فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«106» خرافه ای که بی اساسی آن کشف شد!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
قدیمی ها دهن به دهن می گفتند در حمامها (ی قدیمی و دارای خزانه...) جن وجود دارد، تنها در اوقات شب و نیمه شب به حمام نروید ممکن است مورد گزند جنها واقع شوید.
این پندار خرافی باعث ترس و وحشت بسیاری شده بود، یکی از شبها نزدیک اذان صبح، شخصی در یکی از روستاها وارد حمام شد، هنگامی که نزدیک خزانه گردید ناگهان دید در جلو درگاه خزانه شخصی سم دار و دم دار با چهره ای وحشتناک به او می نگرد، وحشت کرد و ترسید که حتماً جن است، برگشت به حمامی گفت، حمامی وارد گرمخانه شد و بدون ترس به طرف خزانه رفت و او نیز آن منظره را دید، وحشت زده شد و با شتاب بیرون آمد.
مردم روستا از جریان مطلع شدند، کسی جرئت نکرد به طرف خزانه برود، تا اینکه چند نفر مأمور ژاندارمری آوردند، در میان آنها یکی از آنها شجاع بود، تفنگ خود را بدست گرفت و جلو رفت و به طرف آن موجودی که خیال می کردند، جن است، شلیک کرد، که آن موجود به آب خزانه افتاد.
در این بین شخصی اعلام کرد که بز من گم شده است، بعد معلوم شد که آن موجود که مورد اصابت شلیک قرار گرفت، و مردم - و حتی حمامی - وحشت نزدیک شدن به آن را داشت، همان بز بوده که گذرش به حمام افتاده بود از گرمی آب حمام بیرون آمده بود و روی سکوی بالای خزانه نشسته، و در انتظار نجات بود!...

«107» گریه امام سجاد (ع) در سوک شهدای کربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از غلامان امام سجاد حضرت علی بن الحسین (ع) نقل می کند، روزی امام سجاد (ع) به بیابان رفت و من نیز به دنبال او بیرون رفتم، دیدم پیشانی اش را بر روی سنگ سختی نهاده است، من در کنار ایستادم، صدای گریه و ناله امام را در سجده شنیدم، شمردم هزار بار گفت:
لااله الاالله حقاً، لااله الاالله تعبداً ورقاً، لااله الاالله ایماناً وتصدیقاً وصدقاً: «معبودی جز خدا نیست که وجودش حق و ثابت است، در برابر این معبود یکتا خشوع کرده و تنها او را پرستش می کنم، و او را تصدیق کرده و به او ایمان می آورم».
سپس سر از سجده برداشت، در حالی که محاسن و صورتش غرق در اشک چشمش بود.
به جلو رفتم و عرض کردم: اس آقای من، آیا وقت آن نرسیده که اندوهت پایان یابد و گریه ات کم شود، به من فرمود: «وای بر تو، حضرت یعقوب، پیغمبر و پیغمبرزاده بود، دوازده پسر داشت، یکی از فرزندانش (بنام یوسف) را خداوند پنهان کرد، موی سرش از فراق او سفید شد و از غم او کمرش خمید و دیدگانش نابینا شد، با اینکه پسرش در همین دنیا بوده و زنده، ولی من پدر و برادر و هفده تن از بستگانم را کشته شده و به روی زمین افتاده دیدم، چگونه روزگار اندوهم به سر آید و از گریه ام بکاهد؟....».

«108» بانوئی دلاور در کربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
بعد از ظهر عاشورا پس از شهادت امام حسین (ع) و یارانش، دژخیمان دشمن به سوی خیام امام حسین و یارانش، برای غارت و آتش زدن رو آوردند، و در این میان هر چه بدستشان می آمد، غارت کرده و به یغما می بردند.
به روایت حمید بن مسلم، یکی از بانوان از طایفه بکر بن وائل که شوهرش جزء سربازان دشمن بود، وقتی این منظره جنایتکارانه را دید، شمشیر بدست گرفت و به سوی خیمه ها آمد و فریاد می زد: «ای مردان قبیله بکر، آیا اثاث و لباس بانوان حرم را که منسوب به پیامبر (ص) هستند غارت می کنند و شما نگاه می کنید؟! مرگ بر این حکومت غیر خدائی (یزید)، حکومت از آن خدا است، ای خونخواهان خون پاک شهیدان (بپا خیزید) نگذارید چنین کنند...».
شوهر آن زن، نزد او رفت و دست او را گرفت و به جایگاه خود برد و خاموشش کرد ولی به هر حال او را در آن شرائط خفقان، وظیفه اش را انجام داد. درود بر این گونه بانوان غیرتمند.