فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«111» یزید و ابن زیاد را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از آنکه عبیدالله بن زیاد به فرمان یزید بن معاویه مرتکب آن جنایت فراموش نشدنی عاشورای خونین شد و امام حسین (ع) و یارانش را به شهادت رساند و بازماندگانش را اسیر نمود، یزید برای ابن زیاد پیام فرستاد و وی را به حضور خود دعوت کرد، وقتی ابن زیاد نزدیک یزید آمد، یزید از او احترام شایانی کرد و جایزه های بسیار به او داد، و در مجلسی که رجال و اشراف بودند، ابن زیاد را نزد خود نشاند، و نزد آنها، احترام خاصی به او کرد، و آنچنان با ابن زیاد گرم گرفت که او را به درون قصر به حرمسرای خود نزد ندیمه هایش برد، و یکشب بر اثر خوردن شراب، مست شد و به آوازه خوان دستور داد آواز بخواند، او به ساز و آواز مشغول شد و یزید اشعاری می خواند که معنایش این است:
«به من از آن شراب بیاشام تا جگرم را خنک کند، سپس همان مقدار به ابن زیاد بیاشامان، او که از یاران خاص و دوستان رازدار و امانت دار من است، او که خارجی یعنی حسین (ع) راکشت و دشمنان و حاسدان نسبت به مرا نابود ساخت».
آری یزید این چنین شراب می خورد و عربده می کشید و به ابن زیاد آنهمه احترام می گذاشت و می گفت به او شراب بدهید و... براستی از این قماش افراد ناپاک چه توقع؟!

«112» وفای به عهد و یاد دوستان قدیم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
زعیم عالیقدر مرحوم آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی (طاب ثراه) از مراجع تقلید بزرگ عصر خود بود، و تقریباً مرجعیت عامه تشیع را داشت و در روز عرفه ماه ذیحجه سال 1365 هجری قمری از دنیا رفت. و مرقد شریفش در صحن مطهر نجف اشرف در اطاق معروف زیر ساعت قرار دارد.
درباره این بزرگوار نقل می کنند:
در زمان مرجعیت خود، روزی برای زیارت مرقد شریف دو امام بزرگوار (امام هفتم حضرت موسی بن جعفر، و امام نهم حضرت جواد (علیهماالسلام) از نجف اشرف رهسپار کاظمین شد.
در کاظمین، پس از زیارت، به همراهان فرمود: «من حدود سی سال قبل که در کاظمین مشغول درس و بحث بودم، رفقائی داشتم جویا بشوید ببیند آنها زنده اند تا از آنها احوالی بپرسم. از جمله یک نفر «کاسب جزء»، در کنار حرم بود و من با او مأنوس بودم و از او نیازهای زندگی خانه را خریداری می کردم».
چند نفر از همراهان رفتند و آن کاسب را پیدا نکردند و به او گفتند، حضرت آیت الله العظمی اصفهانی شما را طلبیده است، او بسیار خوشحال شد و با شتاب به حضور مرحوم اصفهانی رسید.
مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی وقتی او را دید که پیر و شکسته شده، از او پرسید: آیا مرا می شناسی؟
کاسب - نه بجا نمی آورم.
اصفهانی - درست فکر کن من سی سال قبل می آمدم از مغازه تو لوازم زندگی می خریدم، آیا بیاد نداری؟
کاسب - هر چه فکر می کنم یادم نمی آید.
اصفهانی - آیا بیاد داری که به من می گفتی چرا خانه برای خود تهیه نمی کنی، مستأجری کار سختی است، و من هم عیالوار می باشم هم مستأجرم و میدانم که خیلی سخت است؟! آیا اکنون هم عیالوار و مستأجر هستی؟
کاسب - دخترهایم را شوهر دادم و فعلاً از نظر عیالواری، سبکتر هستم، اما هنوز خانه ندارم و مستأجر می باشم.
مرحوم آیت الله العظمی اصفهانی با محبت خاصی به او نگریست و فرمود: «برو خانه ای پیدا کن در خریدن آن، من ترا کمک می کنم». او فوراً رفت و دنبال خانه گشت، تا خانه ای را پیدا کرد و خرید، و مرحوم آیت الله العظمی اصفهانی در خرید آن خانه کمک مالی شایانی از بیت المال به او نمود، و به این ترتیب آن مستضعف بینوا، صاحب خانه شد این است وفای به عهد.

