فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«118» صاحب این پرچم نیز خواهد آمد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
کاروان حسینی از مکه به سوی کوفه رهسپار بودند، منزل به منزل از مسافران و... از وضع کوفه کسب اطلاع می نمودند، وقتی که امام (در منزلگاه زباله) از بی وفائی مردم کوفه و شهادت حضرت مسلم (ع) آگاه شد، دوازده پرچم درست کرد و برافراشت، و به جمعی از یاران خود فرمان داد، تا هر کدام یک پرچم را بدست گیرند، یازده نفر هر کدام یک پرچم را برداشت و به دوش گرفت، و تنها یک پرچم باقی ماند، بعضی از یاران گفتند: «افتخار حمل این پرچم را به ما بده».
امام حسین (ع) فرمود: «صاحب این پرچم هم (که حبیب بن مظاهر باشد) خواهد آمد».
آنگاه امام، این نامه را برای حبیب بن مظاهر نوشت:
«از حسین بن علی به حبیب بن مظاهر، مرد فقیه و دانشمند، ای حبیب! تو خویشاوندی ما را با رسول خدا (ص) می دانی و بهتر از دیگران ما را می شناسی، تو شخص آزاده و غیرتمند هستی، جانت را از ما دریغ مدار، که در روز قیامت، رسول خدا (ص) پاداش به تو خواهد داد».

«119» شهادت جانسوز چهل نفر مبلّغ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
آغاز سال چهارم هجرت بود،
پیامبر (ص) چهل نفر از رجال علمی و تبلیغی مسلمان را برای ارشاد مردم منطقه «نجد» با سرپرستی «منذر» به آن منطقه رهسپار نمود، پیامبر (ص) نامه ای نوشت که مضمون آن، دعوت «عامر بن طفیل» (یکی از سران نجد) به آئین اسلام بود، و آن نامه را به یکی از مسلمانان داد تا به او برساند.
از یکسو نامه بدست «عامر» رسید و از سوی دیگر خبر سپاه تبلیغی اسلام (مرکب از چهل نفر) به منطقه نجد به عامر گزارش شد.
عامر که طاغوتچه ای مغرور بود، نه تنها نامه رسول خدا (ص) را نخواند، بلکه نامه رسان را کشت، و از عشایر و قبائل اطراف خواست تا «سپاه تبلیغ» را در محاصره خود درآورند.
سپاه تبلیغی اسلام، نه تنها از مبلغان زبردست بودند، بلکه افرادی شجاع و رزمنده نیز بودند، آنها تسلیم شدن را برای خود ننگ دانستند، دست به قبضه شمشیر گذاشته و با محاصره کنندگان جنگیدند و تا سرحد شهادت از خود دفاع نمودند، همه آنها در این درگیری به شهادت رسیدند، جز «کعب بن زید» که با بدن مجروح، خود را به مدینه رساند و جریان را اطلاع داد، این فاجعه جانسوز به «فاجعه بئر معونه» معروف است، زیرا منزلگاه سپاه مبلغین اسلام در منطقه نجد، کنار «چاه معونه» بود.

«120» مجازات عبدالله بن سبا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
امام صادق (ع) فرمود: عبدالله بن سبا ادعای پیامبری کرد و اظهار می نمود که علی (ع) خداست.
این خبر به علی (ع) رسید، او را احضار کرد، و به او فرمود: درباره تو چنین شنیده ام، او گفت: «آری در ذهن من چنین القاء شده که تو خدا هستی، و من پیغمبر می باشم».
علی (ع) به او فرمود: «وای بر تو، شیطان بر تو چیره شده، مادرت به عزایت بنشیند، از این عقیده برگرد و توبه کن».
او باز نپذیرفت، علی (ع) سه روز او را زندانی کرد، و توبه اش داد، باز او توبه نکرد. آنگاه علی (ع) او را در آتش افکند و سوزاند.