فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«117» دنیای فانی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یحیی برمکی نخست وزیر هارون الرشید (پنجمین خلیفه عباسی) بود، و آنچنان اختیارات اموال مملکت اسلامی را بدست گرفته بود که گوئی همه چیز برای او است، او برای خود یک ساختمان بسیار وسیع و عالی از بیت المال در بغداد ساخت و پول هنگفت و بی حسابی صرف آن کرد، تا به پایان رسید.
هنگامی که می خواست به آن منزل منتقل شود، همه منجمین را دعوت کرد، تا ساعت نیک را در مورد انتقال از منزل قبل به منزل نو تعیین کنند، منجمین به اتفاق رأی ساعتی نیکو را که مقداری از شب می گذشت، تعیین کردند و گفتند این ساعت «ساعت سعد» است.
یحیی برمکی در آن ساعت مخصوص با غلامان و خدمتکاران، اثاثیه خانه را منتقل نموده و خود نیز به سوی منزل نو و مجلل رهسپار شد، شب در کوچه های خلوت به سوی منزل می رفت، ناگهان دید، مردی ایستاده و این شعر را می خواند:
تدبر بالنجوم ولست تدری gggggورب النجم یفعل مایشاء
یعنی: «تو به ستارگان و حرف منجمین دقت می کنی، ولی نمیدانی و توجه نداری که پروردگار ستارگان آنچه که خواست انجام خواهد داد».
یحیی این شعر را به فال بد گرفت، گوینده آن شعر را به حضور طلبید و از او پرسید: «منظور تو از خواندن این شعر چه بود؟».
او گفت: «این شعر ناخودآگاه به خاطرم آمد و بر زبانم جاری شد» وگرنه غرض و نظری نداشتم.
این پاسخ، اثر سوء بیشتر در ذهن یحیی گذاشت و او بیشتر ناراحت گردید.
چند ماهی بیشتر نگذشت که بر اثر اموری، هارون بر «برمکیان» غضب کرد، و آنها را شدیداً مورد خشم قرار داد، و دستور داد خانه های آنها را ویران کردند و وضع آنها به گونه ای شد که تارومار و دربدر گشتند، و همین خانه مجلل یحیی نیز ویران شد و حسرتش برای او باقی ماند.
بلبل آندم که در نوا گردد gggggگویدت این جهان فنا گردد
برخلایق ستم مکن زیرا gggggزیر این چرخ و گنبد مینا
دست غیبی همیشه در کار است ggggg«محتسب» دمبدم ببازار است

«118» صاحب این پرچم نیز خواهد آمد

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
کاروان حسینی از مکه به سوی کوفه رهسپار بودند، منزل به منزل از مسافران و... از وضع کوفه کسب اطلاع می نمودند، وقتی که امام (در منزلگاه زباله) از بی وفائی مردم کوفه و شهادت حضرت مسلم (ع) آگاه شد، دوازده پرچم درست کرد و برافراشت، و به جمعی از یاران خود فرمان داد، تا هر کدام یک پرچم را بدست گیرند، یازده نفر هر کدام یک پرچم را برداشت و به دوش گرفت، و تنها یک پرچم باقی ماند، بعضی از یاران گفتند: «افتخار حمل این پرچم را به ما بده».
امام حسین (ع) فرمود: «صاحب این پرچم هم (که حبیب بن مظاهر باشد) خواهد آمد».
آنگاه امام، این نامه را برای حبیب بن مظاهر نوشت:
«از حسین بن علی به حبیب بن مظاهر، مرد فقیه و دانشمند، ای حبیب! تو خویشاوندی ما را با رسول خدا (ص) می دانی و بهتر از دیگران ما را می شناسی، تو شخص آزاده و غیرتمند هستی، جانت را از ما دریغ مدار، که در روز قیامت، رسول خدا (ص) پاداش به تو خواهد داد».

«119» شهادت جانسوز چهل نفر مبلّغ

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
آغاز سال چهارم هجرت بود،
پیامبر (ص) چهل نفر از رجال علمی و تبلیغی مسلمان را برای ارشاد مردم منطقه «نجد» با سرپرستی «منذر» به آن منطقه رهسپار نمود، پیامبر (ص) نامه ای نوشت که مضمون آن، دعوت «عامر بن طفیل» (یکی از سران نجد) به آئین اسلام بود، و آن نامه را به یکی از مسلمانان داد تا به او برساند.
از یکسو نامه بدست «عامر» رسید و از سوی دیگر خبر سپاه تبلیغی اسلام (مرکب از چهل نفر) به منطقه نجد به عامر گزارش شد.
عامر که طاغوتچه ای مغرور بود، نه تنها نامه رسول خدا (ص) را نخواند، بلکه نامه رسان را کشت، و از عشایر و قبائل اطراف خواست تا «سپاه تبلیغ» را در محاصره خود درآورند.
سپاه تبلیغی اسلام، نه تنها از مبلغان زبردست بودند، بلکه افرادی شجاع و رزمنده نیز بودند، آنها تسلیم شدن را برای خود ننگ دانستند، دست به قبضه شمشیر گذاشته و با محاصره کنندگان جنگیدند و تا سرحد شهادت از خود دفاع نمودند، همه آنها در این درگیری به شهادت رسیدند، جز «کعب بن زید» که با بدن مجروح، خود را به مدینه رساند و جریان را اطلاع داد، این فاجعه جانسوز به «فاجعه بئر معونه» معروف است، زیرا منزلگاه سپاه مبلغین اسلام در منطقه نجد، کنار «چاه معونه» بود.