«113» پاسخ قاطع به سفیر انگلستان

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
حدود چهل و اندی سال قبل پس از بروز جنگ جهانی دوم و سرانجام شکست آلمان (که جزء متحدین بود) و پیروزی انگلستان (که جزء متفقین بود) جمعی از معتمدین نقل کردند: مرحوم حاج مهدی بهبهانی که از تجار و محترمین عراق و سوریه بود و آثار خیری در حرم مقدس نجف اشرف و زینبیه دمشق داشت، و مورد احترام علما و مراجع بود، از طرف «نوری السعید» نخست وزیر آن روز عراق به محضر مبارک آیت الله العظمی سید ابوالحسن اصفهانی (که در داستان قبل سخنی از او به میان آمد) شرفیاب گردید، و گفت: سفیر کبیر انگلستان قصد شرفیابی به خدمت شما دارد.
آیت الله اصفهانی فرمودند: مرا به سفیر کبیر انگلستان چه کار؟
مرحوم حاج مهدی بهبهانی عرض کرد: آقا، نمی شود، عداقب وخیم دارد، لطفاً اجازه بفرمائید به محضر شما بیایند.
آیت الله اصفهانی (برای حفظ صلاح مسلمین) اجازه داد، ساعت معینی بنا شد نورالسعید (نخست وزیر عراق) همراه سفیر کبیر انگلستان به خدمت آیت الله اصفهانی، خصوصی مشرف شوند.
آقای اصفهانی فرمود: اجازه می دهم در صورتی که مانند سایر مردم، عمومی و علنی به اینجا بیایند، آنها قبول کردند.
مرحوم آیت الله اصفهانی، علما و بزرگان را به منزل دعوت کرد، و در آن ساعت معین، نخست وزیر عراق و سفیر انگلستان به خدمت آیت الله اصفهانی در یک مجلس علنی و عمومی شرفیاب شدند.
سفیر انگلستان در کنار آقا نشست و پس از تعارفات معمولی و احوالپرسی، عرض کرد: «دولت انگلستان نذر کرده که اگر در این جنگ (جهانی دوم) به متحدین و آلمانی ها پیروز گردد، یکصد هزار دینار (معادل دو میلیون تومان آن روز) به خدمت شما تقدیم کنند تا در هر راهی که صلاح بدانید مصرف نمائید».
آیت الله اصفهانی فکری کرد و سپس فرمود: مانعی ندارد (علماء و بزرگان مجلس همه خیره شده بودند و سخت متحیر که ببینند آقا، در این نیرنگ و دام بزرگ چگونه روسفید بیرون می آید).
سفیر کبیر انگلستان، چکی معادل صد هزار دینار از کیف خود بیرون آورد و به آیت الله اصفهانی داد، آقا آن را گرفت و زیر تشک گذارد.
(روشن بود که از این عمل آقا همه حاضران و علماء ناراحت شدند و قیافه ها درهم فرو رفت).
ولی ناگهان لحظه ای بعد دیدند، آقا به سفیر فرمودند: «در این جنگ، بسیاری از افراد (و مسلمین هند و...) آواره شدند و خسارات زیاد به آنها وارد شده، یک چک صد هزار دیناری از جیب بغل خود درآورد و ضمیمه چک سفیر کرد و به او داد، و فرمود: این وجه ناقابل است از طرف من به نمایندگی از مسلمین به دولت مطبوع خود بگوئید این وجه را بین خسارت دیدگان تقسیم کنند و از کمی وجه معذرت می خواهم».
سفیر کبیر انگلستان وجه را گرفت و با کمال شرمندگی از جا برخاست و دست آقا را بوسید و بیرون رفت و به نوری السعید (نخست وزیر عراق) گفت: «ما خواستیم با این کار قلب رئیس شیعیان را به خود متوجه کنیم و شیعیان را استعمار کرده و بخریم، ولی پیشوای شما ما را خرید و پرچم اسلام را بر بالای کاخ بریتانیا به اهتزاز درآورد آری این است یک نمونه از کیاست و تدبیر ضد استعماری یک مرجع تقلید عظیم شیعه در مقابل نیرنگ مرموز نماینده استعمار پیر انگلیس، که با کمال متانت انجام شد.