که تقریباً مجموع مسلمانان مبارز آن روز را تشکیل می داد، از مدینه به قصد جلوگیری از کاروان تجارتی ابوسفیان بیرون آمدند.
از سوی دیگر مردم مکه لشکری عظیم برای نجات کاروان، از مکه خارج نموده و به سوی مدینه رهسپار شدند، این لشکر حدود 950 نفر با 700 شتر و صد اسب به فرماندهی ابوجهل بودند.
در نزدیکی سرزمین «بدر» که بین مکه و مدینه، قرار گرفته، مسلمانان از حرکت لشکر کفار، مطلع شدند.
در این هنگام پیامبر (ص) با مسلمین به مشورت پرداخت که آیا به تعقیب کاروان تجارتی و مصادره اموال آن بپردازند و یا لشکر دشمن را تعقیب کنند جمعی جنگ با لشکر دشمن را پیشنهاد کردند، ولی عده ای تعقیب کاروان را، و دلیل دسته دوم آن بود که از مدینه به این عنوان بیرون آمده اند نه به عنوان جنگ با لشکر مجهز.
این تردید و دودلی هنگامی افزایش یافت که فهمیدند نفرات دشمن تقریباً بیش از سه برابر مسلمانان است، و تجهیزات آنها چندین برابر می باشند.
ولی با همه این مطالب، پیامبر (ص) نظر آنان را پسندید که به سوی جنگ با لشگر مجهز دشمن حرکت کرده و آماده شده اند، سرانجام آتش جنگ بدر در 17 رمضان سال دوم هجرت، شعله ور شد و به شکست مفتضحانه دشمن انجامید و بسیاری از سران شرک مانند امیة بن خلف و ابوجهل و عتبه و شیبه و ولید بن عتبه و حنظلة بن ابوسفیان و... به هلاکت رسیدند آنچه در اینجا قابل ذکر است و بزرگترین درس را به ما آموزد، و در آیه 7 سوره انفال به آن اشاره شده این است که:
گروهی از مسلمین بخاطر اینکه به ظاهر و امور چند روزه مادی و رفاه طلبی، توجه داشتند، نظرشان این بود که جنگ نکنند، بلکه جلو کاروان تجارتی را بگیرند و اموال آنها را مصادره نمایند، ولی خداوند برای سرکوبی باطل و اثبات حق، نظر گروه دیگر را - گر چه سخت بود - پسندید، و بعد معلوم شد که تحمل این سختی دارای منافع بسیاری بوده که منفعت اموال تجارتی، نزد آن بسیار ناچیز بود، این است که ما باید در وقایع، به عمق موضوعات توجه کنیم، ظاهربین و حال حاضر را در نظر نگیریم، و این درس بزرگی است که آئین اسلام به ما می آموزد. آری به خاطر رفاه چند روزه، موقعیتهای بسیار عمیق و افتخارآمیز را در جنگ با دشمن از دست ندهیم .

«123» محبت به کودک! و اسلام یهودی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
لیث بن سعد می گوید: روزی پیامبر (ص) نماز جماعت می خواند و جمعی به او اقتدا کرده بودند، حسین (ع) که کودک بود، در همان نزدیکی ها بود، وقتی که رسول خدا (ص) به سجده می رفت، حسین (ع) می آمد و به پشت پیامبر (ص) سوار می شد و پاهایش را حرکت می داد، می گفت حل حل (که شتر را با تکرار این واژه می رانند) هنگامی که رسول خدا (ص) می خواست، سر از سجده بردارد، حسین (ع) را می گرفت و آرام به زمین می گذاشت و بلند می شد، و وقتی که به سجده می رفت، باز حسین می آمد و بر پشت رسول خدا (ص) سوار می شد و پاهایش را حرکت می داد و می گفت: حل حل».
این موضوع تا آخر نماز تکرار شد، یک نفر یهودی این منظره را می دید، به عنوان اعتراض، نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: «ای محمد! شما با کودکان به گونه ای رفتار می کنید، که ما این گونه رفتار نمی کنیم».
پیامبر (ص) فرمود: «اگر شما به خدا و رسولش ایمان داشته باشید، به کودکان، مهربانی می کنید و با مهر و نوازش به آنها رفتار می نمائید».
یهودی از این دستور مهرانگیز تربیتی اسلام و بلندنظری پیامبر (ص) مجذوب اسلام شد و هماندم قبول اسلام کرد، و به صف مسلمین پیوست.

«124» شکایت بردن نزد خلق!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
صعصعه از مردان بزرگ صدر اسلام است، برادرزاده اش احنف (بر وزن احمد) می گوید: «دلم درد گرفت، نزد عمویم صعصعه رفتم و از دل درد خود شکایت کردم».
عمویم مرا سرزنش کرد و گفت: «برادرزاده! وقتی دستخوش بلا شدی، شکایت آنرا نزد شخصی مثل خودت مبر، زیرا آن شخص اگر دوستت باشد، غمگین می شود، و اگر دشمنت باشد شاد می گردد، شکایتت را نزد مخلوقی مبر که قادر بر رفع و دفع گرفتاری از تو نیست، بلکه نزد خداوند قادری ببر که تو را مبتلا کرده و می تواند آن را از تو بزداید».
برادرزاده! «یکی از دو چشم من، بینائی خود را از دست داده، ولی حتی همسرم و بستگان نزدیک من از این موضوع، اطلاع ندارند».
به قول سعدی:
دست حاجت چو بری پیش خداوندی بر gggggکه کریم است و رحیم است و غفور است و ودود