فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«107» گریه امام سجاد (ع) در سوک شهدای کربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از غلامان امام سجاد حضرت علی بن الحسین (ع) نقل می کند، روزی امام سجاد (ع) به بیابان رفت و من نیز به دنبال او بیرون رفتم، دیدم پیشانی اش را بر روی سنگ سختی نهاده است، من در کنار ایستادم، صدای گریه و ناله امام را در سجده شنیدم، شمردم هزار بار گفت:
لااله الاالله حقاً، لااله الاالله تعبداً ورقاً، لااله الاالله ایماناً وتصدیقاً وصدقاً: «معبودی جز خدا نیست که وجودش حق و ثابت است، در برابر این معبود یکتا خشوع کرده و تنها او را پرستش می کنم، و او را تصدیق کرده و به او ایمان می آورم».
سپس سر از سجده برداشت، در حالی که محاسن و صورتش غرق در اشک چشمش بود.
به جلو رفتم و عرض کردم: اس آقای من، آیا وقت آن نرسیده که اندوهت پایان یابد و گریه ات کم شود، به من فرمود: «وای بر تو، حضرت یعقوب، پیغمبر و پیغمبرزاده بود، دوازده پسر داشت، یکی از فرزندانش (بنام یوسف) را خداوند پنهان کرد، موی سرش از فراق او سفید شد و از غم او کمرش خمید و دیدگانش نابینا شد، با اینکه پسرش در همین دنیا بوده و زنده، ولی من پدر و برادر و هفده تن از بستگانم را کشته شده و به روی زمین افتاده دیدم، چگونه روزگار اندوهم به سر آید و از گریه ام بکاهد؟....».

«108» بانوئی دلاور در کربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
بعد از ظهر عاشورا پس از شهادت امام حسین (ع) و یارانش، دژخیمان دشمن به سوی خیام امام حسین و یارانش، برای غارت و آتش زدن رو آوردند، و در این میان هر چه بدستشان می آمد، غارت کرده و به یغما می بردند.
به روایت حمید بن مسلم، یکی از بانوان از طایفه بکر بن وائل که شوهرش جزء سربازان دشمن بود، وقتی این منظره جنایتکارانه را دید، شمشیر بدست گرفت و به سوی خیمه ها آمد و فریاد می زد: «ای مردان قبیله بکر، آیا اثاث و لباس بانوان حرم را که منسوب به پیامبر (ص) هستند غارت می کنند و شما نگاه می کنید؟! مرگ بر این حکومت غیر خدائی (یزید)، حکومت از آن خدا است، ای خونخواهان خون پاک شهیدان (بپا خیزید) نگذارید چنین کنند...».
شوهر آن زن، نزد او رفت و دست او را گرفت و به جایگاه خود برد و خاموشش کرد ولی به هر حال او را در آن شرائط خفقان، وظیفه اش را انجام داد. درود بر این گونه بانوان غیرتمند.

«109» ارزش پرستاری از بیمار

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
دو نفر از مسلمین از راه دور برای انجام مناسک حج، به سوی مکه رهسپار شدند، در این سفر وقتیکه برای زیارت قبر رسول خدا (ص) به مدینه آمدند، یکی از آنها در مدینه بیمار شد، و در منزلی بستری گردید، همسفرش از او پرستاری می کرد.
روزی همسفر، به بیمار گفت: خیلی مشتاق زیارت مرقد شریف رسول خدا (ص) هستم، اجازه بده برای زیارت بروم و برگردم.
بیمار گفت: «تو یار و مونس من هستی، مرا تنها مگذار، وضع مزاجی من وخیم است، از من جدا نشو».
همسفر گفت: برادر! ما از راه دور آمده ایم، دلم برای زیارت پر می زند، شما اجازه بدهید، زود می روم و برمی گردم، ولی بیمار که سخت نیاز به پرستار داشت، نمی خواست همسفرش، به زیارت برود.
همسفر ناگزیر برای زیارت مرقد شریف رسول خدا (ص) رفت و پس از زیارت، به منزل امام صادق (ع) رفت و به حضور آنحضرت، شرفیاب شد، و قصه خود و رفیق راهش را به عرض آنحضرت رساند. امام صادق (ع) فرمود: «اگر تو کنار بستر دوست همسفر بمانی و از او پرستاری کنی و مونس او باشی، در پیشگاه خدای بزرگ بهتر از زیارت مرقد شریف رسول خدا (ص) است».