فهرست کتاب


داستان دوستان جلد 2

محمد محمدی اشتهاردی‏

«105» یک نمونه از هزاران امدادهای غیبی

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
در جنگ تحمیلی عراق بر ایران، در عملیات والفجر 8 که منجر به آزادسازی بندر استراژیکی «فاو» شد، یکی از پزشکان متعهد می گفت: بیمارستانی صحرائی در خط مقدم جبهه به راه انداخته بودیم، هر روز بمباران می شد، در کنار بیمارستان، سایت (محل موشک انداز زمین به هوا) برای صید هواپیماهای دشمن قرار داشت.
هنگام حمله هوائی دشمن، کارکنان اورژانس، بسیار مشتاق بودند منظره برخورد موشک به هواپیمای دشمن را ببینند، در یکی از این حملات، بمب دشمن به آزمایشگاه بیمارستان خورد.
در همان روز حدود پنجاه نفر از بهترین افراد بهداری، در بیرون بیمارستان تجمع کرده بودند که منظره پرتاب موشک را بسوی هواپیمای دشمن ببینند، یکی از کارکنان صدا زد، آقایان و خانمها را عجله داخل بیمارستان بیائید، آنها با عجله وارد بیمارستان شدند، در همان لحظه بمبی از ناحیه دشمن آمد و صاف به محل تجمع قبلی افتاد و منفجر شد، و همه کارکنان که وارد بیمارستان شده بودند جان سالمی بدر بردند، و این یکی از امدادهای الهی بود که دو بمب یکی به بیمارستان و دیگری به بیرون بیمارستان آمد، آنگاه که در بیمارستان منفجر شد، کارکنان، بیرون بودند و آنگاه که در بیرون منفجر شد، آنها در داخل بیمارستان بودند.

«106» خرافه ای که بی اساسی آن کشف شد!

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
قدیمی ها دهن به دهن می گفتند در حمامها (ی قدیمی و دارای خزانه...) جن وجود دارد، تنها در اوقات شب و نیمه شب به حمام نروید ممکن است مورد گزند جنها واقع شوید.
این پندار خرافی باعث ترس و وحشت بسیاری شده بود، یکی از شبها نزدیک اذان صبح، شخصی در یکی از روستاها وارد حمام شد، هنگامی که نزدیک خزانه گردید ناگهان دید در جلو درگاه خزانه شخصی سم دار و دم دار با چهره ای وحشتناک به او می نگرد، وحشت کرد و ترسید که حتماً جن است، برگشت به حمامی گفت، حمامی وارد گرمخانه شد و بدون ترس به طرف خزانه رفت و او نیز آن منظره را دید، وحشت زده شد و با شتاب بیرون آمد.
مردم روستا از جریان مطلع شدند، کسی جرئت نکرد به طرف خزانه برود، تا اینکه چند نفر مأمور ژاندارمری آوردند، در میان آنها یکی از آنها شجاع بود، تفنگ خود را بدست گرفت و جلو رفت و به طرف آن موجودی که خیال می کردند، جن است، شلیک کرد، که آن موجود به آب خزانه افتاد.
در این بین شخصی اعلام کرد که بز من گم شده است، بعد معلوم شد که آن موجود که مورد اصابت شلیک قرار گرفت، و مردم - و حتی حمامی - وحشت نزدیک شدن به آن را داشت، همان بز بوده که گذرش به حمام افتاده بود از گرمی آب حمام بیرون آمده بود و روی سکوی بالای خزانه نشسته، و در انتظار نجات بود!...

«107» گریه امام سجاد (ع) در سوک شهدای کربلا

بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
یکی از غلامان امام سجاد حضرت علی بن الحسین (ع) نقل می کند، روزی امام سجاد (ع) به بیابان رفت و من نیز به دنبال او بیرون رفتم، دیدم پیشانی اش را بر روی سنگ سختی نهاده است، من در کنار ایستادم، صدای گریه و ناله امام را در سجده شنیدم، شمردم هزار بار گفت:
لااله الاالله حقاً، لااله الاالله تعبداً ورقاً، لااله الاالله ایماناً وتصدیقاً وصدقاً: «معبودی جز خدا نیست که وجودش حق و ثابت است، در برابر این معبود یکتا خشوع کرده و تنها او را پرستش می کنم، و او را تصدیق کرده و به او ایمان می آورم».
سپس سر از سجده برداشت، در حالی که محاسن و صورتش غرق در اشک چشمش بود.
به جلو رفتم و عرض کردم: اس آقای من، آیا وقت آن نرسیده که اندوهت پایان یابد و گریه ات کم شود، به من فرمود: «وای بر تو، حضرت یعقوب، پیغمبر و پیغمبرزاده بود، دوازده پسر داشت، یکی از فرزندانش (بنام یوسف) را خداوند پنهان کرد، موی سرش از فراق او سفید شد و از غم او کمرش خمید و دیدگانش نابینا شد، با اینکه پسرش در همین دنیا بوده و زنده، ولی من پدر و برادر و هفده تن از بستگانم را کشته شده و به روی زمین افتاده دیدم، چگونه روزگار اندوهم به سر آید و از گریه ام بکاهد؟....».