فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«121» خواب عجیب

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سال دوم هجرت بود «عاتکه» یکی از دختران عبدالمطلب که عمه پیامبر (ص) بود خوابی عجیب دید و آنرا چنین بیان کرد:
«در خواب دیدم: شخصی فریاد می زد ای مردم، به سوی قتلگاه خود بشتابید، سپس این فریاد کننده بر بالای کوه ابوقبیس (کنار کعبه) رفت و قطعه سنگ بزرگی را بالا به حرکت درآورد، این قطعه سنگ متلاشی شد، و هر قسمتی از آن به یکی از خانه های قریش، اصابت کرد، و نیز از دره مکه سیلاب خون جاری شد».
او خواب خود را توسط برادرش عباس، به مردم رساند، مردم بت پرست در وحشت فرو رفتند، ولی وقتی که داستان خواب به گوش ابوجهل رسید، گفت: این زن، پیامبر دومی است که در میان فرزندان عبدالمطلب ظاهر شده، قسم به بتهای «لات» و «عزی» سه روز مهلت می دهیم، اگر اثری از تعبیر خواب او ظاهر نشد، نامه ای در میان خودمان امضاء می کنیم که «بنی هاشم» دروغگوترین طوائف عرب هستند.
ولی بعد از گذشت سه روز، قاصد ابوسفیان به مکه آمد و خبر مخاطره کاروان تجارتی مکه را (که همه طوائف مکه در آن شرکت داشتند) توسط سپاه محمد (ص) به مردم مکه رساند، در نتیجه مردم و سرکردگان آنها برای نجات کاروان، خود را به سرزمین «بدر» رساندند، کاروان از بیراهه رفت و خود را نجات داد ولی مسلمانان با لشکر شرکت به جنگ پرداختند، و در این جنگ (که به جنگ بدر، موسوم است) سخت ترین ضربه بر مشرکان وارد آمد و بسیاری از سران کفر و شرک، به هلاکت رسیدند و به این ترتیب، تعبیر خوابی که عاتکه دیده بود، آشکار گردید.

«122» عمق نگری

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در ماجرای جنگ بدر که در سال دوم هجرت اتفاق افتاد، اصل جریان از این قرار بود، خبر به مدینه رسید که: ابوسفیان بزرگ مکه در رأس کاروان مهم تجارتی که از چهل نفر با پنجاه هزار دینار تشکیل می شود از شام به سوی مدینه می آید تا از آنجا به مکه روانه گردد.
پیامبر (ص) به مسلمین دستور داد که برای جلوگیری از حرکت کاروان، و ضبط اموال آنها، بسیج شوند (چرا که مشرکان اموال مهاجرین مسلمان را در مکه مصادره کرده بودند) ابوسفیان به وسیله دوستان خود در مدینه (منافقین) از جریان مطلع شد، و قاصدی به سرعت به مکه فرستاد و مردم مکه را به استمداد طلبید، و خود از بیراهه با کاروان به سوی مکه رهسپار شد.
پیامبر اسلام (ص) با 313 نفر که تقریباً مجموع مسلمانان مبارز آن روز را تشکیل می داد، از مدینه به قصد جلوگیری از کاروان تجارتی ابوسفیان بیرون آمدند.
از سوی دیگر مردم مکه لشکری عظیم برای نجات کاروان، از مکه خارج نموده و به سوی مدینه رهسپار شدند، این لشکر حدود 950 نفر با 700 شتر و صد اسب به فرماندهی ابوجهل بودند.
در نزدیکی سرزمین «بدر» که بین مکه و مدینه، قرار گرفته، مسلمانان از حرکت لشکر کفار، مطلع شدند.
در این هنگام پیامبر (ص) با مسلمین به مشورت پرداخت که آیا به تعقیب کاروان تجارتی و مصادره اموال آن بپردازند و یا لشکر دشمن را تعقیب کنند جمعی جنگ با لشکر دشمن را پیشنهاد کردند، ولی عده ای تعقیب کاروان را، و دلیل دسته دوم آن بود که از مدینه به این عنوان بیرون آمده اند نه به عنوان جنگ با لشکر مجهز.
این تردید و دودلی هنگامی افزایش یافت که فهمیدند نفرات دشمن تقریباً بیش از سه برابر مسلمانان است، و تجهیزات آنها چندین برابر می باشند.
ولی با همه این مطالب، پیامبر (ص) نظر آنان را پسندید که به سوی جنگ با لشگر مجهز دشمن حرکت کرده و آماده شده اند، سرانجام آتش جنگ بدر در 17 رمضان سال دوم هجرت، شعله ور شد و به شکست مفتضحانه دشمن انجامید و بسیاری از سران شرک مانند امیة بن خلف و ابوجهل و عتبه و شیبه و ولید بن عتبه و حنظلة بن ابوسفیان و... به هلاکت رسیدند آنچه در اینجا قابل ذکر است و بزرگترین درس را به ما آموزد، و در آیه 7 سوره انفال به آن اشاره شده این است که:
گروهی از مسلمین بخاطر اینکه به ظاهر و امور چند روزه مادی و رفاه طلبی، توجه داشتند، نظرشان این بود که جنگ نکنند، بلکه جلو کاروان تجارتی را بگیرند و اموال آنها را مصادره نمایند، ولی خداوند برای سرکوبی باطل و اثبات حق، نظر گروه دیگر را - گر چه سخت بود - پسندید، و بعد معلوم شد که تحمل این سختی دارای منافع بسیاری بوده که منفعت اموال تجارتی، نزد آن بسیار ناچیز بود، این است که ما باید در وقایع، به عمق موضوعات توجه کنیم، ظاهربین و حال حاضر را در نظر نگیریم، و این درس بزرگی است که آئین اسلام به ما می آموزد. آری به خاطر رفاه چند روزه، موقعیتهای بسیار عمیق و افتخارآمیز را در جنگ با دشمن از دست ندهیم .

«123» محبت به کودک! و اسلام یهودی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
لیث بن سعد می گوید: روزی پیامبر (ص) نماز جماعت می خواند و جمعی به او اقتدا کرده بودند، حسین (ع) که کودک بود، در همان نزدیکی ها بود، وقتی که رسول خدا (ص) به سجده می رفت، حسین (ع) می آمد و به پشت پیامبر (ص) سوار می شد و پاهایش را حرکت می داد، می گفت حل حل (که شتر را با تکرار این واژه می رانند) هنگامی که رسول خدا (ص) می خواست، سر از سجده بردارد، حسین (ع) را می گرفت و آرام به زمین می گذاشت و بلند می شد، و وقتی که به سجده می رفت، باز حسین می آمد و بر پشت رسول خدا (ص) سوار می شد و پاهایش را حرکت می داد و می گفت: حل حل».
این موضوع تا آخر نماز تکرار شد، یک نفر یهودی این منظره را می دید، به عنوان اعتراض، نزد رسول خدا (ص) آمد و گفت: «ای محمد! شما با کودکان به گونه ای رفتار می کنید، که ما این گونه رفتار نمی کنیم».
پیامبر (ص) فرمود: «اگر شما به خدا و رسولش ایمان داشته باشید، به کودکان، مهربانی می کنید و با مهر و نوازش به آنها رفتار می نمائید».
یهودی از این دستور مهرانگیز تربیتی اسلام و بلندنظری پیامبر (ص) مجذوب اسلام شد و هماندم قبول اسلام کرد، و به صف مسلمین پیوست.