فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«109» ارزش پرستاری از بیمار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دو نفر از مسلمین از راه دور برای انجام مناسک حج، به سوی مکه رهسپار شدند، در این سفر وقتیکه برای زیارت قبر رسول خدا (ص) به مدینه آمدند، یکی از آنها در مدینه بیمار شد، و در منزلی بستری گردید، همسفرش از او پرستاری می کرد.
روزی همسفر، به بیمار گفت: خیلی مشتاق زیارت مرقد شریف رسول خدا (ص) هستم، اجازه بده برای زیارت بروم و برگردم.
بیمار گفت: «تو یار و مونس من هستی، مرا تنها مگذار، وضع مزاجی من وخیم است، از من جدا نشو».
همسفر گفت: برادر! ما از راه دور آمده ایم، دلم برای زیارت پر می زند، شما اجازه بدهید، زود می روم و برمی گردم، ولی بیمار که سخت نیاز به پرستار داشت، نمی خواست همسفرش، به زیارت برود.
همسفر ناگزیر برای زیارت مرقد شریف رسول خدا (ص) رفت و پس از زیارت، به منزل امام صادق (ع) رفت و به حضور آنحضرت، شرفیاب شد، و قصه خود و رفیق راهش را به عرض آنحضرت رساند. امام صادق (ع) فرمود: «اگر تو کنار بستر دوست همسفر بمانی و از او پرستاری کنی و مونس او باشی، در پیشگاه خدای بزرگ بهتر از زیارت مرقد شریف رسول خدا (ص) است».

«110» مجازات شدید دنیاپرستان بی رحم

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
سید بن طاووس نقل می کند: در روز عاشورا پس از شهادت امام حسین (ع)، عمر سعد در میان سپاه خود فریاد زد: من ینتدب للحسین «کیست در مورد حسین (ع) داوطلب شود و بر پشت و سینه او، اسب بتازد؟».
ده نفر از آن دنیاپرستان ناپاک، داوطلب شدند، سوار بر اسبهای خود شده و بر روی پیکر پاره پاره امام حسین (ع) تاختند، بطوری که استخوانهای پشت و سینه آنحضرت را درهم شکستند.
این ده نفر بعداً به کوفه نزد ابن زیاد آمدند. اسید بن مالک که یکی از آن ده نفر بود، بنمایندگی از آنها گفت: «ما کسانی هستیم که بر پشت و سینه امام حسین (ع) تاختیم، به گونه ای که استخوانهای سینه و پشت او را خورد کردیم».
ابن زیاد، دستور داد، جایزه ناچیزی به آنها دادند.
ابوعمر زاهد گوید نسب این ده نفر را بررسی کردم همگی زنازاده بودند، و وقتی مختار (در سال 67 هجری قمری) قیام کرد دستور داد: این ده نفر را دستگیر نموده، و دستها و پاهایشان را به زمین میخکوب کردند، و اسب بر پشت آنها تاختند و آنها با سخت ترین مجازات به هلاکت شدید رسیدند.

«111» یزید و ابن زیاد را بهتر بشناسید

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
پس از آنکه عبیدالله بن زیاد به فرمان یزید بن معاویه مرتکب آن جنایت فراموش نشدنی عاشورای خونین شد و امام حسین (ع) و یارانش را به شهادت رساند و بازماندگانش را اسیر نمود، یزید برای ابن زیاد پیام فرستاد و وی را به حضور خود دعوت کرد، وقتی ابن زیاد نزدیک یزید آمد، یزید از او احترام شایانی کرد و جایزه های بسیار به او داد، و در مجلسی که رجال و اشراف بودند، ابن زیاد را نزد خود نشاند، و نزد آنها، احترام خاصی به او کرد، و آنچنان با ابن زیاد گرم گرفت که او را به درون قصر به حرمسرای خود نزد ندیمه هایش برد، و یکشب بر اثر خوردن شراب، مست شد و به آوازه خوان دستور داد آواز بخواند، او به ساز و آواز مشغول شد و یزید اشعاری می خواند که معنایش این است:
«به من از آن شراب بیاشام تا جگرم را خنک کند، سپس همان مقدار به ابن زیاد بیاشامان، او که از یاران خاص و دوستان رازدار و امانت دار من است، او که خارجی یعنی حسین (ع) راکشت و دشمنان و حاسدان نسبت به مرا نابود ساخت».
آری یزید این چنین شراب می خورد و عربده می کشید و به ابن زیاد آنهمه احترام می گذاشت و می گفت به او شراب بدهید و... براستی از این قماش افراد ناپاک چه توقع؟!